تماس با ما : @iseyyed
خانه / شعر و داستان / رمان / رمان تخیلی جهش در زمان پارت 28

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 28

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 28

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 28

*******

پارت بیست و هشتم :

بدون هیچ حرفی پلکامو روی هم گذاشتم.
دیگه حتی نمی خواستم یک لحظه هم به چیزی فک کنم.
نسترن با ارنج ضربه ای به دستم زد و گفت
-نسترن: فردا صبح راه می افتیم.بدون هیچ توقفی!
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

***
-من: بریم؟
نسترن کفشاشو پوشید و کاملا جدی گفت
-نسترن:بریم!
دیگه وقتش رسیده بود که دست به کار بشیم.راستش صبر کردن بی فایدس.
باید جست و جوی ماجراجویانه مون رو شروع می کردیم.
سر کوچه ایستاده بودیم که متوجه ی مکالمه ی یک پیرزن شدم که می گفت
پیرزن: هنوز پیداش نشده؟ای خدا!پس کجاس؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

گمونم اونام دارن دنبال یه نفر از اعضای خونوادشون می گردن!
نسترن خودشو به سمت خیابون کج کرد و گفت
-نسترن: اتوبوس اومد!
ای خدا!بازم اون اتوبوس قرمزست!این اتوبوس کفش داغونه.
زیر بعضی از صندلی هاش رو مرتیکه با کارتون و مقوا پوشونده!

ایستاد.با بیحالی سوار شدم.مقصد اصلیمون بازار بود.بزرگترین بازار توی تبریز!
معمولا بیشتر افراد از اونجا خرید می کنن.روی یکی از صندلیا نشستم.
اینجا چرا این قدر خالیه؟فقط ما دو نفر با سه تا مرد و یه خانوم داخل اتوبوس نشسته بودن.
بیخیال شدم و چشم به نسترن که ندید بدید باز در می آورد دوختم

**********