تماس با ما : @iseyyed
خانه / سرگرمی / طنز / اعترافات احمقانه / اعترافات خنده دار 93

اعترافات خنده دار 93

اعترافات خنده دار 93

اعترافات خنده دار 93

 

مهمون داشتیم گودزیلای ما (داداشم-7 سالشه) با گودزیلای فامیلمون دعوا میکردن یکی میگفت تو خنگی اون یکی میگفت تو خنگی هی پشت سر هم میگفتن منم برای اینکه تموم بشه گفتم اصن من خنگم بس کنید دیگه
داداشم تو چشام زل زد گفت اصن تو داخل آدم حساب میشی که خنگ باشی یا نباشی!!!!

یعنی داغون شدما…

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

چن وقت پیش که مرغ گرون شده بود و سرش صف وامیستادن چنتا مرغ خریده بودم میرفتم خونمون یه گدا نشسته بود سر خیابون تا چشمش به مرغا افتاد گفت نمیخای شیرینیشو بدی !

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»


حدودا 5سال پیش خسته از سر کار میومدم که یهو….
دور یک میدون شلوغ منتظر ماشین اونم تریپ مهندسی متوجه شدم دارم بلند میخونم (زیبا جا دار مطمعن یخچال قریزررررر امرسان)
همه ملت داشتن آسفالت گاز میزدن ..
هنوز که هنوزه جرات ندارم پیاده دور اون میدون راه برم….

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

یه روز یکی از فامیلامون زنگ زده داداشم داره از اینور داد میزنه مامانم هم داره دعواش میکنه موبایلم هم زنگ میخوره حالا فامیامون از اون سر تلفن میگه مزاحم که نیستم؟منم حول کردم گفتم نه بابا مزاحمت از شماست.این چه حرفیه؟شما که مراهم نیستی
یعنی کلمه مزاحم و مراهم رو قاطی کردم ببین یعنی چه وضعی بود.
آخه چرا ما رو تو این موقعیت قرار میدین:)))))))
خوب شد نفهمید!!!

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

دبیرستان که بودیم یکی از دوستام عادت داشت سر کلاس کفشاشو در بیاره و پاشو به میز تکیه بده…
بچه ها یه بار کفشاشو بر داشتن و میز به میز پرتاب کردن تا رسید به میز جلو…..
یکی از همکلاسیام هم انداخت زیر میز معلم….
بعد از چند دقیقه معلم اسم دوستمونو صدا زد بره پای تخته….
ولی دوستم دید کفشاش نیست به معلم گفت نمی دونم کفشمو کی دزدیده….
معلم هم گفت ببین زیر میز کدوم خریه ؛ که من بلند گفتم زیر میز خودتونه….
کل کلاس منفجر شد….
منم از کلاس اخراج شدم …..

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

بـا رفیقم داشـتیم مـیرفتیم جـلو درشون، کـار داشـت…
بـعد،رسـیدیم جـلو در گـفت: حـرکـتو نـگا! مـرگه مـن نـگا کـن ایـنجارو …

رفـیقم زنـگه خونشونو زد بـعد آبجیش آیفونو بـرداشـت …

قـبل از ایـنکه آبجیش چـیزی بـگه سـریع گُفت: کـیه؟ :))
آبـجیشم هـُول کـرد گـُفت :مـَنم :)))
بـعد سـریع درو بـاز کـرد :)))

خـدا وکـیلی نـیم سـاعـت دراز کـشیده بـودیم تـو پـیاده رو داشـتیم قـهقهه میزدیـم ..!

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

بابام داشت برادرمو سرزنش میکرد که مرد باید جذبه داشته باشه به زنش گفت بمیر زنش سریع بره بمیره ووووو
اقا داداش ما جوگیر شد با فریاد زنشو صدا کرد زنش امد تو خونه خداشاهده تا زنش رسید بابام سر داداشم قاطی کرد که این چه طرز صدا کردنه تو شعور نداری زن و مرد باید همدل باشن دیگه تموم شد زمانی که مردسالاری بود داداشم گفت تو خودت که بابام حرفشو قظع کرد اقا شب وقتی داداشم اینا رفتن به بابام گفتم پس چرا امروز با میلاد دو پهلو حرف زدی گفت خداشاهده زنش امد تو قیافشو دیدم ترسیدم گفتم بزار میلاد زن زلیل بمونه بهتر تا بخواد ادای مردسالار ها رو دربیاره چون اون جذبه ای که زن داداشت گرفت مشخص بود زیر بار نمیره و کارشون به طلاق میکشه
بعدش سر من قاطی میکنه میگه اخه احمق من از کجا 1362سکه بیارم ! خخخخخخخ

