تماس با ما : @iseyyed
خانه / شعر و داستان / رمان / رمان تخیلی جهش در زمان پارت 88

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 88

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 88

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 88

****

پارت هشتاد و هشتم :

خونه ی مرکا خیلی دور بود اما چاره ی دیگه ای نداشتیم.
توی خیابون، به سمت خونه ی مرکا حرکت می کردیم.
باورم نمی شد ایران تا صد سال دیگه این قدر پیشرفته بشه.
ماشین هایی بودن که می تونستن توی هوا حرکت کنن

جهش در زمان
in jokkade.ir

زیر لاستیکاشون پنکه های بزرگی بود که ماشین می تونست با قدرت فشار اون روی هوا بایستن.
خیلی عجیبه! نسترن از حرکت ایستاد. برگشتم و بهش نگاه کردم.
دستاشو روی زانوهاش گذاشته بود.
-من: چی شده؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

سرشو بالا گرفت و با قیافه ی خسته و بیحالی گفت
-نسترن: حال ندارم راه برم. بیا برگردیم.
-من: اما ما بیشتر راهو اومدیم.
خیلی اصرار داشت که برگردیم. اما آخه چرا؟

**********