سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

takhayoli

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 61

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 61

*******

پارت شصت و یکم :

سر جام میخکوب شدم.آب دهنم که عین سنگ شده بود رو به زور قورت دادم.
-نسترن: تو زمان گذشته؟
-دیوید: آره.
این کتاب توی زمان گذشته چیکار میکنه؟ ما نمی تونیم بریم اونجا!
-من: خب ما نمی تونیم بریم گذشته! می تونیم؟
اصلا اون کتاب گذشته چیکار می کنه؟
دست راستشو روی میز گذاشت.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-دیوید: برای اینکه دست مهاجمان به کتاب نخوره،
پسرمو همراه با اون کتاب به گذشته فرستادم.
تنها یک راه برای رفتن به گذشته هست.
روی حرفاش متمرکز شدم.
-دیوید: باید با پنج تا روح که توی یه مرداب خیلی قدیمی هستن، ارتباط برقرار کنین.
چی داره میگه؟راستش من اصلا اعتقادی به روح و ارواح ندارم.
هیچ کدوم از حرفای اینا تو کتم نمی ره! پنج تا روح؟
نمی دونم داره حقیقت و می گه یا نه؟

دور لبم و با آب دهنم خیس کردم.
نگاهمو به سمت راستم دادم و با بیحالی گفتم

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: پنج تا روح؟زچه دنیای عجیبیه اینجا!
نسترن سرشو محکم به لبه ی صندلی زد. بهش نگاه کردم.
تا اسم روح اومد عین جنازه شد! خوب منم یه خورده به این حرفا شک دارم.
اولش گفتن توی این شهر پنج تا جادوگر هست.
فک کردم دارن دروغ می گن اما واقعی بود. پس حتما اینم یه حقه نیست!
از روی صندلی پا شدم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 60

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 60

*******

پارت شصتم :

-نسترن: هوی! تو چرا همچین می کنی؟
گوی رو محکم به طرف خودش کشید و گفت
-دیوید: یا دست از سرم برمی دارین یا هرگز گوی رو به شما نمی دم.

می خواستم یه چک افسری بخوابونم توی دهنش.
چقدر از این بشر متنفرم! نفس عمیقی کشیدم و به نسترن نگاه کردم.
نگرانی توی چشماش موج می زد. فکری به ذهنم رسید.
لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم
-من: آقای دیوید آناجس! می دونی اگه بهمون کمک نکنی چی میشه؟
آدرس خونتو لو می دم!

جهش در زمان
in jokkade.ir

برگشت. با چهره ی ناراحت و نگرانی گفت
-دیوید: چی؟
سرمو بالا و پایین کردم و گفتم
-من: آدرس خونه تو به همه ی مردم شهر می گم!
لرزش دستاش بیشتر شد. سکته نکنه! سرشو بالا گرفت و گفت
-دیوید: باشه! کمکتون می کنم.

خوشحال شدم. گوی رو داخل جعبه گذاشت و دستم داد. گفت
-دیوید: شما باید این گوی و اون کتاب رو پیدا کنین.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-نسترن: خوب اون کتاب کجاست؟
-دیوید: توی زمان گذشته ست!

سر جام میخکوب شدم. آب دهنم که عین سنگ شده بود رو به زور قورت دادم.
-نسترن: تو زمان گذشته؟
-دیوید: آره.
این کتاب توی زمان گذشته چیکار میکنه؟ ما نمی تونیم بریم اونجا!
-من: خب ما نمی تونیم بریم گذشته! می تونیم؟
اصلا اون کتاب توی گذشته چیکار می کنه؟

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 59

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 59

*******

پارت پنجاه و نهم :

دستمو از روی چشمام برداشتم و با اخم به گوی سفیدی که توی کارتن بود خیره شدم.
-من: وای!
توی شیشه ی گوی، ماده ی سفید و رنگی جریان داشت
که به دیواره های شیشه ای برخورد می کرد.
بهش نزدیک شدم. دستمو روش گذاشتم و با لبخندی گفتم
-من: خیلی قشنگه!

جهش در زمان
in jokkade.ir

به نسترن گفتم
-من: خیلی زیباست! مگه نه؟
از حالت شوک بیرون اومد. کنارم ایستاد و گفت
-نسترن: آره. ازش خوشم میاد.
دیوید گفت
-دیوید: این طلسمه!
قیافش اصلا به یه طلسم نمی خورد.
به چشمای دیوید نگاه کردم و با تردید گفتم
-من: اینه؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

سرشو به نشونه ی آره تکون داد. نسترن دستشو روی کتفم گذاشت.
-نسترن: باید چیکارش کنیم؟
راستش جوابی برای این سوالش نداشتم.
-من: خب من نمی دونم! دیوید باید این کار و بکنه! مگه نه دیوید؟
اخمی بین ابروهاش نشست و با عصبانیت گفت
-دیوید: این کار من نیست!

