تماس با ما : @iseyyed
خانه / سرگرمی / طنز / اعترافات احمقانه / اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

خواستگار داشتم همه چی تموم همه فک میکردن از شرم خلاص میشن اقا یرروز اومدن خونمون رفتیم ک حرف بزنیم لباسم گیر کرد ب دستگیره در همچین درو غضبناک بستم طرف ترسید بعدشم حرف زد و زد اخرشم گفت من ی زندگیه رمانتیک میخوامو کسی ک هر روز عاشق تر بشه منم صادقانه گفتم حوصله این کارارو ندارم زندگی باید واقعی باشه رفتن خبری ام نیس ازشون فک کنم میخواستن فقط زردالو ب قیمت خاویارو بخورن ….
از ارزشای من چیزی کم نشد!!!!
واسه خواستگار بعدی میوه نداریم فقط چای با ۲تا قند اخه من یارانمو لازم دارم پول میوه هارو از خودم گرفتن نامردا…

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««
یح یح یح!(بازم خنده شیطانی مشکلیه؟)این خاطره داداشمه
رفته بودن واسه کیک و ساندیس مجانی و خواب و وسطش هم دو تا تست حل کنن!
اونوقت پشت سری داداشم میخواست بگه من باکلاسم رانی اورده بوده!
حالا اومده بازش کنه که یهو صدای پپس در تمام جلسه میپیچه و همه با چشای گرد به داداشم نگا میکنن!
حالا داداشم چطوری ثابت کرده اون نبوده و پشت سریش بوده اونم جایی که با یه پچ پچ ده نفر میریزن سرت بماند!

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

7 ساله که بودم یروز بابام میخواست بره سرکار عجله هم داشت تو حیاط وایستاده بود. مامانم هم یه لیوان چای داد که به بابام بدم. بنده هم که از همون دوران طفولیت کنجکاو بودم همیشه میخواستم نحوه ی حل شدن پی پی پرندگان در مایعات رو مشاهده کنم در یک اقدام محیرالعقول یک عدد پی پی که یحتمل مال یاکریم بود و خشک شده بود رو در چای پدر گرامی انداختم و بعد از نا امید شدن از انحلال ماده مذکور در چای پیش بابام رفتم و اونم چای رو خورد و رفت

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««


دختر خواهرم که امسال باید بره کلاس اول، امروز رفته واکسن 6سالگیش زده.اساسی هم دردش گرفته . بهش گفتم با اون خانم که بد بهت واکسن زد دعوا می کردی.برداشت صاف توی چشم نگاه می کنه می گه : خاله بجاش تو گوشش 1 جیغ بلند کشیدم
من :%
خواهرم :)))))))))
خانم کرشده توسط ملیکاجون :((((((((

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

یـادمـه بـچـه کـه بـودم مـامـانـم مـیـگـفـت صُـبـا کـه از خـواب بـیـدار مـیـشـی بـایـد صـورتـتـو بـشـوری چـون شـیـطـون شـبـا مـیـاد جـیـش مـیـکـنـه رو صـورتـت!!! ^_^
.
.
.
مـن بـدبـخـت فـقـط خـدا مـیـدونـه چـنـد شـب بـیـدار مـیـمـونـدم بـبـیـنـم ایـن کـیـه کـه جـیـش مـیـکـنـه رو صــورتِ مـن در مـیـره!!! ^_^

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

دیشب رفته بودیم خواستگاری(چیه بم نمیاد؟ففط به شما میاد؟!!خعیلی هم دلشون بخواد.کجا می خوان همچین دسته گلی گیر بیارن؟این جمله آخری از قول مامانم بود!) آغا یعنی قریب به یک ساعت و چهل و پنج دقیقه منتظر شنیدن این جمله کلیشه ای بودم که(خوب بریم سر اصل مطلب)!سکوت محضی (محز،مهض،محظ) حکمفرما بود در حد سکوتی که خونواده دارن اوشین میبینن!بابای عروس هم اومده بود صاف نشسته بود پیش من هر چند دقیقه یه سوال ازم میپرسید.یعنی له له شدم.فک کنم نصف یه بسته دستمال کاغذی مصرف کردم.یعنی تو کنکور این قدر عرق نریختم خداییش!!!

