طنز عاقبت عاقبت اندیشی

زنی ضجه کنان به شکایت نزد ضحاک آمد که ای ظالم! در یک روز سه مرد (شوهر، پسر و برادر)

مرا برای خوراک مارهایت اسیر کردی. ضحاک دلش به حال زن سوخت و اجازه داد یکی از آنها را برای زنده ماندن انتخاب کند.

زن پس از تأملی «برادرش» را برگزید. وقتی ضحاک علت انتخابش را جویا شد،

گفت: من هنوز جوانم و شوهر و فرزند برایم قابل جبران است؛ اما برادر نه.

ضحاک تحت تأثیر زکاوت زن قرار گرفته و دستور داد هر سه تن را آزاد کنند.

گفتنی است شوهر پس از اطلاع از ماجرای آزادی خود و فرزندش،

زن دانا را برای همیشه به خانه برادرش فرستاد و در کنار پسرش تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد.

آوازه ذکاوت زن هم چنان در شهر پیچید که تا پایان عمر هیچ مردی به خواستگاریش نیامد و آنقدر در خانه ماند تا دندان هایش هم مانند گیسوانش ریخت!

طنز عاقبت عاقبت اندیشی