-من: منظورت چیه؟ اما تو اینو اختراع کردی دیگه نه؟
-دیوید: اختراع کردم اما نگفتم که بهتون کمک می کنم.

اعصابم داغون شد. صدای این پیری روی مخم قدم می زد.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 58

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 58

*******

پارت پنجاه و هشتم :

دﯾﻮﯾﺪ از روی ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﺸﯿﺪ و ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ : دﻧﺒﺎﻟﻢ ﺑﯿﺎﯾﻦ!

ﺑﺪون ﻟﺤﻈﻪ ای ﺗﻮﻓﻒ از روی ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﯾﻢ
و ﭘﺸﺖ ﺳﺮش راه اﻓﺘﺎدﯾﻢ. ﯾﻌﻨﯽ داره ﻣﺎ رو ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺒﺮه؟
ﯾﺎد وﻗﺘﯽ اﻓﺘﺎدم که میلار بهمون گفت, دﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺮﯾﻢ!

ﺑﻌﺪ از ﻋﺒﻮر از آﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ وارد اﺗﺎﻗﮏ ﮐﻮﭼﯿﮑﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﮐﻪ ﯾﻪ ﮔﺎوﺻﻨﺪوق ﮐﻮﭼﯿﮏ و ﯾﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﻢ ﮐﻨﺎرش ﺑﻮد.

جهش در زمان
in jokkade.ir

ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ و ﺑﻪ ﻧﺴﺘﺮن ﮔﻔﺘﻢ
-ﻣﻦ :اﯾﻨﺠﺎ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

-ﻧﺴﺘﺮن : ﻧﻤﯽ دوﻧﻢ.

دیوید ﺳﺮﻓﻪ ی ﺷﺪﯾﺪی زد و ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ :ﻣﯽ ﺧﻮام ﯾﻪ ﭼﯿﺰی رو ﺑﻬﺘﻮن ﻧﺸﻮن ﺑﺪم!

ﮐﻠﯿﺪی از ﺗﻮی ﺟﯿﺐ ﺷﻠﻮار ﺧﺎﮐﺴﺘﺮی رﻧﮕﺶ ﺑﯿﺮون آورد.
ﻟﻨﮓ ﻟﻨﮕﺎن ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮔﺎوﺻﻨﺪوق ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮد.
از ﻓﻀﻮﻟﯽ داﺷﺘﻢ ﻣﯽ ﺗﺮﮐﯿﺪم. دﺳﺘﺎش ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﻟﺮزﯾﺪ.

جهش در زمان
in jokkade.ir

در ﮔﺎوﺻﻨﺪوق رو ﺑﺎز ﮐﺮد و ﮐﺎرﺗﻨﯽ از ﺗﻮش ﺑﯿﺮون آورد.
ﺧﯿﺮه ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪ ی ﻣﻘﻮاﯾﯽ ﺑﻮدﯾﻢ.
وﻗﺘﯽ درﺷﻮ ﺑﺎز ﮐﺮد اﺷﻌﻪ ی ﻗﻮی از ﻧﻮر ﻣﺤﯿﻂ اﺗﺎق رو در ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺖ.

-ﻧﺴﺘﺮن :آخ!ﮐﻮر ﺷﺪم!

دﺳﺘﻤﻮ ﺟﻠﻮی ﭼﺸﻤﺎم ﮔﺮﻓﺘﻢ.
ﺻﺪای دﯾﻮﯾﺪ رو ﺷﻨﯿﺪم ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ رﯾﻠﮑﺲ و آﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ :ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎه ﮐﻨﯿﺪ. ﭼﺸﻤﺎﺗﻮن آﺳﯿﺐ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻪ!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 57

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 57

*******

پارت پنجاه و هفتم :

اﯾﻦ ﺧﯿﻠﯽ دﯾﮕﻪ داره روی ﻣﺨﻢ راه ﻣﯽ ره!
ﺷﯿﻄﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﻪ ﺑﺎ اﯾﻦ دﻧﺪوﻧﺎم رﯾﺰ رﯾﺰش ﮐﻨﻢ!
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪم. ﺧﯿﻠﯽ زﯾﺎد.
ﺑﺎ ﻣﺸﺘﻢ، ﺿﺮﺑﻪ ی ﻣﺤﮑﻤﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺰ ﮐﻮﺑﯿﺪم و ﮔﻔﺘﻢ
-ﻣﻦ :ﻣﺎ اﻻن اﯾﻨﺠﺎﯾﯿﻢ، ﭼﻮن ﺟﻨﺎب ﻋﺎﻟﯽ رﻓﺘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰی اﺧﺘﺮاع ﮐﺮدی
ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﻣﻬﺎرش ﮐﻨﯽ!

