تماس با ما : @iseyyed
خانه / شعر و داستان / خاطره ها

خاطره ها

خاطرات خنده دار 28 فروردین 94

خاطرات خنده دار 28 فروردین 94


چند روز پیش گرسنم بود، یه چیزایی از یخچال برداشتم سرهم کردم و خوردم…
شبش حالم بد شد، صبح داغون بودم که با رفیقم رفتم دکتر، مسموم شدم
زیر سرم بودم که رفیقم یه تیکه چسب از دیوار کند گذاشت رو دماغم، یه عکس گرفت و گذاشت تو گروه، زیرشم نوشت علی دماغشو عمل کرد 0_o
حالا جواب بچه ها رو داشته باشین:
عاغا به سلامتی
داداش حیف اون قوس شرقی نبود؟؟؟
لطفا سفسته نکنین!
سفسفته نیست مغلطه ست!!!
کدوم بیمارستانی بیام پیشت کمپوت بخورم؟

اما آخریه دیگه شاهکار بود:آخ جون پس امشب آبگوشت داریییییم
اینا رفیقن واقعن؟؟

 

خاطرات خنده دار 28 فروردین 94

 

ینی امکان نداره تو دوران تحصیلت با لوله خودکار بــیک ,یکی از این کارارو نکرده باشی:
.
.
-کاغذ یا شادونه بذاری تو دهنت, بعد با اون لوله فوت کنی پس کله هم کلاسیات…. اونام میگفتن: ” آقا اجازه, یکی لوله خودکار به ما میزنه…”
-سر لوله رو میکردی تو پوست پرتقال, بعد یه تیکه از اون میرفت تو لوله, حالا مغزیش رو از ته میدادی تو,تیکه پرتقاله پرت میشد بیرون, یه صدای لاپ هم میداد.
– باهاش نوار جمع شده تو نوار کاست رو برمیگردوندی…
-اگه خود خودکارت کمرنگ مینوشت,از این لوله مثل وردنه استفاده میکردی تا جوهرش روونتر شه…
-با درشم یا برا بچه کوچیک سوت میزدی , یا گم میکردی یا میجویدی….!

خاطرات خنده دار 28 فروردین 94

ادامه ی مطلب رو دنبال کن …

خاطرات خنده دار جدید

خاطرات خنده دار جدید


با خواهر گرام رفتیم سوپر مارکت وقتی خواستم پولشو حساب کنم خیلی با کلاس و اعتماد به سقف گفتم : ممنون آقا چقد خدمت کنم؟
خواهرم در حالی که قفسه ها رو میجوید در گوشم گفت: علی الحساب این کفو طی بکش تا بعد…
و اینچنین بود که ما را در افق راه ندادند…

 

خاطرات خنده دار جدید

 

چن روز پیش یکی از دوستام که خیلی باهم صمیمی نیستیم، بهم اس داد من چه رنگیم؟ 23تا رنگ هم فرستاده بود. منم 4تا رنگشو انتخاب کردم واسش فرستادم اونم جوابشو فرستاد حالا اونایی که من انتخاب کرده بودم..
قهوه ای: خسته کننده
آبی لاجوردی: به درد نخور
دودی: ضد حال
قرمز: … (توضیحات: قابل ذکر نیس!)
به جان خودم بجز اینا بقیه رنگا خصوصیات خوب بود!! حالا دیگه هروقت میبینمش فرار میکنم
یه دندونه آبرو پیشش داشتم اونم رفت..!!

 

خاطرات خنده دار جدید

 

اقا سال اول بودیم زنگ زیست دبیرمون ازدوستم پرسید کی از اثر انگشت استفاده میشه ؟؟دوستم که درس نخونده بود بجای اینکه بگه تو ادارات پلیس با اعتماد به سقف بالابرگشت گف وقتی بلد نیستیم امضا کنیم یعنی کلاس منفجر شداصن من سکوت کنم بهتره…

 

خاطرات خنده دار جدید

  ادامه ی مطلب رو دنبال کن …

داستان شیخ 93

داستان شیخ 93

ﺭﻭﺯﻱ ﺟﻮاﻧﻲ اﺯ شیخی ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮا اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺑﺮاﻱ ﭘﻮﻝ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا ﻣﻲ ﺁﺯاﺭﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪﻱ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ؟

ﺷﻴﺦ ﻗﻮﻃﻲ ﻛﺒﺮﻳﺘﻲ اﺯ ﺟﻴﺐ ﺩﺭاﻭﺭﺩ ﺳﻪ ﻧﺦ ﻛﺒﺮﻳﺖ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ و ﺩﻭ ﻧﺦ ﺁﻥ ﺭا ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻗﻮﻃﻲ ﻧﻬﺎﺩ ﺁﻥ ﻳﻚ ﻧﺦ ﺭا ﻧﺼﻒ ﻛﺮﺩ

ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﺼﻔﻪ ﻛﻪ ﻧﻮﻙ ﺗﻴﺰﻱ ﺩاشت ﻻﻱ ﺩﻧﺪاﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩ و ﮔﻔﺖ :

ﭼﻪ ﻣﻴﺪاﻧﻢ !

خاطرات خنده دار

عاقا دبیر شیمی ما فامیلش باجیه و برای فامیلش یه آهنگ ساختیم. هر وقت باهاش کلاس داریم، قبل از اینکه به کلاس بیاد شروع می کنیم به خوندن اون آهنگ.
به این شکل که من میرم سر سکو می ایستم و به یه نفر از بچه های کلاس می گم : بگو باجی.
میگه: باجی.
بعدش شروع می کنم به خوندن(با سبک رپ بخونید): باجی…شبیه درخت کاجی…باجی…همرنگ ورق خاجی…باجی…عاشق کتاب گاجی…باجی…طرفدار تیم تاجی…خخخخ
یه روز اومدم توی کلاس و شروع کردم به خوندن آهنگ باجی. ولی بچه های کلاس نه تنها با من همخونی نمی کردن بلکه داشتن میز و صندلی ها رو گاز می زدن. دقت که کردم دیدم دبیر ته کلاس نشسته.
قیافه دبیر : O.o

نامه برای خدا

نامه برای خدا

نامه برای خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌کرد، متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم.

یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ‌کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.

ادامه ی مطلب رو دنبال کن …