رمان دلنوشته‌ی زندگی با چاشنی تنهایی

می‌گویند زندگی ادامه دارد،می‌گویند ناامید نباش،می‌گویند ناشکری نکن؛ اما نمی‌فهمند تنهایی چه دردی دارد… زندگی‌ام را با قلم تنهایی نوشته‌اند سرنوشتم را با جوهرِ تنهایی رنگین کرده‌اند اولین کلمه‌ای که در تقدیرم نوشتند تنهایی بود​ همه‌ی ملت می‌گویند آن دخترک چه می‌فهمد از دنیای بزرگ‌ترها؟ نمی‌دانند که همین دخترک از خیلی‌های این ملت بیشتر می‌فهمد… .​

 

زندگی‌ام پر شده بود از تو

تویی که مرا بی‌توجه به حال و هوای ابری‌ام

در خیابانی خیس

درحالی که باران شلاقانه به پیکرمان ضربه می‌زد

تنها گذاشتی و بدونِ سخن،

نیم‌نگاهی به منِ مبهوت انداختی و رفتی… .

***

دلتنگی

زمان و مکان نمی‌شناسد

ناگهان به خودت می‌آیی و می‌بینی

برای ده‌ها نفر دلتنگ شده‌ای

آن‌قدر دلتنگ که بگذاری بروی

به جایی که هیچ انسانی آنجا را نشناسد… ​

***

یک‌بار برای همیشه

روبه‌رویم بایست

و جواب سوالم را بده:

«چرا؟»

***

اگر لیوانی را بشکنی

باز هم می‌توانی درستش کنی؟

پس دیگر در چشم‌هایم زل نزن و

نگو جبران می‌کنم… .​

رمان دلنوشته‌ی زندگی با چاشنی تنهایی

 

جانم به لبخندت بند بود

همان را هم از من گرفتی.

گناهم چه بود که آن‌چنان بی‌رحمانه

آخرین لبخند را هم از من دریغ کردی

و رفتی… .​

***

امیدوار بودم که با آمدنت، دیگر تنها نیستم؛

اما امیدی واهی بود و سرابی دست نیافتنی.

من سرنوشتم پر از چاشنی تنهایی است… .​

***

می‌گویند دیوانه‌ها

انسان‌های بیچاره‌ای هستند.

اتفاقاً همان دیوانه‌ها

از عاقل‌ها خوشبخت‌ترند! ​

***

جعبه‌ی قلبم از شدت لبریز بودن

پوچ و خالی شده است.

لبریز از غم و سردرگمی بود

و اکنون پوچ‌تر از سراب است… !​

***

کم مانده است

چندین سال دیگر

ما دیوانه‌ها می‌شویم عاقل

و شما عاقل‌ها می‌شوید دیوانه!​

***

دیوانگی، عالم زیبایی است

عالمی پر از خنده

عالمی پر از درد تنهایی

عالمی پر از عشق‌های از دست رفته… .​

***

آلبرت انیشتین یکی از افراد خنگِ کلاسش بود

و اکنون یکی از بزرگ‌ترین مخترع‌های جهانِ هستی.

چند نفر باهوش به آن جایگاه رسیدند؟​

***

آخرش یک‌ ماه ناراحتی برای از دست رفتن است

بعدش همه چی مثل قبل ادامه دارد.

پس برای نرفتنم چه دلیلی می‌آوری؟