تماس با ما : @iseyyed
خانه / سرگرمی / طنز / اعترافات احمقانه / خاطرات خنده دار جالب 93

خاطرات خنده دار جالب 93

خاطرات خنده دار جالب 93

خاطرات خنده دار جالب 93

خاطرات خنده دار جالب 93

منوپسرعمم وقتی تو سن این گودزیلاهابودیم …..یه روزشیرجه رفتیم زیر کرسی خونه مادر بزرگم که براساس اخرین اخبار ازدمای جهنم چند درجه گرمتر بودوشروع کردیم به بازیه شیرینه پاشیدنه پودرقندتوسروصورت هم!!
تمام پودر قندها اب شدن همانا و چسبیدن ما به لحاف کرسی همانا!
اخرشم مارو با کاردک وبیل از لحاف جدا کردن….
واسه خودمون گودزیلایی بودیم ایا؟!

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

تقریبا5سالم بودبابام میخواست بره نونوایی منم اصرار اصرارکه من میخوام برم ازاونا که نه ازمن که اره ش{شخصیتم مستقل بود}دیگه به هر بدبختی بودپول وگرفتم که برم بابام گفت رفتی ازنفرجلوییت بپرس صف2تایی هاکجاست وایستاپشت سرش منم رفتم2دقیقه نگذشته برگشتم ای گریه کن بابام پرسیدنون تموم شدگفتم نه گفت صفتوگرفتن گفتم نه گفت پولتوگرفتن گفتم نه گفت چراپس گریه میکنی گفتم کسی نبودپشت سرش صف واستم

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

دانشگاه رفتم ب مسول ازمایشگاه مون میگم خانم چرا وایرلس دانشگاه کار نمیکنه؟
میگه چن روزه خراابه از wifi استفاده کن..!
من0.o
استیو جابز:|
اونوقت بابام میگه من دیپلمم از شما سوادم بیشتره الان میفهمم چی میگه..
اصن یه وعضیه

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

آدمــا خــیـلی بـی مـلاحـظـه شــدن بــه خـدا!!! دیــشـب هـمـسـایـه پـایـیـنـیـمـون سـاعت ســه نــصــف شــب اومـده دم در خــونـمـون رو مـحـکـم بــا داد و فــریـاد مــیـزنـه!!!بـاور مــیـکنین سه نصف شب ؟؟؟عــاخــه آدم چـقـدر مـیـتـونـه بــیـشـعـور بــاشــه!!!
چـــقدر مـیـتـونـه بـی فـرهـنـگ بـاشـه!!!حــالا شـانـس آورد کــه مــا بـیـدار بــودیـم و داشـتـیـم بــا دوسـتـام گـل کـوچـیـک بـازی مـیـکـردیـم مــگـه نــه خـیـلــی از بـی مـلاحـظـگـیـش نـاراحـت مـیـشـدم!!!
خـلاصــه کــاری نـدارم ولـی خـداوکـیـلـی مــدیــونــید اگـه فــکـر کـنـیـد مـن کـینـه ایـم و ازش نـاراحـت شــدم^_^

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

دوران دبیرستان من و 2تا از هم کلاسیام استاد خراب کاری بودیم,رشتمون کامپیوتر بود،کلاس برنامه نویسی داشتیم؛عاقا دبیر گفت ی برنامه بنویسید از اون کدایی که قبلا یادتون دادم،3تامون جم شدیم گفتیم برنامه ای بونیسیم و واسه دبیر بفرستیم که وقتی اجراش کرد سیستمش هنگ کنه،عاقا برنامه ای نوشتیم که سیستم هنگ کنه،سیستما کارگاه که همه مال قرن تیرکمون سیمی بودن زودی هنگ میکردن؛ماهم از طریق شبکه دادیمش استاد,خدا شاهده تا دکمه استارت رو زد ببینه چی میشه از سیستم استاد صدا بوق اخطار بوق درمیومد!!3تا سر به زیر پوووکیدیم از خنده،قیافه دبیر خیلی خنده دار بود،بهش گفتیم چی شد؟؟؟با حالت عصبانیت گفت هیچی!!داد زد شما چ برنامه ای نوشتید؟بهش گفتیم هیچی برنامه ساده واسه جمع و تفریق بود!!گفت آها پس از سیستمه اشکال!!واای چقد خرابکار بودیم!!

