تماس با ما : @iseyyed
خانه / شعر و داستان / رمان / رمان تخیلی جهش در زمان پارت 68

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 68

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 68

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 68

****

پارت شصت و هشتم :

نسترن به من نزدیک شد و زیر گوشم گفت
-نسترن: اینا بودن!
از دیدنشون خیلی شوکه شدم.
-مرکا: خیلی از دیدنتون خوشحالم!
پیرمردی که وسط همه بود،جلو اومد و گفت
-منم همینطور! چه کاری می تونم براتون بکنم؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

منو مرکا نگاهی به همدیگه انداختیم.
-من: راستش قضیه خیلی طولانیه! باید یه جای مناسبی با هم صحبت کنیم.
لبخندی روی لباش نشست. به سمت راستش اشاره کرد و گفت
-از این طرف! اونجا یه جای خیلی خوب هست.
-من: بله! ممنون!
پشت سرشون راه افتادیم. نسترن با آرنج ضربه ای به کمرم زد و گفت
-نسترن: راستش اول خیلی ترسیده بودم. اما ترسم از بین رفت.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: منم همینطور!
توی محوطه ی بزرگ و خالی ایستادیم.

-مرکا: من باید برم. بعدا می بینمتون!
به سمتش برگشتم. با ناراحتی گفتم
-من: اگه بازم بهت نیاز داشتیم باید چیکار کنیم؟
-مرکا:فک نکنم دیگه بهم نیازی داشته باشین.
از این حرفش گریه م گرفت.
به گمونم این آخرین باریه که می بینمش. بغضم ترکید، اشک از چشمام جاری شد.

**********