تماس با ما : @iseyyed
خانه / سرگرمی / طنز / اعترافات احمقانه / خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

یه مشکلی برای سیمکارت ایرانسلم پیش اومده بود زنگ زدم مرکز خدماتش!
هی میگفت برای فلان کار فلان دکمه را بزنید!
برای اطلاع از فلان طرح فلان کارو کنید!
برای فعالسازی فلان بسته فلان کد را بگیرید!
برای دریافت فلان چیز به فلان سایت مراجعه کنید!
آقا منم هشصد و خورده ای بیشتر ته جیب سیمکارتم نداشتم هی داشتم رنگ عوض میکردم آخر دستی هم طاقتم طاق شد قطع کردم!
موجودی گرفتم دیدم 5620ریال داره با خودم گفتم اگه قطع نمیکردم همینش هم پریده بود!
که یهو نمیدونم از کجا یه اسمس به گوشیم اومد این شکلی:
مشترک گرامی!
سرویس آوای انتظار شما تمدید و مبلغ 5000ریال از موجودی شما کسر گردید!
ععااااه قلبم!
با این 620ریال چیکار میتونم بکنم!
آها فهمیدم ! میتونم زنگ بزنم 119 ببینم ساعت چنده!
ورشکست شدیم رفت!

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

رفتم فروشگاه کلی خرید کردم، یارو فاکتورو بهم داده منم با کلی اعتماد به نفس کارت بانکمو دادم بهش، وایساده منو نگاه میکنه! میگم :کارت خوان ندارین؟ میگه:
چرا ولی کارت اتوبوسو نمی خونه!!! 😐
یکی بمن بگه چرا من انقدر سوتی می دم?

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

خدا وکیلی عین واقعیت
ما یه روز خسته از سرکار رفتیم خونه حال وحوصله هیچ چیزی رو نداشتم جورابامو دم خونه در اوردم تا کنار یخچال دستم بود بعد از ظهرش هر چی گشتم پیداش نکردم چند روز کلا تو فک بودم کجا گذاشتمش دم اخر مادرم از تو فریزر پیداش کرد میترسم پیر بشم خودمو هم گم کنم
بلایککککککککککککککککککککک ککک

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

داداشم اومده بم میگه:نِگی،یه سوال میپرسم ببینم هوشت در چه حدیه.گفتم بپرس.میگه:اگه گفتی خرگوش بعد از دو سالگی کوجا میره؟؟؟؟
من: اووووووم…یه لحظه ….یکم فک کنم بت میگم…یه دیقه واستا الآن بت میگم….در حال فک کردن…همچنان در حال فک کردن…راستش…راستش نمیدونم،خودت بگووو
برگشته میگه:چه اوسگولی تو…خب میره تو سه سالگی دییییییگه.. بعدشم هرهرهرهرهره میخنده!!!! عایا من واقعن جلبک هستم؟؟؟؟

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

جــــاتون خالی مســـــافرت بودیم قرار شــــــد شــــــب آش بخــــــوریم بابـــــــام رفت یه مـــــغازه رشتـــــه بگیره اومــــد گفت رشــــته داشت اما پلویــــی بود…
مغـــــازه بعدی که نـــــگه داشـــــــت من تیر پریدم(جهت ریا!!!!!) پایین رفتــــــم تو مغـــــازه گفتــــم داداش یه رشــــته آش میخواستم
یارو گــــــف رو چشــــم
منم دوبــــاره گفتـــــم :
فقط دمـــــت گـــــرم داداش از نوع پلــــــویی نباشه رشتــــــه آش ساده میخــــوام…))))))))))))))))))))))))))) ):
دیدم یـــــــارو پشت دخــــــــل خم شد پایین گفتـــــــم حتما رفته رشته آش بیاره وقتـــــــــــی اومد بالا دیـــــــــدم یه تیکه از آهـــــــنی که گاز زده تو دهنـــــــــش بود…

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

اقا دم این بچه های خنده بازار گرم
الحق ولانصاف حق مطلب رو ادا کردن
.
.
.
.
.
.کرم لاک پشت!!!!!!!!!!!!!!!

