تماس با ما : @iseyyed
خانه / سرگرمی / طنز / اعترافات احمقانه / خاطرات خنده دار روز 93

خاطرات خنده دار روز 93

خاطرات خنده دار روز 93

خاطرات خنده دار روز 93


با داداشم رفتم بیرون یهو یه رستوران دید الکی گفت بیا بریم
میدونستم شپشم تو جیبش نیست
منو کشوند تا دم در رستوران صاحب رستوران مارو دید و خیلی با روی خوش به استقبالمون اومد و گفت بفرمایید غذامون تازه اس!
نمیدونستیم چه خاکی به سرمون بریزیم
رفتیم داخلو با جیب خالی نشستیم غذا سفارش دادیم!!! داداشمم الکی گوشیشو دراورد و مثلا داشت با تلفن حرف میزد : الو سلام چی شده؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی……چییییییییی؟؟ اینکه حالش خوب بود!!
ی چشمک زد و بلند شدیم و الفرار…

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

……یه خاطره ی باحال از دوران خرگریمون تعریف کنم,امیدوارم حالـــشو ببرین…
………..چنـــــد ســـال پیــــش بــا دوســــتان رفـته بودیــم پــارک کوهستان
………….مشـــهد ,داخـــل پــارک یه کلبــــه وحشــــت داشـــت گفتیم بریم
..سوار شیم و حالشو ببریم…
….یکــــی از دوســـتان بــا مخــاطب خاصـــش اومـــده بــود ..
……هیچـــــی دیگه یه نقشــــه جانانه واسه این مخاطـــــب کشیـــدیم
…….
..مــا سه تا از دوســــتان ســــوار یه قفـــــس شدیــــم و دوستـــمون رو با
…..مخاطــبش ســـوار یکـــی دیـــگه از قفــــسا کردیــــم ..
…….تـــا حـــرکت کـــرد ســـه تایــــی از قفـــس اومــــدیم بیرون و با
.فــاصــله دنبــال قفــس راه افتـــادیم ..
…تـــا جایی که دوتــــا پســـــر میــــومدن و میـــترسوندن..
……مـــا هم سریــــــع دســت و پــای هردوشون رو گــــرفتـــیم و ..
. انداخـــتیمشون توی قفــــس دوســتمون و در قفـــس رو بستیـــم …
..و بــا قفـــلی که از قــبل آماده کرده بودیم درشون رو قفل کردیم و
……چهــــارتایـــی, الفـــــــــرار..
……
……هیچــــــــــــی دیـــــگه ,فکـــــــر کنم دختــــــره که سکــــــته کرده
……..اون دوتـــا پســـر هم از اون ســال تا حالا دارن دنبالمون میگردن
.کــه سرمـــون رو بـــا تبــــــر بــــزن..

…..جــــان سخــــت :: یعـــنی گیـــــرتون بیـــارم , مٌـــــــردین..!

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

یه بارم شیک ومجلسی رفتم توی یه مغازه هندزفری از تو گوشیم دراومد صداشم بلند همه جا پیچید توهمون حین اهنگ هم عوض شد رفت رو یه اهنگ بندری…..!!!به این میگن شاااااااااانس!!!!
افق کدوم ور بود؟؟؟؟

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

یادمه سال سوم دبیرستان یه درسی داشتیم به نام ” مبانی کامپیوتر” نمیدونم الان وجود داره یا نه؟
من تا اون زمان تاحالا با کامپیوتر کار نکرده بودم(یعنی جایی ندیده بودم که بخوام کار کنم)درواقع همه بچه های کلاس مثل من بودن،خلاصه اون روز معلمون اومد یه چیزایی توضیح داد و گفت آخر کلاس ازتون امتحان عملی میگیرم.
از تک تک بچه ها سوالاتی مثل ساختن پوشه،حذف فایل و… انجام شد تا رسید به من.
بهم گفت:کامپیوتر رو خاموش کن،منم با خونسردی دکمه جلوی مانیتور رو خاموش کردم وپریز کامپیوتر رو از برق جدا کردم!!!
معلم بیچاره از خنده کبود شده بود.
از این ماجرا حدود 10 سالی میگذره،چند وقته پیش معلممون رو تو خیابون دیدم رفتم جلو سلام کردم اما نشناختم بهش گفتم آقای معلم میخواین کامپیوترون رو خاموش کنم تا اینو گفتم منو شناخت و کلی خندیدیم تو خیابون.
الان هر وقت کامپیوتر رو خاموش میکنم یاد اون روز میوفتم و میخندم.

