تماس با ما : @iseyyed
خانه / شعر و داستان / رمان / رمان تخیلی جهش در زمان پارت 46

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 46

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 46

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 46

*******

پارت چهل و ششم :

مرکا با اخم گفت
-مرکا:باید از این خراب شده هرچه زود تر بریم بیرون.باید بریم اتاق من.
جلوش ایستادم و با تردید گفتم
-من: فک نمی کنی اگه مردم تو رو با این ریخت ببینن،چه فکری با خودشون می کنن؟

دستشو رو گردنش گذاشت و چشماشو بست که یهو نور سبزی اطرافشو در بر گرفت.
شدت نور به قدری زیاد بود که نتوسنتم بهش نگاه کنم.
دستمو مانع دیدم قرار دادم. نور از بین رفت. دستمو از روی چشمام برداشتم و بهش نگاه کردم.
چی؟ زره ی بدنش تبدیل به یه لباس ساده ی بلند شد و شمشیرش هم به طور کلی ناپدید شد.
صورتش هیچ تغییری نکرده بود. صورتی سفید با چشمانی آبی و بینی باریک!

جهش در زمان
in jokkade.ir

-نسترن: تو…تو چجوری…اینکارو کردی؟
لبخندی روی لباش نشست و گفت
-مرکا: میلار منو بزرگ کرده!
-من: تو دخترشی؟
لبخندش کمرنگ شد.
-مرکا: ببین.الان وقت نداریم حرف بزنیم!باید بریم!
از اون زندان شوم و نحس خارج شدیم و به یه جاده برخورد کردیم.
نسبت به قبل خیلی خلوت شده بود!به سمت چپ اشاره کرد و گفت
-مرکا: از این طرف.

جهش در زمان
in jokkade.ir

پشت سرش راه افتادیم تا اینکه به یه خونه ی بزرگ رسیدیم.خونه ای که نظیری نداشت!
دیواراش سفید بود و کنار در ورودیش دو تا گلدان بوته،بود.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم
-من: اینجا کجاست؟
-مرکا: خونه ی منه.
-نسترن: چی؟

چه خونه ای داره لامصب!
توی راه داشتم با خودم فک می کردم که خونش حتما یه جایی دور از شهر و شلوغیه!

**********