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

یه شب حدود ساعتای 3 اینا بود فک کنم که خسته داشتم میرفتم خونه تو راهرو خواستم چراغو روشن کنم که نمیدونم چرا نکردم همین که جلو آسانسور وایساده بودم(بی ادبی نباسشه) یهو یه باده بدی پیچید تو دلم گفتم ساعت 3 همه خوابن دیگه جاتون خالی به طرز فجیهی . . . بعد اینجا بود به به همراه اول ایمان آوردم که میگه هیچکس تنها نیست . . .برگشتم دیدم دختر همسایه بالاییمون پشتم وایستاده
هیچی دیگه با پرویی گفتم سلام خانم فلانی مادر خوبن؟؟؟
همین دیگه خواستم در جریان باشید.

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

دیروز من تو خونه تنها بودم.مامانم زنگ زد گفت:دوپیازه آلو درست کن تا بیاییم خونه.من که هیچ وقت نمی پرسم اسم این غذاهه چیه ولی با خودم فکر کردم اسمش باهاشه 2پیاز1آلو.دست به کار شدم.یک چیز افتضاحی در اومد که نگو و نپرس!!!حالا بدیش اینجاست که اونا کباب خوردن من بیچاره رو مجبور کردن غذای 2پیاز یه آلوی خودم رو بخورم:((((

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

دختر همسایمون 35 سالشه! شده ترشی لیته!! آقا هر کی میاد خواستگاریش میگه فعلا قصد ازدواج ندارم! خدا وکیلی اگه نصف اعتماد به نفس اینو داشتم الان کنکور رتبه 1 میشدم!
ینی اینقدر که دختر همسایمون لگد به بخت خودش زده بروسلی به حریفاش نزد!

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

به بابام میگم : بابا بیا بریم یه اختلاص کنیم ، که پول ادامه تحصیلم (تحصیل = تفریح در محیط دانشگاه) دربیاد…
میگه : بچه، فکر کردی تاحالا پول تحصیلت از کجا اومده؟؟؟
من |-:
بابام (-:
مافیا2 )-:
بانک ملی ))-:
بابام اینجوری نیستااا فقط سعی داره توی همه شرایط منو ضایع کنه…

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

آقا من این پستی که یه نفر توش نوشته بود فال حافظ گرفته به نیت شوهر خوب پولدار خوندم , منم شب اول ماه رمضون گفتم بذار یه فال بگیرم به نیت شوهر که میشناسمش یا نه و اینا. آقا گرفتم دیدم فامیلی استادمون که خیلی جوون و مجرد و خفنه اومد گفتم یکی دیگه میگیرم واسه اطمینان یهو دیدم اسمش دراومد از اون روز تا حالا من حس تازه عروسا بهم دست داده!
ایا من بی جنبه ام؟
ایا من توهم زدم؟
ایا همش اتفاقی بوده؟
از حافظ بپرسم؟
نیکی هستم یک شیرازی!!!!!!

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

خردادماه 93 اولین سالی بود که من امتحان نهایی داشتم(سوم ریاضی)
هندسه فیزیک حساب و … روهم انباشته شده بودن
خلاصه تخصصیارو یه جوری خوندیم ولی عمومیا موندن.
با معلم عربیمون صمیمت خاصی داشتم وهمیشه شوخیایه لالیگایی با هم می کردیم.انگار نه انگار ارشد عربی داشت.
خلاصه روزامتحان عربی مارفتیم سرجلسه نشستیم.یه ربع گذشت گفتم:اجازه مشکل کلیوی دارم باید برمWC.برگه دوم پرسشنامه رواوردم بیرون.لامصصب یازده نمره توش خوابیده بود.رفتم پشت دستشویی زنگ زدم رفیقم.سه سوت اومد پشت دیوار.برگه رو بهش دادم گفتم میری پیش اقای…(معلم عربی).البته خونش نزدیک حوزه بوداااا.بهش زنگ زدم گفتم یازده نمره برام بنویس.برگشتم تو سالن امتحانات.البته گوشی رو گذاشته بودم یه جایی از بدنم که …. نگیرنش.بیست دقیقه بعد با 1000جورالتماس اجازه گرفتم رفتم بیرون.برگه رو گرفتیم و اوردیم داخل…خلاصه ما عربی3 رو با نمره 12ونیم پاس کردیم

