تماس با ما : @iseyyed
خانه / شعر و داستان / رمان / رمان تخیلی جهش در زمان پارت 63

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 63

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 63

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 63

*******

پارت شصت و سوم :

نسترن هم خودشو بهم رسوند و گفت
-نسترن: منم همینطور!
نگاهشو به دیوید که پشت سرمون ایستاده بود داد. خودمو کنار کشیدم.
-مرکا: خب دیوید! باید چیکار کنم؟
-دیوید: این دو تا دختر رو به مرداب آرتمیس ببر.

جهش در زمان
in jokkade.ir

آرتمیس؟ این یه اسم قدیمی و تاریخی ایرانیه!
یعنی توی این زمان از این اسمام استفاده می کنن؟
همیشه فک می کردم در آینده این اسما کمرنگ میشه، اما اشتباه می کردم.
-مرکا: باشه. بریم بچه ها!
بین در ایستادم. به دیوید نگاه کردم و با لبخندی گفتم
-من: ممنونم.
-نسترن: منم ازت ممنونم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

سرشو بالا و پایین کرد. درو بستم و به سمت مرداب آرتمیس حرکت کردیم.
خدا کنه بازم شیر و پلنگ بهمون حمله نکنه!
دیگه پاهام حال دویدن ندارن. بین جنگل حواسمون تماما به اطرافمون بود.
مرکا که جلوتر از هممون بود گفت
-مرکا: آروم. فقط مواظب باشین.
چهار چشمی مواظب اطرافم بودم. نسترن نگاش به کف زمین بود.
به گمونم از خار و تله می ترسه.
چند قدمی از خونه ی دیوید دور شدیم که یهو مرکا از حرکت ایستاد.
نکنه بازم صدای پای جونوری رو شنیده! بدبخت شدیم رفت.
من و نسترن نگاهی معنی دار به هم دیگه انداختیم.

**********