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

رفته بودم ختم بابای دوستم رفتم جلوی دوستم تو مسجد بهش گفتم خدا بیامرزدش امدم بگم مرگ حقه گفتم حقش بود دوستم فهمید سوتی دادم گفت برو بشین داداش نمیخواد به خودت فشار بیاری! خخخخخخخخ

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

شـیـفـت قـبـل ی مـورد خـودکـشـی داشـتـیـم.. پـَسرو یـک سـاعـت و نـیـم سـرِ حـادثـه بـود امـا نـتـیـجـه نـگـرفـتـه بـودن.. بـه درخـواسـت عـلـیـرضـا و دسـتـور فـرمـانـده سـاعـت 2 نـیـمـه شـب بـا پـیـکـاپ رفــتـیـم سـرِ عـمـلـیـات..
گـروه امـداد ونـجـات هـم اومـده بـودن، چـادر نـجـانـتـوش رو بـاز کـرده بـودن..
رفـتـیـم بـالا…. عـلـیـرضـا گـف بـبـیـن مـی تـونـی بـاهـاش حـرف بـزنـی،خـیـلـی بـَد دهـنـه..رفـتـم جـلـو گـفـتـم:هــِـــــی یـلـدا؟
بـرگـشـت نـگـا کـرد گـفـت : هـان تـو کـی هـسـتـی؟ گـفـتـم : از لـبـاسـم مـشـخـص نـیـست؟
گـفـت: خـب چـی مـیگـی؟ گـفـتـم : اومـدم نـجاتـت بـدم هـرچـن یـکـی مـثِ تـو بـاس بـمـیـره ..بـبـین هـیـشـکـی جـرات نـداره بـه کـلای حـریـقـم دَس بـزنـه، ولـی بـیـا کـلاه و دسـتـکـشـمـو اسـتـفـاده کـن رفـتـی پـایـیـن اوف نـشـی ..
گـفـت: خـفـه شـو بـابـا بـرو ولـم کـن…. ی دیـوونـه دیـگـه اومـد
گـفـتـم :هــــوووووی بـا مـن دُرُس صُـبـت کـنـا..
گـفـت: مـثـلا اگـه دُرُس حـرف نـزنـم چـی مـیـشـه؟
گـفـتــم : هـیـچـی .. اگـه خـدا بـخـواد خـودم مـیـام پـرتـت مـی کـنـم پـایـیـن ..
گـفـت: خـــــدا؟کـجـاس؟ چـرا نـمـیـشـنـوه حـرفـامـو؟
گـفـتـم : چـقـد بـدبـخـتـی تـو.. اگـه خـدا نـبـود تـا حـالا صـد بـار بـا شـیطـون پـریـده بـودی پـایـیـن کـه بـیـچـاره ..
یـهـو قـاطـی کـرد اومـد پـایـیـن گـفـت: اصـلـا چـی زِر مـیزنـی تـو ؟ کـی تـو رو فـرسـتـاده؟
از مـوقـعـیـت اسـتـفـاده کـردم دسـشـو کـشـیـدم آوردمـش کـنـار ، بـا دوتـا انـگـشـتـم زدم رو شـقـیـقـه ش گـفـتـم: اگـه عـقـل تـو سـرت بـود و چـشـات مـی دیـد، سـی ثـانـیـه ی قـبـل اگـه خـدا هـمـرات نـبـود الان اون پـایـیـن بـودی..
بـه مـوقـعـیـتـش نـگـا کـرد و شـرو کـرد بـه خـنـدیـدن 🙂
گـفـتـم : کـــوفــــت D: مـَیـه مـا اَلافِ تـویـیـم نـصـفـه شـبـی ؟
بـا خـنـده گـفـت:ای دیـوونـه تـو از کـجـا پـیـدات شـد؟
زدم پـَسِ کـلـه ش گـفـتـم : حـرف نـزن،بـرو پـایـیـن مـادرت زیـر سـِرم و اکـسـیژن داره تـلـف مـیـشـه..
ی جـیـغـی کـشـیـد و رف ^_^

