تماس با ما : @iseyyed
خانه / شعر و داستان / رمان / رمان عاشقانه راز عمارت پارت 98

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 98

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 98

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 98

 

*******

پارت نود و هشتم :

تو چشمام نگاه کرد و ادامه داد:
-ازت معذرت می خوام دختر پر رو . فکر می کردم زندگیمون رو نابود می کنی اما درستش کردی .
وقتی خوشحالی کیانا و ملیکا رو می بینم میخوام هر چی که می خوای بهت بدم .
در ضمن هر چه قدر بخوای میتونی بمونی !

راز عمارت
in jokkade.ir

بعد گفتن این حرف اجازه حرفی به من نداد
و راهش رو به سمت پشت درختا کشید و رفت.

***
نگاهی به ساعت کردم هشت صبح بود . کم کم برای رفتن سر جلسه امتحان حاضر شدم .
صبح زود بلندشده و قسمت هایی که نخوانده بودم را مرور کردم.

راز عمارت
in jokkade.ir

با وجود این که فکرم به شدت درگیر بود اما برای امتحان اماده بودم .
بعد حاضر شدنم به پایین رفتم و چند لقمه صبحانه خوردم. زیاد میل نداشتم
از محبوبه خانم تشکر وخدافظی کردم . وقتی پا در حیاط گذاشتم پسر شجاع را دیدم که از ورزش برمی گشت .
من را که دید از کنارم رد شد و گفت: صبح بخیر …برگشتنی باهات کار دارم.. یادم بنداز!

**********