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

یادش بخیر سوم راهنمائی بودیم اول سال معلم دوهفته دیر اومد ما بچه ها گروهک های تروریستیمون رو تشکیل داده بودیم. عاگا معلمه اومد غول بود بچه ها همه خفه بودن شرو کرد ب تهدید و توضیح کی بین حرفاش یکی از بچه ها سرفه کرد, معلم با تمام جذبش برگشت گفت کی بود؟کسی جواب نداد گفت: عب نداره شلوغ کن ولی بدون پیدات میکنم از قدیم گفتن ی بار جستی ملخک (اینو ک گفت بچه ها باهاش همراهی کردن)دُ بار جستی ملخک(همه باهم یکصدا)اومد بگه ک بار سوم تو دستی دید ما داریم میشماریم… سِ بار جستی ملخک – چهار بار جستی ملخک – پنج بار جستی ملخک … همین جوری داشتیم ادامه میدادیم ک یکی از بچه ها ک صداش خوب بود با حالت دشتی پشت صدای بچه ها ک آرومتر جستن ملخک رو میشمردن شرو کردن با چه چهه مـــــــــلـــــــــــخــ کــــــــــــ معلمه دیگه نتونست خودشو نگه دار زد زیر خنده و ایطو شد ک معلم رو دیگه جای تخته پاک کن هم حساب نکردیم
ƒd هویج ƒV
»»««

خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

آغا اسم یکی از عمه های مریمه!چن سال پیش که آرتین یه آهنگی به اسم مریم داده بود ما خونه آقاجونمون بود!این عمه مام واسه شوخی گف این اهنگو دوس پسرم واسم خونده!!
حالا گودزیلای اون عممون که حالا 8 سالشه بش میگه:خاله مگه تو دوس پسر داری؟؟؟؟
مامانش:ااااا؟؟؟؟؟؟این چه حرفیه!!خاله شوخی میکنه!نگی جاییا!!!
گودزیلا:خودم میدونم!خاله که عرضش نمیرسه!!!تازه اگه دوس پسر داری چرا باهاش حرف نمیزنی؟؟بیرون نمیری باهاش؟؟؟کادو برات نمیگیره؟؟؟به گوشیت زنگ نمیزنه؟؟؟اس ام است نمیده چرا؟؟؟دیدی دروغ میگی؟؟؟

حالا اون زمان ایشون6 سالش بود!!!!

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

آغا رفتیم خونه دوستم بهش میگم:فاطی من دیشب اول هوش سیاهو ندیدم چی شد؟؟؟
بعد از کلی تفکر که ما فک کردیم الان ثانیه به ثانیه ی فیلمو برامون میگه،با اعتماد به نفس کامل برگشته میگه:اولش که انچه گذشت بود!!!

نه شما بگین من از دس این بشر خودمو تو چاه بندازم یا از ارتفاع؟؟؟
فرستنده :
»»««

خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

مخاطب خاص Sms فرستاده : عاششششقـتـم آشغال !

من 😐

شهرداری منطقه 14 ناحیه 3 😐

سطل آشغـال مـکانیـزه 😐

گربه ی تو سطل آشغال :))))

»««

خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

یادش بخیر من وقتی رفتم کلاس پنجم طرح شیر مدرسه شروع شد
تو دوران راهنماییم وقتی رفتم سوم این طرح برای دوره ی راهنمایی اجرا شد
بعدشم چون من هنرستانی بودم پیش دانشگاهی نداشتم این طرحو وقتی رفتم سوم دیرستان برای دبیرستانیا اجرا کردن
حالا ترم بعد ترم اخرمه منتظرم این طرح واسه دانشجوهام اجرا بشه:))
ینی همچین ادم خوش شانسی بودم از بچگی!!!
اصلا تو مهمونیا هم جزو اخرین نفراتی بودم که بهم غذا میرسید:((

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

اینشتن و ادیسون تو بچگی کودن بودن،اما پدر ومادرشون مدام بهشون میگفتن تو یه روز نابغه ی بزرگی میشی.
.
.
.
هه! حالا ما ازبس میشنویم”تو هیچ بوووقی نمیشی”، هر کار بکنیم با کلی تبصره فوقش بشیم همون بوووق!