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

با یکی از دوستام رفته بودیم خونه ی یکی دیگه از دوستام. اتاقش حسابی به هم ریخته و پر اشغال بود. ما رفتیم نشستیم PES بزنیم. دوستمم شروع کرد به جاروبرقی کشیدن اتاق. ما همینطور که بازی میکردیم تک و توک تخمه هم میخوردیم. یهو من یه شوت از راه دور زدم که خورد به تیر دروازه، دوست بیچاره ی منم که داشت تو همون لحظه تخمه میخورد، هول شد پوست تخمه پرید تو حلقش. آقا این بدبخت شروع کرد به دست و پا زدن. دوستم جاروبرقی رو انداخت پایین و رفت آب بیاره. منم همراش رفتم که یه تیکه نونی چیزی بیارم که بخوره شاید پوست تخمه رو ببره پایین. خلاصه وقتی برگشتیم تو اتاق خشک شدیم!
دوستم جارو برقی رو گرفته بود و لولشو گذاشته بود تو حلقش!!!!! گفتیم چیکار میکنی؟! گفت میخوام پوست تخمه رو درش بیارم!!! ما هم بیخیال خفگی طرف شدیم و پخش زمین شدیم!
خدایا… این دوستان مبتکر و خلاق رو از ما نگیر!

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

یه معلم فیزیک داشتیم دم عید یه هفته رفت ترکیه!
.
.
از اون موقع به بعد گود رو goad تلفظ می کرد.
سست رو soast تلفظ می کرد.
و میله رو هم mirre تلفظ می کرد 😐
معلم بی جنبه اس داریم؟!

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

یادمه دو سالی میشد گواهینامه گرفته بودم …
تا حالا هیچ افسری از من گواهینامه نگرفته بود ؛ یه روز تو پلیس راه وایستادم به مامور گفتم چرا هیچ وقت از من گواهینامه نمیگیرید؟؟؟
گفت : خوب حالا بده ببینمش دستمو بردم تو جیبم دیدم نیستش!!!
خیلی خراب شدم ،یهو یادم اومد تو خونه جا گذاشتم….
مامور فکر کرد من اونو سر کار گذاشتم….
هیچی دیگه اعمال قانونم کرد….

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

یادمه موقع کنکور داداشم از یه هفته قبل شبا خونه رو ساکت میکردیم که خوب بخوابه ، عاقا استرس نداشته باشه.. صب کنکورم پنج صب بلند شدیم همه بردیمش بهش کله پاچه دادیم کلی خندوندیمش و فرستادیمش سر کنکور..
حالا من،.. خدایی پارسال میخواستم برم کنکور بدم صب پا شدم لباسامو پوشیدم درو که باز کردم برم بیرون بابام گفت:
پسرم، کجا میری این موقع صب…؟
.
.
این عدالته عایا؟

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

کودک درونم تا آخر تیرماه بهم مهلت داده خواسته هاش رو بر آورده کنم

وگرنه منو میزاره خونه سالمندان !

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

بچه که بودم یه بار مامانم خواست منو تنبیه مدرن کنه منو تو انباری زندونی کرد منم اون تو شروع کردم به آواز خوندن به صدای بلند یهو دیدم در باز شد مامانم با لوله جارو برقی اومد دوباره منو تنبیه سنتی کرد 😐

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

به داداشم پیام دادم:میای بریم بیرون
پیام داد:نه کار دارم
دوباره پیام دادم:خواهش میکنم حوصله م سررفته
پیام داد:گفتم که کار دارم
منم پیام دادم:به جهنم،به درک.همش با اون دختره بدترکیب برو خوش بگذرون)پیام تحویل داده نشد(
بعد یه ربع داداشم اومد گفت آماده شو بریم
رفتیم یه کم گشتیم و بعد رفتیم رستوران عصرانه بخوریم،تازه همه چیزو رو میزچیده بودن که
گوشی من:تحویل داده شد
گوشی داداشم:شما یک پیام دارید
هیچی دیگه پاشد رفت گف خودت بخور،خودت حساب کن،خودت برو خونه

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

آغا قدیما یه مامور شهرداری میومد کوچمون که عاشغالارو جمع کنه داد میزد: عاششششششغال!!! آشغالتو بیار عاششششششغال…
هنوزم که هنوزه نمیدونم منظورش از عاشغال اولی و آخری چی بود؟ ما بودیم؟؟؟عاشغالا بودن؟؟؟چی بود جریان نمی دونم.مسئولین رسیدگی کنن لطفا!!!

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

یکی از تفریحات سالم بچگیم این بود:
پنکه رو خاموش میکردم، یکم که سرعتش کم میشد با انگشت پره هاشو نگه میداشتم!
کیا تجربه کردن؟

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

اعترافات خنده دار 93

eterafat khandehdar 93

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»