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

مخاطب خاص در منزل بود که داشتیم حرف میزدیم همچین آروم حرف میزد با سمعک هم نمیشد گوش کرد
گفتم بلندتر صحبت کن نمیشنوم
گفت مگه کری
گفتم خوب صدات نمیاد
گفت تویی که منو واسه صدام میخوای نخوای بهتره
بهش فحش ندین یه زمانی مخاطبه خاصم بوده

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

یه بارم خونه نویدینا بودیم بعد اومدم قلیونو بردارم بعد ذغالش افتاد رو فرش اومدم حرکته ژانگولری برم با دست بردارم انداختم یه جا دیگه فرش سوخت باز دوباره تکرار شد ….
یدفعه نوید زد رو دستم گفت امیر عباس ولش کن بزار یجا تا ته بسوزه
خوب من میخواستم کمک کنم 🙁

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

قا چند سال پیش جلسه داشتیم توی مدرسه،
حدودا 12 نفر بودیم ، مدیرم توی جمعمون بود ، خلاصه مدیر شروع کرد صحبت کردن و گرم صحبت شده بود
همه بچه هاهم مثل مدیر خیلی صمیمی روی زمین نشسته بودنند و عجیب داشتند به حرفای مدیرمون گوش میدادند و همه جا ساکت بود
آقا چشتون روز بد نبینه یکی از بچه ها از بَس دو زانو نشسته بود خسته شده بود
واااااااااااااااااای به محض اینکه اومد چهار زانو بشینه یهو یه بادی ازش در رفت یعنی زااااااااااااااااااااااار ت
نه دادا یه چیزی در این حد
” زاااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اارت ”
خلاصه فقط نشسته بودیم ببینیم کی از خنده میترکه ، که خودم ترکیدم
جاتون خالی،،،،،،،،، بله یه همچین آدَمه بی جنبه ای هستم من

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

عاقا ی روز تنها خونه بودم،از بچگی خیلی فضول بودم،داشتم نگا در و دیوار میکردم!!خلاصه گفتم باید کاری کنم؛چشمم خورد به درجه پنکه و بعد نگا سقف کردم؛با خودم گفتم باید کاری کنم،عاقا سیما درجه پنکه رو دراوردم وصل کردم به چراغ؛پنکه رو روشن کردم درجه هم تا آخر زیاد و چراغ هم که روشن،بابام اومد خونه گفت محمد این درجه پنکه چرا انقد زیاده؟؟؟من بزور جلو خندمو گرفتم،بهش گفتم گرمم بود یادم رفت کمش کنم؛بابام درجه رو کم کرد ولی لامپ اتاق نورش کم شد؛چندبار اینکارو کرد؛بابام با حالت ترس و تعجب صلوات و بسم الله میگفت،من تو اتاق دیگه غش کرده بودم از خنده؛بعدش از ترس درجه رو تا آخر برد بالا که شاید درست شه,عاقا لامپ اتاق میترکه؛من بلند خندیدم,گفت محمد میدونستم کاره توه؛افتاد دنبالم گفت محمد من از دستت چکار کنم،بهش گفتم مگه چمه؟؟؟گفت صبر کن بهت بگم،منم الفرااااااااااار،یکی از بهترین خاطراتمه که تا الان بیادش میفتیم میخندیم

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

یکی از دوستام ناراحته که بازیا برای موبایل رو مفتی از سایت ها دانلود میکنه! میگه شاید صاحبش راضی نباشه….
خیلی که احساس ملائکه بودن بهش دست داد گفتم آفیس 2013 سیصد دلاره اول هزینه اونو لطف کنید!…
از اون موقع به بعد دیگه ناراخت نیست خخخخخخخخ!!!!

