تماس با ما : @iseyyed
خانه / سرگرمی / طنز / خاطرات خنده دار / خاطرات خنده‌دار

خاطرات خنده‌دار

یه روز تو مترو بودم از دانشگا باز میگشتم که تو یه ایسگا یه اقا و دوتا خانوم با یه گودزیللا سوار شدن. ماشالله این خانومها که از هرچی خسته شن از صحبت کردن انرژی میگیرن.اونم بلند بلند.(گفتم که فک نکنید من فضولم.) خانوم جوونتره که یه صلوات شمار هم به.انگشتش بود گویا خاطره یه مجلس ختم رو تجدید میکرد که تعریف کرد:میترا رو میگی?واه واه انگار از دماغ فیل افتاده دس به سیا سفید نزد ماشده بودیم کوزت. بعد یه پچ پچ کرد و دکمه صلوات شمار و فشرد. دوباره در جواب حرف خانوم مسن تر که گفته هاشو تایید کرده بود گف مریمشونو بگو انگار اومده عروسی هفتاد قلم آرایش داش بد بخت عقده ای و دوباره دکمه صلوات شمار و فشارداد.دوباره بعد چن لحظه گف:عروسشونو بگو وای خدا نصیب نکنه انگار از دماغ فیل افتاده.دیدی چطور قیافه میگرف?خوبه حالا برو رویی نداره. وباز هم دکمه صلوات شمار و زد. اصن ما نفهمیدیم صلوات شماره یا غیبت شمار?????? 😀