تماس با ما : @iseyyed
خانه / سرگرمی / طنز / شعر طنز

شعر طنز

شعر طنز دردل یتا یزدی

شعر طنز دردل یتا یزدی

#شعر درد و دل یتا بابا یزدی با فرزندش نزدیک شب عید آی بچه یَلَّموک بیا،کَشَه پا بزن نگاد کنم گیلَد دارم چِقَّه دیه،حرص و جوشِ کاراد کنم؟ کلّه سحر تا تنگ شوم،خاطیری تو جون مِکَنم چار تا مَنُم مدن اینم،بدم پول قباد کنم پاستیل و چیپس و بستنی، یا چس و فیل همش مخای چقّه مگه پولم مدن،خرج قر و اَداد کنم؟ مِثّ چوری ماشینی،همش داری جُل مزنی گوشِد میگیرم خو بچه،کنج خونه جاد مکنم خَشِتَه تو جمع سُبک بیشی؟جلوِ بچا کمُک بیشی؟ خَشِتَه همش چیزیت بگم؟ بیگیرم و تو خَلاد کنم؟ پَه کی مخای آدم بیشی؟چرا تو هر شُو مشاشی؟ چقّه پول شاشد بدم؟خرج زیر و بالاد کنم؟ نوروزه و جیفُم خالی،تخمه و آجیل خو مخای خاک تو کُدُمبَم که باسی،تمبون نو به پاد کنم ?

شعر سفره خالی می خرید

یاد دارم در غروبی سرد سرد،
می گذشت از کوچه ما دوره گرد،

داد می زد: “کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم”،

اشک در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهی کشید، بغض اش شکست،
اول ماه است و نان در سفره نیست،
ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟!!!

سوختم، دیدم که بابا پیر بود،
بدتر از او، خواهرم دلگیر بود،

بوی نان تازه هوش اش برده بود،
اتفاقا مادرم هم، روزه بود،

صورت اش دیدم که لک برداشته،
دست خوش رنگ اش، ترک برداشته،

باز هم بانگ درشت پیرمرد،
پرده اندیشه ام را پاره کرد…،

“دوره گردم، کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم،

خواهرم بی روسری بیرون دوید،
گفت: “آقا، سفره خالی می خرید؟!!”

زنده یاد، قیصر امین پور

🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
😉

شعر جدید باران که هست

دست در دست تو صبح شنبه آبان هم که هست
زندگی چیزی به جز این نیست باران هم که هست

در میان هاله ای از دود و مه گم می شویم
باد سرد و خلوت تلخ خیابان هم که هست

گریه ام می گیرد و پاییز همدرد من است
از قضا امروز وقت برگ ریزان هم که هست

درد دل کن اندکی با من که هم بغض توام
چند ساعت فرصت و درد فراوان هم که هست

ما فقط تکرار تاریخیم در سالی جدید
شاعری دیوانه و زلف پریشان هم که هست

قهوه خانه پیش تو حسن ختام کاملی ست
لحظه ای بنشین کنارم قند و چایی هم که هست

قند و چایی ، چند شعر از من و یک حس غریب
زندگی چیزی به جز این نیست باران هم که هست

#سید_محمدصادق_حسینی

شعر خنده دار ضد دختر

شعر خنده دار ضد دختر

**********

دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر :مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

واقعا که پوز مادر را زدی!