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

٣ساله پيش بود. تو كوچمون بودم كه دخترِ همسايمون اشك ريزان اومد سمتمو گفت: سلام من همسايتونم يه گربه تو خونمون تو كولر گير كرده. -چيكاره؟
خيلي با ملاحظه منو از لباسم كشيد برد تو حياطشون. ( چون نامحرم بودم از لباس منو كشيد)
تو حياطشون يه كولر ابي بود كه گذاشته بودنش دمِ پنجره. يه بچه گربه تو كولره گير كرده بود. مامانِ گربهه هم تو باغچه نگرانِ بچش بود.
به دختره گفتم برو يه دستكش طرف شويي واسم بيار دستم كنم. مامان بزرگش اومدو گفت دستكش نداريم. ولش كن بذار بميره. دخترِ گفت نه. گناه داره حيووني.
اقا ما هم دستمونو كرديم تو كولره گربهه يك پنگول انداخت. دستم خوني شد. به گربهه گفتم احمقِ خر ميخام نجاتت بدم. بعد دخترِ گفت مطمينين ميفهمه شما چي بهش ميگين؟ -اره ميفهمه
بعد گربهه شروع كرد به ميو ميو (فك كنم داش بهم ميگفت غلط كردم كمكم كن)
دوباره دستمو كردم لاي كولرو كله پيشي جونو گرفتمو اوردمش بيرون.
گربهه سريع فرار كرد. اما انقد خنگ بود كه افتاد تو حوض. باز از تو حوض درش اوردم. عجيبه ديگه ازم نمي ترسيد. مامان گربهه اومد سمتم و يه نگا بم انداخت. (فك كنم ميخاست بگه مرسي بچمو نجات دادي قهرمان)
اره دخترِ خوشكل بود. نخير باهاش اشنا نشدم اخه دو سال ازم بزرگتر بود.

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

مامانم 45 دقیقه بهم زل زده آخر قاطی کردم میگم چیه ؟
میگه شانس آوردی دماغت به من رفته مثه بابات میشد باید میرفتی خودتو میکشتی
من 🙂
بابام (o_O)
مامانم :))

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

اقا ما خونمون دو طبقست یه تیغه هم رو خونمون درس کردیم برا تابستونا بریم اونجا که دید هم نداره
به خاطر همونم کفتر زیاد میاد اونجا میشینه
ای پسر همسایمون 8 سالشه برا این که کفترارو بپرونه با سنگ میزنه به درو دیوار
یه روز گیرش اوردم زدم پس کلش گفتم که دفه بعد سنگ بزنی میرم بابات رو میگم بیاد پشت بوممون و تمیز کنه (اون سنگایی رو که انداختی )
این نامردم بره به باباش بگه که همسایه گفته بابات باید بیاد پشت بوم رو تمیز کنه و لیس بزنه
هیچی دیگه به خاطر حرف این جنگ صلیبی راه افتاد
چه بزن بزنی هم شد
هه

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

یــه پسر خاله دارم تَهِ دسـت فرمونه ….
یه سِری اومد جولوی ما اِفــه بیاد با 80تا دستی کشید تا پارکش کنه ماشینو، آقا روغن ماشین
ریخته بود شانس بده این ماشین لیز خورد به بغل دوتایر رفت تو جوب ….
جوبشم از این پدر مادر دارا بود …. خلاصه باباش حسابی نوازشش کرد….
منو میگی ^__^

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

رفـیقم تعریف میکرد این خاطره رو.. از زبون ِ اون براتون تعریف میـکنم
با رفیقم نشـسته بـودیم ..
همینجوری بدون مقـدمه با یه صـدای خـسته گـفت: هـــــــعـــی … میخوام دمـاغمو عـمل کـنم
O_0
مــن: ^_^داداش چـرا ؟ حـیف نـیس خـدا وکـیلی ؟نـاموسن عـمل نـکن بـاو
یدفـــه رفـیقم با خوشحالی از جـاش پرید گفت:خـدا وکیلی ؟!!! یـنی دمـاغم خوشـکله بـه نظرت؟
مــن:نـععع داداش .. از اون نـظر نـگفتم حـیفه کـه ! بابا خـدا وکیلی این دمـاغ تو دعــوا خیلی بـه دردت میخوره ( :
سـلاح سردم کـه محسوب نمیشه دیگـه چی مـیخوای از خـدا ؟ ( :
رفـــیقم :عـــــــَه ! شـوخی نـکن !
بـعد صورتشو بـهم نزدیک تر کرده میگه :ببیـن الان دمـاغم خیلی بزرگ و استخونی نشون میده؟
مـــن با خـنده:بـکش اونــور بـاو صـورتم زخــم شـُد ( :
رفـیقم:لامـصب انقد شوخی نـکن مـیزنم تو دهـنـتا !!!
مـن :بـاشه داداش میدونم جنـبه داری بـهت میگم ^_^ راستی یه سوال دارم اگـه نپرسم از فضولی مـیترکم!بپـرسم؟
رفـیقم بـا عصـبانیت :بـپرس!
مـن:داداش مـیگم این ایـرانسل نـوک ِ دمـاغـتم آنـتن مـیده ؟ خخخخخخخخخخخ
عــاغا دراز کـشیده بودم رو نـیمکت داشتـم جـان به جـان آفرین تسلیم مـیکردم از خـنده ( :
یـنی به قدری عصبانی شده بود نارنجک بهش میدادی ضامـنش ُ مـیکشید میکرد تو حـلقم (:
دهـنمم می بـسـت ^_^

