تماس با ما : @iseyyed
خانه / سرگرمی / طنز / جملات خنده دار / خاطرات خنده دار جدید سری 305

خاطرات خنده دار جدید سری 305

 

خاطرات خنده دار جدید سری 305

خاطرات خنده دار جدید سری 305

خاطرات خنده دار جدید سری 305

اغا استعدادی که من در چشم کردن خودم دارم اگه در چشم کردنه بقیه هم داشتم تا حالا اسراییل رو با خاک یکسان کرده بودم
دیروز نگاه به امپر بنزین کردم یواش تو دلم گفتم خوبه از صبح بنزین زدم آمپرم پایین نیومده به خرطومه فیله فورجوک قسم چهارراه بعدی نگاه کردم دیدم آمپرم سه تا خط پایین اومده
فکر کنم باکمو سوراخ می کردم هم، اینجوری بنزین کم نمی شد
والا می ترسم جلو آینه برم دیگه! شما هم مثه منید آیا یا فقط من اینجوریم

—-

خاطرات خنده دار جدید سری 305

—-

سلام ، آقا گوشی جی ال ایکسم از جیبم بیرون نیاد اگه دروغ بگم ، هفته پیش نزدیکای سحر بود که داشتم خواب ازدواج و عروسی کردنم رو میدیدم که بابام اومد منو برای نماز بیدار کنه ، چند تا لگد زد و رفت من فقط چشمامو باز کردم باز دوباره خوابیدم که ادامه ی خوابم رو داشتم میدیدم (اونجا ، جای قسمت زنانه بود) که یکدفه ای احساس کردم یکی داره لگدم میزنه از خواب پاشدم ، پاشدم دیدم بابامه با تعجب به بابام گفتم : تو قسمت زنانه چی کار میکنی؟
قیافه منD:
قیافه بابام:( ؟
سازمان حمایت از خواب پریشان:)))))))

—-

خاطرات خنده دار جدید سری 305

—-

برا اولین بار تو عمرم یه رمان ایرانی خوندم طرف زارتو و زورت سنگینی نگاه اینو و اونو رو خودش حس میکرد اون وخ من دو ساعته به مامانم زل زدم انگارررررررررررررر نه انگار تازه میخواس از جاش بلند شه نیگاش به من افتاد یه یه دیقه نگام کرد بعد برگشته میگه چیه مث بز زل زدی به من……………………….. دیگه حرفی برای گفتن ندارم

—-

خاطرات خنده دار جدید سری 305

—-

اونروز با خواهرمو مامانم رفتیم مغازه.
یه زنه اومد خیلی شیک و با اعتماد به نفس به حوله تن‌پوش ها اشاره کرد گفت ببخشید آقا از این حوله ها یه نفره اشو هم دارید؟
مرده: ما همه ی حوله هامون یه نفره اس 😐
منو خواهرمو مامانمم که داشتیم کاتالوگو میجوییدیم
هی حوله ی دونفره میومد تو ذهنمون میپوکیدیم.

—-

خاطرات خنده دار جدید سری 305

—-

هییییییی زندگیییییییی…
چن وقت پیش مهمون داشتیم،از اون جایی که مهمونا خیلی به ما لطف داشتن،واسه شام خونه ما موندن…حالا شام بخوره توسرم…بیشتر از ی مجلس ختم ظرف کثیف شد…قشنگ آشپزخونه تا سقف پر بود از ظرف نشسته… من بدبختم میدونستم آخر سر باید خودم ظرفا رو بشورم دست به کار شدم که زودتر تموم بشه… خلاصه بعد چن ساعت تلاش بی وقفه ،ظرفا تموم شد…آخیشش… میخواستم خوشحالی بعد اتمام کارو انجام بدم که یهو مامانم اومد تو آشپزخونه… ی نگا به ظرفا کرد بعد ی نگا به من… هیچی دیگه،عوض تشکر برگشت گفت این چه وضعیه…اسکاچ(اسکاج حالا هرچی)بهتر از تو ظرف میشوره…
من :-(((((((((
مامان م:-)))))))))
اسکاج >_<
سازمان حمایت از کودکان بدسرپرست *^*
یعنی تا ی ساعت داشتم دنبال افق میگشتم…نابود شدما…
*a.t*دانشجوی نابود…

—-

خاطرات خنده دار جدید سری 305

—-

رفته بودیم مهمونی (کل فامیل) آخر شب بود ولی هیچکس خداحافظی نمی کرد که بره
پسر داییم(دایی بزرگم) مثلا میخواست طرف صاحبخونه (دایی وسطی) رو بگیره گفت
ی کار می کنید صاحبخونه گ… خوردن بیفته از اینکه ما رو دعوت کرده

کل فامیل O.o
پسر داییم ^ــــ^
دایی وسطیO.o

—-

خاطرات خنده دار جدید سری 305

—-