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

یه دوستی داشتم تا اون موقع صورتشو اصلاح نکرده بود (زمون ما خیلی تا دبیرستان صورتشون رو اصلاح نمیکردن)
خدا چشمتون روز بد نبیه یه ژیلت خریدم به چندتا از هم کلاسیام گفتم بریم بگیریمش d:
کل دبیرستان و دنبال کردیم تا بلاخره گرفتیم واسه اینکه این همه دویدیم دنبالش نصف سبیلشو زدیم حالا ما دویدیم اون دنبال ما بود (((:
بعد از اینکه کلی خندیدن و دویدن زنگ خورد مجبور شدیم ژیلتو بهش بدیم
تا الباقی جنایت رو پاک کنه .
نمیدونم شب رفته خونشون چی گفته تو خونه ((((:

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

یه درسی ما داشتیم کامپیوتر و کاربرد آن در مدیریت…
یه روز تو کلاس کامپیوتر بودیم داشتیم برنامه مینوشتم ناگهان یکی از دخترای کلاس بلند گفت : استاد ببخشید ، کامپیوتر ما شوتینگ دوون شد…..
ما هم خندیدیم که خستگی کلاس دراومد….
در واقع منظورش همون شاتینگ دوون (shutting down) بود….

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

آقا چند وقت پیش میخواستیم بریم مسافرت خونه یکی از فامیلامون راه دور، ی دیگ مسی بود که باید براشون میبردیم. قرار بود بابام اینا بیان دانشگاه دنبالم ازاون طرف بریم.تو کلاس به مامیم اس دادم با دیگ نیاید جلو دانشگامونااااااا!!!!!
مامانمم همون موقع اس داد ما الان یک ساعته با دیگ دمه دانشگاتونیم!!!!!
همون موقع هم کلاس تموم شد.اصن ی وضییییییی…….
ازاون موقع به بعدم فکو فامیل به بابام میگن عبدوالاحمد دیگی……
همچین فکو فامیله قدرشناسی داریم ما…….خخخخخخخخخ

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

میخوام یه اعترافی بکنم (واقعیه):
بچه که بودم با مامانم که دعوام میشد میرفتم یه ساک کوچیک برمیداشتم و عروسک هام و لباسام رو توش میذاشتم و از در خونه هم میرفتم بیرون به مامانم هم میگفتم دیگه برنمیگردم…برای اینکه مامانم بترسه میرفتم تو پارکینک(حالا اصلا هم نمیترسیدا)…خلاصه بگم بعد از دو دقیقه دوباره تو خونه بودم…
یه همچین بچه ای بودم من!

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

پارسال زمستون رفته بودیم مشهد منم عادت دارم هروقت میرم سفر کلی تیریپ میزنم اونموقع هم کت شلوار وپالتو دستمال گردن داشتم اقا ما هر هتلی میرفتیم که اتاق بگیریم قیمتشون رو دوبرابر میگفتن رفتم تو یه پارک کتم و پالتو و ذستمال گردن رو دراوردم یه پلیور پوشیدم زدم تو شلوار شلوارمم تا جای که راه داشت کشیدم بالا تقریبا تا روی سینم یه کلاه هم داشتم پشتو رو کردم گذاشتم سرم رفتم یه اتاق با نصف قیمت گرفتم

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

سلـام دوستان ^_^
عاغـا یـه بـار من و مـامـانم تنهـا بودیـم میخواستیـم تاکسـی بگیـریم .
شـب ـم بـود .
خونـه مـام 4 راه لشگـر [لشکـر] ـه .
بعـد یـه تاکسـی اومـد بـوق زد ، مامانـم داشـت میگفـت 4 راه … که دیـد عقـب 2 تا مـرد هیکـل نشسـتن ! گفـت نـه !
ینـی فـرض کـن یکـی تو خیابـون داد بزنـه 4 راه نـــه !!!
راننــده o‎_O
اون 2‏ تا مـرد 😮
مـامـانم ^_^
مـن D:

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

اعتراف می کنم بچه که بودم من و دوستام از تو آبگیرها قورباغه ها رو جمع میکردیم و توی قوطی میذاشتیم وزیر قوطی أتش روشن می کردم تا قورباغه خوب پخته شوند

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

یادش بخیر بچه که بودیم تو روزای گرم تابستون با داداشم میرفتیم تو حیاط شیلنگ رو بر میداشتیم میفتادیم دنبال هم و همو خیس خیس میکردیم اینقدر آب سرد بود نفسمون بالا نمیومد ، از صد تا سرزمین موج های آبی و استخر بهتر و هیجان انگیز تر بود ،لامصب وقتی بابا میومد میدیدمون شیلک و بر میداشت و میزدمون ،عاغا مگه جاش میسوخت، آه ه ه یادش بخیر
من وقتی دانشگاه قبول شدم یه شهر دیگه ، روزی که رفتیم ثبت نام کردیم بعدش مامان و بابا منو بزور برده بودن پیش تک تک راننده تاکسیا ،بهشون میگفتن این دختر منه ، قراره 4 سال بیاد و بره ، هواشو داشته باشین ، اینم مثل خواهرتون . ..
هر چی به مامان میگم اخه اینا چه یادشون میمونه من کیم ! مگه من بچم !؟ بیا بریم زشته )))):
مامان میگفت : حرف نزن ، کاریت نباشه ، بزا خیالم راحت باشه ..
ابرو برا ما نزاشتن مامان بابا ..))):

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

یه وقتی ام یه دسمال چارخونه ی آبی صورتی داشتم تا مینداختم رو انتن همه شبکه ها درست میشد، توو خونه صداش میکردم دسمال ِ داداش کایکو، اسباب خنده هم شده بود حتی !لیکن الان و از قضای روزگار توو مرحله ای از زندگی قرار گرفتم که اگه خود کایکو هم بیاد رو آنتن بشینه افاقه نمیکنه !