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

یکی از تفریحات بچگیم این بود که تو جا های شلوغ تو مدرسه چند نفر جلو تر رو بشکون میگرفتم بعد بنده خدا با پشتیش دعواش میشد(-;
آی بزن بزنی بودا الان نزن کی بزن.منم دور وایمیستادم و از صحنه لذت میبردم.
اصن یه لذتی داره ها (-:
اصن یه وضعی ها یه بار امتهان کنید

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

تولد یکی از دوستام بود.رسید مراسم باشکوه بازکردن کادوها. من کادوها رو باز میکردم ونشون میدادم که یدفعه
.
.
.
.
اینم کادوی آقا مهدی
یه دونه دیوانه شعره از *آقای فروغ فرخ زاد*
نبودید چه انفجاری شد.نامردا ول کنم نبودن.تو فیلم هم فوق العاده ضایع افتاده بود. اما بعد فیلمو بردم میکسش کنم اون تیکه رو صداشو حذف کردم

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

عاغا یه روزداشتم نمازمیخوندم سرنماز یه خمیازه کوچولو کشیدم دیدم یه پشه مستقیم رف تو سقف دهانم چسبید حالا سرنمازهی خخخخخخ میکنم مگه درمیادهیچی دیگه بعدنماز یه لیوان خوردم روش رف پایین الان هیچ حسی ندارم که بیان کنم خخخخخ

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

غاغا یبا داشم با ماشین راه میرفتم جایی..
وسط راه راننده یچی بم پروند ک بم برخورد!
تودلم گفتم دارم برات.!.
موقه ک رسیدم کرایه رو گرفتم جلوش گفتم بفرما.. اوشونم گفتن قابل نداره ک… منم کرایه رو أ تو دسش کشیدم گفتم قربون شما تشکر:-p
هاجو واج موند منو نگاکرد بعدشم درو چنان کوبوندم ک شیشها ریخ!
بعدشم باروی خوش گفتم خدافظ شما!
آی حرص خورداااا
آی کیف کردمااااا
حقش بود نههههه؟

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

عاغا یه شب بیرون بودم رفتم از عابر بانک شارژ بگیرم که دیدم بعداز من چندتا دختر هم باهم اومدن..زدم شارژ10تومنی که رسیدش اومد بیرون ولی خیلی کم رنگ بود حروفش.من هم جوگیر شدم رسید رو انداختم توی سطل..دوباره زدم که دوباره همون جوری اومد بیرون…بلند گفتم اینم که کم رنگه!!!!خاستم دوباره بندازم تو سطل که یکیشون گفت ببخشین زیر نور راحت خونده میشه..دیدم بله درسته..گفتم یعنی اون هم….وااااای….
هیچی دیگه اونا شروع کردن به گاز گرفتن عابربانک///

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««

پارسال یه روز من و دوستم گوشی برده بودیم مدرسه.گوشی بردن تو مدرسه ما جزو کارای زیر آبیه….
بعد سرکلاس عربی معلم دوستمو صدا کرد که بره سر تخته و درس جواب بده.منم از موقعیت سوءاستفاده کردم گوشیشو گذاشتم رو زنگ.همین که اومد نشست سرجاش.من به موبایلش زنگ زدم.صدای زنگ تو کل کلاس پیچید….
دوست منم مثه آفتاب پرست رنگش عوض میشد.معلم هم خودشو زد به کوچه علی اینا وعکس العملی نشون نداد…
ولی نمیدونم چرا زنگ تفریح دوستام دنبالم دوید و منو زد.آیا شما میدونید چرا؟؟؟؟؟؟؟

»»»»

خاطرات خنده دار و جالب خواندنی

khaterat khandehdar va jaleb khandani

««««