photo 2020 03 02 18 52 51 - رمان برای مریم از مائده فلاح

رمان برای مریم از مائده فلاح

رمان برای مریم از مائده فلاح

رمان : برای مریم

نویسنده : مائده فلاح

ژانر : عاشقانه

بخشی از پارت اول رمان برای مریم برای معرفی :

عیسی خان بیرون از در ویلا، تمام سنگینی‌اش را روی عصایش انداخته و منتظر آمدن فرهاد بود.
به جاده چشم دوخته و با اینکه هیچ ماشینی از روبرو نمی‌آمد همچنان به مقابلش خیره بود.
علی دریایی وقتی برای آوردن گوسفندی که باید زیر پای فرهاد قربانی می‌شد آمد، با خنده‌ای که شک داشت عیسی خان از آن خوشش بیاید گفت:

-ها عیسی خان! ته تغاریا عزیزترن انگار! یه لنگه پا وایستادی!‌ فرهادت برگشته، چشمات روشن!

بعد انگشتش را به داخل دهانش برد و به شکل نامفهومی گفت:

رمان برای مریم از مائده فلاح

-این دو تا دندون آخری خیلی اذیتم می‌کنه، غذا رو جویده و نجویده قورت می‌دم، به پسرت نشون بدم ببینم چی می‌گه!

یادته می‌گفتم ترشی نخوره یه چیزی می‌شه؟

و بعد خندید و دنبال گوسفند دوید تا به درخت نارون کنار در ویلا ببندد.
از صورت عیسی خان مثل همیشه نمی‌شد غم و ناراحتی‌اش را حدس زد؛ فقط سرش را برای علی دریایی تکان داد.

پیرمرد رقیب من بود! درست مثل من عاشق جاده‌‌ی ویلا بود. او پایین کنار در ایستاده و به جاده زل زده بود،
من از تراس ویلا! او منتظر فرهادش بود، من حسرت گذشته‌ها را می‌خوردم.
اسم این جاده را خود مردم کیاکلا جاده‌ی ویلا گذاشته بودند،
چون یک جاده‌‌ی دراز و طویل بود با تنها ویلایی که نسل به نسل چرخیده و به عیسی خان رسیده بود.

رمان برای مریم از مائده فلاح

عیسی خان بیرون از در ویلا، تمام سنگینی‌اش را روی عصایش انداخته و منتظر آمدن فرهاد بود.
به جاده چشم دوخته و با اینکه هیچ ماشینی از روبرو نمی‌آمد همچنان به مقابلش خیره بود.
علی دریایی وقتی برای آوردن گوسفندی که باید زیر پای فرهاد قربانی می‌شد آمد،
با خنده‌ای که شک داشت عیسی خان از آن خوشش بیاید گفت:

-ها عیسی خان! ته تغاریا عزیزترن انگار! یه لنگه پا وایستادی!‌ فرهادت برگشته، چشمات روشن!

بعد انگشتش را به داخل دهانش برد و به شکل نامفهومی گفت:

رمان برای مریم از مائده فلاح

-این دو تا دندون آخری خیلی اذیتم می‌کنه، غذا رو جویده و نجویده قورت می‌دم، به پسرت نشون بدم ببینم چی می‌گه!

یادته می‌گفتم ترشی نخوره یه چیزی می‌شه؟

و بعد خندید و دنبال گوسفند دوید تا به درخت نارون کنار در ویلا ببندد. از صورت عیسی خان مثل همیشه نمی‌شد غم و ناراحتی‌اش را حدس زد؛ فقط سرش را برای علی دریایی تکان داد.

درباره نویسنده: سید

سید هستم! تمام!

مطالب زیر را حتما بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.