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

یادش بخیر راهنمایی که بودیم یه رفیق داشتیم همه نمره هاش 20 بودیکیشو گرفته بود19.5 داشت زااااز زار گریه میکرد
ماهم همش یا تجدید بود یازیر 15 یه دونه 16 هم که گرفتم تا یه هفته خابم نمیبرد بعدم بردم قابش کردم چسبوندمش به دیواراتاقم
شماهم مث من بودیدعایا؟

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

اون روزسرکلاس عربی یکی از بچه ها داشت اذیت میکرد معلم بیرونش کرد بعد رفیقم خاست بره آب بخوره معلمه گفت برو دیگه نیا
گفت هرکی میخوادبره بیرون بره دیگه نیاد(همراه بافریادبخونید) عاغا نصف کلاس یهوپاشدیم رفتیم بیرون
ینی معلمه تمام نیازات عاطفیش تا بیست سال دیگه برطرف شد

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

اون روز قبل ازاینکه زنگ کلاس بخوره حوصلمون سررفته بود گفتیم یه کرمی بریزیم که همون موقع یکی ازبچه یه برق لب ازجیبش بیرون آورد، ماهم خرکیف شدیم؛وایسادیم تا مدیره اومد گفتیم یه حالی بهش بدیم
رفتم بهش دادم گفتم عطره اینم دید مفته تامیتونست به سروصورتش مالید ینی تمااااااااااااااااام عقده های چندسالمو از آموزش وپرورش گرفتم

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

با مخاطب خاص بیرون بودم ،داشت نم نم بارون میومد هوا هم عالی بود
ی هو مخاطب خاص جو گرفتش گفت
رامین چقد دوسم داری ؟

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

منم جو گرفتتم گفتم اندازه ستاره های بالای سرم
مخاطب هم مث این ک تیتاپ بهش داده بودن کیف کرد
امد خودشو لوس کرد سرشو گذاشت رو شونم ب اسمون نگا کرد دید هوا ابریه
هیچی دیگ از اون روز تا الان دارم قانعش میکنم ک منظوری نداشتم
خوبی هم نیومده والا
&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&

سرکلاس شیمی بودیم معلممون پای تخته مطالبی رو نوشت.بعدبه ما گفت همه رو بنویسید فقط این 2تا واکنش رو ننویسید.داشتیم مینوشتیم یکی ازبچه هاگفت:ببخشید اون 2تاواکنش روهم بنویسیم؟معلم:نه جانم منکه گفتم ننویسید. یکم بعدتر،یکی دیگه ازبچه ها: ببخشید اون 2تاواکنش رو بنویسیم یاننویسیم؟ معلم:گفتم که نه نه نه. یکم بعدترتر،یکی دیگه ازبچه ها:آخرشم نفهمیدیم اون دوتاواکنش رو بنویسیم یا ننویسیم!!! معلم:چرانمیفهمید شماها. بعدم رفت اون 2تاواکنش رو باحرص تمام پاک کرد. بلافاصله یکی دیگه ازبچه ها:ببخشید اون 2تا واکنشی که الآن پاک کردید رو باید مینوشتیم یا نه؟!؟!؟!؟!؟ کلاس ترکید…البته اول معلمه ازعصبانیت ترکید.

&&&&&&&  خاطرات خنده دار جالب 93  &&&&&&