تماس با ما : @iseyyed
خانه / شعر و داستان / رمان / رمان تخیلی جهش در زمان پارت 69

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 69

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 69

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 69

****

پارت شصت و نهم :

مرکا رو بغل گرفتم و گفتم
-من: دلم برات تنگ میشه!
صدای گریه ی نسترن هم بلند شد.
نسترن: مرکا!
هر دومون مثل بچه های سه ساله گریه می کردیم .مرکا هر دو تامون رو در آغوش گرفت و گفت
-مرکا: دوباره میام به دیدنتون!
از این حرفش خوشحال شدم

جهش در زمان
in jokkade.ir

نسترن رو ازش جدا کردم و با لبخندی ملایم گفتم
-من: برو به سلامت!
سرشو به نشانه ی تایید تکون داد و رفت. با چشم رفتنش رو دنبال می کردم.
خدا کنه بازم بتونم چهره ی زیباشو ببینم! به سمت پشتمون برگشتیم.
-نسترن: میشه خوب شما رو بشناسیم؟
-بله! ما قبلا با میلار کار می کردیم. اما در یک فاجعه ی ترسناک هممون به کلی نابود شدیم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

–من: چی؟ صب کن ببینم! شما ها همون پنج تا جادوگری نیستین که میلار ازشون حرف می زد؟
نسترن نگاهی پر از حیرت و تعجب بهم انداخت و گفت
-نسترن: جدی؟ یعنی همشون مردن؟ وای!

**********