تماس با ما : @iseyyed
خانه / شعر و داستان / داستان خنده دار / داستان های خنده دار ملا نصرالدین

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

********

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند
به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند:
ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!

ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو!
جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!

ملاگفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

******

بقیه در ادامه مطلب

*****

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

Dastan khandedar molla

******

ملانصرالدین در صحرایی نشسته بود و داشت مرغ بریانی را می خورد.
رهگذری به او رسید و گفت:ملا! اجازه بدهید من هم یک لقمه بردارم.

ملانصرالدین جواب داد: خیر اجازه نمی دهم چون مال کسی است.
رهگذر گفت: شما که خودتان مشغول خوردنش هستید.
ملا گفت: درست است، ولی صاحب این مرغ آن را به من داده تا من آن را بخورم نه کس دیگری.

******

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

Dastan khandedar molla

******

 

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود.
ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.

ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت:
ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

******

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

Dastan khandedar molla

******

 

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟

ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!