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

داشتم با مخاطب خاصم می اسیدم(اس بازی میکردم)….بهش میگم: عایا خوب هستید عایا؟؟…..میگه:حامد جدی باش کارت دارم!….میگم:عایا شما منو کار داری عایا؟…..میگه:حامد مسخره نشو میگم کارت دارم…..میگم:عایا شما منو چیکار داری عایا؟
یهو قاتی کرد برگشت گف:حامد درد عایا مرضو عایا کوفت عایا کصافط گمشو همه چیو ب شوخی میگیری حاضر نیستی ی دو دیقه مثل ادم راجع ب ایندمون با هم بحرفیم!!!!!!…دیگه بعدش هرچی اس دادم بهش جواب نداد
از اون اتفاق ب بد هر کاری میکنم جواب نمیده
بچه ها نگرانشم!ینی چی شده؟نکنه تو افق تصادف کرده باشه؟نکنه بمیره؟تکلیف آیندمون چی میشه؟من مخاطب خاصمو میخام!

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

عرضم به حظورتون من یه پسر عمو دارم رشته فیزیک هسته ای درس میخونه عاقا این پدر بزرگ مادر بزرگ ما به هر کس میرسن میگن:نوه امون تو انرژی هسته ای در کل کوروش رو خاری توش امریکا میدونن
چند روز پیش پدر بزرگم داشت مثلا نصیحتم میکرد که : بچه جان درس بخون به یه جایی برسی از این کوروش یاد بگیر به اینجا که رسید یه نگاه عاقل اندر صفیح به من کرد گفت: هر چند کوروش یه اعجوبس مخش از اتمه پسر اتم
من:(
کوروش:)
پدر بزرگم:|

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

کیا یادشونه که خواب میدیدن تو دستشویی نشستن ودارن ج-ی-ش میکنن ولی بعد که بیدار میشدن خودشونو تو رختخواب میدیدن!

هییییییی یادش بخیرررررررر
»»««

خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

میگه یکی از اشناهام بچشو صدا میکنه میبینه جواب نمیده کل خونه رو میگرده میره حیاط میبینه غازاشونم نیستن(این گودزیلا عادت داشته هرجا غازا میرفتن اونم میرفته)میگه بدبخت شدم با غازا رفته.اقا این کل اهالی اون محل رو خبر میکنه همه هم دنبالش میگردن اخر نصف شب نا امید مادره میاد خونه میبینه یه صدایی از یه استاد موسیقی تو حموم میاد:هااااااااااااهاهاهاه� �اا مگوووووو چرا(دیگه خودتون تا ته اهنگه روبرین) میره میبینه بععععلع فرزند بزرگوار تو وان حموم نشسته داره میخونه
»»««

خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

با دوستم رفتم کافی شاپ (تا حالا خیلی به خودم حال میدادم یه بستنی قیفی میخریدم) یارو اومد گفت: خیلی خوش اومدید جناب، چی میل دارید؟
یه نگاه به دوستم کردم اونم گفت: هرچی تو بگی.
هرچی منو رو زیرو رو کردم اسمی ندیدم که به نظرم آشنا بیاد یا بدونم چیه!
با کمال خونسردی منو رو تحویل دادم و یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و اونم خودکار رو گرفت دستش تا سفارش رو بنویسه، گفتم: عذر میخوام، بستنی خونک چى دارید؟
بعد دیدم دوستم صورتش قرمز شده و اشک تو چشاش حلقه زده و در معرض منفجر شدنه و همین مشخصات رو تو صورت گارسون هم میشد دید منکه تازه فهمیده بودم چه گندی زدم خیلی فیلسوفانه چشم دوختم به منظره بیرون از پنجره و گفتم، پس دوتا قهوه لطفا.
یه نگاه انداختم به رفیقم بنده خدا مونده بود بترکه از خنده؟، آبرو داری کنه؟، همراه من به منظره خیره بشه؟…
این شد که دیگه از اون ببعد دور بستنی قیفی رم خط کشیدم !!!

