تماس با ما : @iseyyed
خانه / آرشیو برچسب: رمان جدید

آرشیوهای برچسب : رمان جدید

رمان نیم تاج از مونسا

دانلود رمان نیم تاج از مونسا پخش انحصاری در جوک کده دات ای ار شما می توانید از طریق کامنت ها از نویسنده تشکر کنید

رمان : نیم تاج

نویسنده : مونسا

ژانر : عاشقانه

بخشی از پارت اول رمان نیم تاج برای معرفی :

قدم اول را برداشتم…
میخواستم گریه کنم،فریاد بزنم…
اما انگار اشک هایم همراه صدام ،خشک شده بود!
حصار دستبند فلزی دور مچ های ظریفم انگار هر لحظه تنگ تر و سرد تر میشد!
قدم دوم را برداشتم…
پاهایم میلرزید.!
لب گزیدم…نمیخواستم برم…
نباید میرفتم…
دستی به گرمای افتاب مرداد ماه از پشت روی کمرم نشست و به جلو هلم داد و بی رحمانه گفت:
_سریع تر!

رمان نیم تاج از مونسا

سرم را پایین گرفتم و این پایان من بود؟
باد سردی که وزید ،چادر سفید روی سرم را به نرمی روی شانه هایم انداخت!
صدای جیر جیر پله های چوبی زیرپاهایم با ضجه های زن و ناله های مردی ترکیب شده بود!
سربلند کردم و این دیگر اخرش بود!
طناب دار با ریتم منظمی مقابل چشم هایم چرخید و به یکباره ایستاد!
به ارامی پلک زدم و درست وسط ان حلقه طناب یک جفت چشم خشمگین نگاهم میکرد…
با جیغ بلندی از خواب پریدم و چراغ اتاقم روشن شد!
حاج بابا با صورت ترسیده و نگران وارد اتاق شد و گفت:
_غنچه بابا…

انگار هنوز باورم نمیشد!
خواب بود؟
ضربان قلبم روی هزار بود و هر تپشش انگار داشت سینه ام را از جا میکند.

رمان برای مریم از مائده فلاح

رمان برای مریم از مائده فلاح

رمان : برای مریم

نویسنده : مائده فلاح

ژانر : عاشقانه

بخشی از پارت اول رمان برای مریم برای معرفی :

عیسی خان بیرون از در ویلا، تمام سنگینی‌اش را روی عصایش انداخته و منتظر آمدن فرهاد بود.
به جاده چشم دوخته و با اینکه هیچ ماشینی از روبرو نمی‌آمد همچنان به مقابلش خیره بود.
علی دریایی وقتی برای آوردن گوسفندی که باید زیر پای فرهاد قربانی می‌شد آمد، با خنده‌ای که شک داشت عیسی خان از آن خوشش بیاید گفت:

-ها عیسی خان! ته تغاریا عزیزترن انگار! یه لنگه پا وایستادی!‌ فرهادت برگشته، چشمات روشن!

بعد انگشتش را به داخل دهانش برد و به شکل نامفهومی گفت:

رمان برای مریم از مائده فلاح

-این دو تا دندون آخری خیلی اذیتم می‌کنه، غذا رو جویده و نجویده قورت می‌دم، به پسرت نشون بدم ببینم چی می‌گه!

یادته می‌گفتم ترشی نخوره یه چیزی می‌شه؟

و بعد خندید و دنبال گوسفند دوید تا به درخت نارون کنار در ویلا ببندد.
از صورت عیسی خان مثل همیشه نمی‌شد غم و ناراحتی‌اش را حدس زد؛ فقط سرش را برای علی دریایی تکان داد.

پیرمرد رقیب من بود! درست مثل من عاشق جاده‌‌ی ویلا بود. او پایین کنار در ایستاده و به جاده زل زده بود،
من از تراس ویلا! او منتظر فرهادش بود، من حسرت گذشته‌ها را می‌خوردم.
اسم این جاده را خود مردم کیاکلا جاده‌ی ویلا گذاشته بودند،
چون یک جاده‌‌ی دراز و طویل بود با تنها ویلایی که نسل به نسل چرخیده و به عیسی خان رسیده بود.

رمان برای مریم از مائده فلاح

عیسی خان بیرون از در ویلا، تمام سنگینی‌اش را روی عصایش انداخته و منتظر آمدن فرهاد بود.
به جاده چشم دوخته و با اینکه هیچ ماشینی از روبرو نمی‌آمد همچنان به مقابلش خیره بود.
علی دریایی وقتی برای آوردن گوسفندی که باید زیر پای فرهاد قربانی می‌شد آمد،
با خنده‌ای که شک داشت عیسی خان از آن خوشش بیاید گفت:

-ها عیسی خان! ته تغاریا عزیزترن انگار! یه لنگه پا وایستادی!‌ فرهادت برگشته، چشمات روشن!

بعد انگشتش را به داخل دهانش برد و به شکل نامفهومی گفت:

رمان برای مریم از مائده فلاح

-این دو تا دندون آخری خیلی اذیتم می‌کنه، غذا رو جویده و نجویده قورت می‌دم، به پسرت نشون بدم ببینم چی می‌گه!

یادته می‌گفتم ترشی نخوره یه چیزی می‌شه؟

و بعد خندید و دنبال گوسفند دوید تا به درخت نارون کنار در ویلا ببندد. از صورت عیسی خان مثل همیشه نمی‌شد غم و ناراحتی‌اش را حدس زد؛ فقط سرش را برای علی دریایی تکان داد.