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

بچه بودم داشتم میرفتم دم خونه خالم اینا
اون موقم یه بقال کوتوله کنار خونشون مغازه داشت
دیدم داره میدوه دنبال پسر خالم اونم فرار کرد رفت
بعد اومد دم خونه خالم و به شوهر خالم گفت ببین پسرت ازم خرید کرده
جاش بهم چی داده
نگا کردم دیدم عکس پولا تو کتاب دوم دبستانو بریده داده بهش
بعدم که باباش داشت دعواش میکرد جوابش گفت
خوب من فکر کردم این کوچولو باید پول کوچولو بش بدم
من که هنوزم یادم میفته کلی میخندم

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

اون روزی رفته بودیم واسه ثبت نام دانشگاه ، وقتی ثبت نام کردم از آموزش اومدم بیرون .. مامانم اومده میگه :
بیا مهسا برات 2تا دوست پیدا کردم .تو شهر غریب ، تو که خودت عرضه نداری 😐 تازه با ماماناشونم دوست شدم 🙂
o_O
حالا جالب اینجا بود که اون دوتایی که پیدا کرده بود نه رشتشون ، نه روزای کلاساشون .. مثل من بود … بعد اون روزم دیگه ندیدمشون 🙂

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

یادش به خیر چن سال پیش، یه مخاطب ویژه داشیم یه عادتی داشت (گلاب ب روتون) هیشه دستش تو مماقش بود، یه روز این خیلی ناراحت بود و دلیلشم نمیگفت، ما هم خواستیم دلداریش بدیم گفتیم اگه مهمات مماقت تموم شده بفرما انگشتتو بکن تو مماق ما و حالشو ببر!!!
ولی خب بی لیاقت گذاشت رفت. ینی دلداریم تو حلقش

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

اندر احوالات ما درخوابگاه
یه شب تصمیم گرفتیم روح احضار کنیم از قبلش با هماهنگی دوستم یه نخ نامرئی بستیم به پرده و اون سر نخ رو هم یه جوری از زیر تخت ردش کردیم که پیدا نبود خلاصه بچه ها رو جمع کردیم و چراغا خاموش و شروع کردیم اول اسمشو پرسیدیم مثلا مریم بود بعد بش گفتیم یه اقدامی بکن ما متوجه حضورت بشیم بعد یواشکی نخو کشیدم که پرده تکون خورد یهو اتاق رفت رو هوا از صدای جیغغغغ های رنگارنگ!! و هرکدوم به یکی از گوشه های افق پناه بردند قیافه من و دوست خبیث تر ازخودم ‏‏^‏-‏^ دوستای روح زده ‏:-////‏ مریم خانوم:‏)‏‏) البته ناگفته نماند که فرداش همه افراد حاضر درمراسم کمیته انضباطی شدند ولی خععلی حال داد! بعععله یه همچین آدم کرمویی بودم من!‏

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

امشب اومدم یه فال گرفتم شاخم درومد از خوشحالی!‏
نیتم باین صورت بود:‏
یه شوهر پولدار.‏
جواب حافظ:‏
خواهی یافت!‏
خداوکیلی ذوق مرگم الان!‏

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««

اغغغغااااااااااااا خانوووووووووووووم اصن هر چی 😐 اگه مث من تیتیش مامانین اینو نخونین 🙁
ما امروز خیر سرمون ناهار ماکارونی داشتیم ک من عاجقجم *—*
لقمه اول خوردیم به خیر گذشت لقمه دومم خوردیم به خیر گذشت ….سر لقمه ی سوم این گودزیلای دراکولای بوووقمون شروع کرد به خاطره تعریف کردن :
گودزیلا : بابا جون یادته به من میگفتی قند و شکر کم بخور پاتو قط میکنن؟
بابام : خب؟
گودزیلا :ما رفته بودیم سره قبره عزیزجون یه آقایی بود (گدای محترم) پاشو قط کرده بودن این جیگرای پاش دیده میشد (منظورش گوشتای پاش بود اووووق )
من در اون لحظه : o.O
😐
و بعد اووووووووووق
بابام :))))))))))))))))
گودزیلا 😀
دیگه ام غذا نخوردم 😐 🙁 :((

»»

اعترافات و خاطرات جدید ایرانی

eterafa or khaterat jadid irani

««