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««
حدود 2سال پیش بود تو یه شرکت کار میکردم
مدیر عامل لارجی داشت هر چند یه وقت یه بارمهمونی کوچیک تو باغ میگرفت چند نفری میشدیم صفا میکردیم
خلاصه یه روز پسر عمومم گفت منم میام گفتم اخه نمیشه که گفت منو حتما ببری ما هم اخر مجبور شدیم///////
///// خرس گندهی شکمو رو با خودم ببرم //
خلاصه شب موعود فرا رسید همه چی داش به خوبیو خوشی میگذشتو پسر عموی منم واس خودش حال میکرد
بعد از کوفت کردن میوه ها و….
نوبت رسید به شام
چون باغ بود سفره انداخته بودیم
خلاصه جاتون خالی دوستان بله (حال میکنید فن بیانو )
این خرسه گنده غذاشو که داشت میخورد دید چند سیخ کباب زیادی وسط سفره هس (ای کارد بخوره به شیکمش)ا اقا این خم شد که سیخ کبابو برداره یه دفعه ((((صدای ناجوری داد))))
/// همانامردن از خنده همه همانا ///بدبخت اقای سعیدی حسابدار که نزدیک بود خفه شه
خلاصه یعنی من نمیدونسم بخندم یا گریه کنم
ترجیحا اشک شوق ریختم
خلاصه از اون به بعد هر وقت مهمونی داشتیم مدیر شرکت میگفت حتما پسر عموتو بیار
نمیدونسم یه باداین قدر باعث شادیشون میشه

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

امروز داشتم کانال عوض میکردم!
رسیدم ب شبکه ی بازار گفتم ببینم چی نشون میده!
دیدم گزارشگره روفته تو میوه فروشی! ب صاب مغازه میگه:
عاغا یدونه از این هندونه های خوبو آب دار بیار واسه ما!
عاغا یارو هم ورداشت هندونه رو با کلی آب و تاب آورد!
گزارشگره گفت: شیرینه؟؟
فروشنده گفت: بهههلللههه (انگار داره سر سفره ی عقد میگه بله!:|)
گزارشگر گفت: میشه ببری ببینیم!
یارو هم برید هندونه رو دیدیم هندونه هه صورتی رنگه!! (دمه این ال ای دی ها گرم! همه چیو تمیز نشون میده!:D)
گزارشگره هم اومد قوپی بیاد اصن خودشم نفهمید چی داره میگه!!!
گفت: اینم یه هندونه ی ترش و شیرین و آب دار!!!!!!!!!!!:-??
فک کنم هندونه هه ملث(ترش و شیرین) بوده!!!!!!!!!!!!!!:|:|:|

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««
اقا با عموم قهر کردم میگی واسه چی؟چون رفتم بیمارستان پامو عمل کرده بودم تنها دلخوشیم به این عیادتا بود با کمپوت ممپوتا اقا این عموم که باهام لجم بود دوتا تکدانه اورده بود منم خوشحال اومدم بخورم فک کردم تکدانه اناره خوردم دیدم نه تکدانه گوجه فرنگیه حالا اون خنده ای که عموم داشت میکرد شیطان وقت فریب دادن ما نمیکنه به غران T_T لایک =سلامتی همه مریضا

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««

اقا من همیشه گوشیم پیشمه
یه روز رفتم دسشوی هیشکی هم خونه نبود
بعد از (تفکرات زیاد و ابداعات زیاد )اومدم بیام بیرون دیدم
((ای خاک تو سر در از پشت قفل شده اخه دستگیره بیرون خراب بود )
موندم چه خاکی تو سر بریزم حالا
فقط باید شیشه رو میشکستم که اونم بعدش فاتحم خونده بود
گفتم زنگ بزنم بابام که نزدیکتر از بقیه بود بیاد
زنگیدم
گفتم بابا یکی اومده در خونه کارت داره
گفت کیه گفتم نمیدونم ولی میگه کار واجبی باش دارم
حتما باس ببینمش
گفت :خب دعوتش کن تو یه چبزی باهم بخورین تا من با مادرتم زودی میایم
خلاصه دوستان من به مدت 45-50دقیقه اون تو بودم
ولی اونقدر با گوشیم بازی کردم که نگو
حیف که تا شب دیگه نمیتونسم بلند شم
با همون حالت تو دسشوی تا شب تو خونه نشسته میرفتم
تازه بابام که عشق میکرد میگفت فکر کنم دیگه ذهنت باز باز شده باشه بعد گفت راسی گشنت که نشد
من دیگه حرفی ندارم

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««
دوستم دم در خونمون وایساده بود منتظر من بود بیام بیرون یهو پدرم از بیرون اومده بود فک کرده بود که منم پدرم هم چنان پس گردنی میزنه بهش میگه علی دم در چیکار میکنی دوستم دوپا داشت دوسه تا دیگه قرض کرد فرار کرد
دیگه وقتی بابامو میبینه 1 کیلومتر ازش دور میشه……
خب پدر من مجبوری اینجوری به ادم شوک واردی کنی شانس اوردم من نبودم
وگرنه ی هفته غذا نمیخوردم

»»««
خاطرات خنده دار روز 93
khaterat khandehdar rooz 93

»»««