رمان جگوار از سبا سالاری

رمان جگوار از سبا سالاری

بخشی از رمان جگوار برای معرفی :

جلیقه سورمه ای رنگ را روی پیراهنم پوشیدم و با خنده روبروی آینه ی اتاق چرخ زدم

صدای جیرینگ جیرینگ سکه های نقره ی جلیقه شادم میکرد

آسکی برای چندمین بار کلافه سرش را تکان داد :

_ آتا اجازه نمیده باهاشون بری اِلای … دختر که تو اینطور مراسمات شرکت نمیکنه

روسری کوتاه را روی سرم انداختم و با همان سن کم ، دلگیر شدم از قوانین بی رحمانه ای که نرهای این سرزمین وضع کردند و دخترهایشان بی چون و چرا پذیرفتند!

_ بی بی جان آتا و راضی میکنه

_ بابا هم اجازه بده اکتای نمیذاره … دارن برای اون میرن خواستگاری … خان ببینه دختربچه آوردن با خودشون بهش برمیخوره

_ پس اصلان چرا باهاشون میره؟

_ اصلان پسره اِلای … تو و اصلان نه ماه تو شکم آنا باهم بودین اما از لحظه ای که دنیا اومدید همه چیز فرق کرد .. هنوز یاد نگرفتی هرکاری اصلان کرد تو نکنی؟

بی توجه به او به پولک های روسری ام چشم دوختم

از آیدا دل خوشی نداشتم … از من دوماه بزرگتر بود و دختر خان روستای بالا

در آرتاویل اما خان معنا نداشت
پدرم کدخدا بود اما ترسی که مردم آن روستا از خان داشتند کجا و رفتار مردم آرتاویل کجا

احترام می گذاشتند اما ترس نه!

آیدا را چند ماه پیش دیده بودم

رمان جگوار از سبا سالاری

رمان جا مانده در کافه تریا فریبا میرزایی

دانلود رمان جا مانده در کافه تریا اثر فریبا میرزایی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا نسخه کامل با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

سوپرایز امروز داستان زندگی روناک است که در زمانی که به دنیا می آید نافش را به اسم فرخ، پسر عموی هشت ساله اش می بردند، دختری که عاشق نیست اما محکوم به ازدواج و وصلت است،

آن هم با رسمی که خیلی از دختران را بدون آمدن نیمه گمشده اشان به اجبار راهی خانه بخت می کند، از همان زمان که روناک در قنداق را به روی پاهای کودکانه اش گذاشت آتش عشق و غیرت در وجودش روشن شد،

از همان بچگی مانند یک سرباز وظیفه شناس اما عاشق مراقب روناکش بود، تحت امرش، خواست روناک خواست فرخ بود؛ دل داده بود اما دلدارش در حال گریز از دست دلداده ی خود …

خلاصه رمان جا مانده در کافه تریا فریبا میرزایی

شاید هرکی دیگه جای من بود و عاشقی مثل فرخ داشت، می دونست قراره به دیدنش بیاد تا چند فرسنگی خونه و محله براش فرشی از گل سرخ پهن می کرد ولی من نه … حتی دوست داشتم که اتفاقی بیوفته و نیاد …

وقتی دلی عاشق نیست بزور که نمیشه از احساساتش برای یکی دیگه مایه بذاره حتی اگه اون شخص عاشق دلخسته اش باشه! پسری که یه سر و گردن از هم سن و سال هاش تو اون سال ها سر تر بود و کل فامیل با عزت و احترام باهاش برخورد می کردن.

تو ارتش درجه دار بود و همه می گفتن پست و مقامی که گرفته به یه آدمی که ده سال خدمت کرده باشه هم نمیدن ولی اون نون بازو و جسارتی که داشت رو می خورد. با آدم های سیبیل کلفت و درباری رفت و آمد داشت …

اگه یه آدم حسابی و با سواد تو کل فامیل وجود داشت، کسی غیر از فرخ نبود … کسی که قید کاسبی و بازار رو زد و رفت با آدم حسابی ها رفت و اومد کرد تا همه رو اسمش قسم بخورن

چندین بار هم منو با خودش به مهمونی های شبانه ی دربار و افراد نظامی برده بود …

اونجور مهمونی هارو دوست نداشتم و بین اون افراد عالی رتبه احساس غریبی می کردم ولی خب چاره نبود … فرخ با قدی بلند و هیکلی درشت ولی تراشیده، ابرو پر پشت و صاف، با چشم هایی که مثل من سیاه و آهویی بودن، با بینی و لب گوشتی دل هر کی رو می تونست به راحتی به دست بیاره ولی دل من رو هرگز …

توجه: این رمان اولین بار در سایت رمان بوک منتشر می شود

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 108

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 108

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 108

****

پارت صد و هشتم :

مرکا از در فاصله گرفت.

مرکا: تو کی هستی؟


به چشمای مرکا خیره شد و حرفی نزد.
-نسترن: ببخشید اینجا دقیقا کجاست؟؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

بازم جوابی نداد. تف بهش!
هیکلش خیلی گندس. لامصب حدود بیست سانتی از مرکا بلند تره.

-شما در یک زیرزمین هستید.

این چطور فارسی حرف زد؟ مگه زبان اونا یه جور دیگه نبود؟
نگاهمو به نسترن دادم

جهش در زمان
in jokkade.ir

زیرلب گفتم:
-من: داره… فارسی حرف میزنه!

سه تا سرفه زد. صداش خیلی کلفت و ترسناک بود.
-شما را در زمین پیدا کردیم.

-مرکا: چی؟ در زمین؟ منظور شما چیست؟

-منظور ما این می باشد که شما بدون هیچگونه هوشی بر زمین بودید.

**********