ﭼﭗ ﭼﭗ ﺑﻬﻢ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد. ﻧﺴﺘﺮن دﺳﺘﻤﻮ ﮔﺮﻓﺖ و ﮔﻔﺖ
-ﻧﺴﺘﺮن :آروم ﺑﮕﯿﺮ.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-ﻣﻦ : ﭼﻄﻮری ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ در ﻣﻘﺎﺑﻞ اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﮔﺴﺘﺎﺧﯽ آروم ﺑﺎﺷﻢ؟

-دﯾﻮﯾﺪ : ﺧﯿﻠﻪ ﺧﺐ. اﻻن ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽ دم.

ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪن اﯾﻦ ﺣﺮﻓﺶ آروم ﺷﺪم . روی ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ.

-دﯾﻮﯾﺪ : وﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺟﻮون ﺑﻮدم،ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﯾﻪ وﺳﯿﻠﻪ ای اﺧﺘﺮاع ﮐﻨﻢ
ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎش ﺑﺸﻪ ﺑﻪ دوره ﻫﺎی زﻣﺎﻧﯽ ﺳﻔﺮ ﮐﺮد. ﭼﻬﻞ ﺳﺎل روی اﯾﻦ ﭘﺮوژه ﮐﺎر ﮐﺮدم.
از اﯾﻦ ﮐﺎر اﺻﻼ ﻧﺎاﻣﯿﺪ ﻧﺸﺪم ﺗﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻌﺪ از ﭼﻬﻞ ﺳﺎل ﺑﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ی ﻣﻄﻠﻮﺑﯽ رﺳﯿﺪم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

اﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﺎی اﯾﻦ ﭘﯿﺮﻣﺮد ﺑﻮدم، اﻣﯿﺪم و ﻫﻤﻮن روز اول از دﺳﺖ ﻣﯽ دادم.
ﭼﻪ ﻋﺰم و اراده ی ﻗﻮی داره! دﻣﺶ ﮔﺮم!

-دﯾﻮﯾﺪ :ﻣﻦ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺷﺶ ﺟﺎدوﮔﺮ ﻣﺎﻫﺮ دو ﺗﺎ ﻃﻠﺴﻢ ﺑﺴﺎزم.
ﯾﮑﯿﺶ داﺧﻞ ﯾﻪ ﮐﺘﺎﺑﻪ و اون ﯾﮑﯽ ﻫﻢ داﺧﻞ ﯾﻪ ﮔﻮی ﺳﻔﯿﺪه!
ﻧﻤﯽ دوﻧﻢ ﻃﻠﺴﻢ ﺑﻮد ﯾﺎ ﻧﻪ اﻣﺎ ﻫﺮ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺑﻮد ﺗﻮﻧﺴﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ روﯾﺎﯾﯽ ﮐﻪ داﺷﺘﻢ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ!

ﮔﻔﺘﻢ
-ﻣﻦ :وﻗﺘﯽ آدم ﺑﻪ ﺑﺰرﮔﺘﺮین آرزوش ﻣﯽ رﺳﻪ،
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻪ و ﺧﯿﺎﻟﺶ ﺑﺎﺑﺖ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ راﺣﺘﻪ!

ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ی آره ﺗﮑﻮن داد.

-ﻧﺴﺘﺮن :ﻣﺎ ﻣﯽ ﺧﻮاﯾﻢ ﺑﻪ آرزوﻣﻮن ﺑﺮﺳﯿﻢ. آﻗﺎی دﯾﻮﯾﺪ آﻧﺎﺟﺲ!
ﮐﻤﮑﻤﻮن ﮐﻦ! ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.

ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰدم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 56

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 56

*******

پارت پنجاه و ششم :

ﻧﺴﺘﺮن دﺳﺘﺸﻮ ﻻی در ﮔﺬاﺷﺖ و ﮔﻔﺖ
-ﻧﺴﺘﺮن : ﻣﯿﻼر ﻣﺎ دو ﺗﺎ رو ﻓﺮﺳﺘﺎده!

اﺧﻤﺶ ﮐﻤﺮﻧﮓ ﺷﺪ. ﺳﺮﺷﻮ زﯾﺮ اﻧﺪاﺧﺖ و ﺑﺎ ﺻﺪای آروم و ﭘﯿﺮش ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ : ﻣﯿﻼر ﻫﺮﮔﺰ اﺷﺘﺒﺎه ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ!

درو ﺗﺎ آﺧﺮ ﺑﺎز ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ : ﺑﯿﺎﯾﻦ داﺧﻞ!

جهش در زمان
in jokkade.ir

ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻫﻢ دﯾﮕﻪ اﻧﺪاﺧﺘﯿﻢ و داﺧﻠﺶ ﺷﺪﯾﻢ.
ﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺪﯾﻤﯽ و داﻏﻮﻧﯽ ﺑﻮد.
ﯾﻪ آﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮏ و ﺧﺎﻟﯽ داﺷﺖ.
ﺣﺎل ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﻫﻢ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﭼﻨﺪان ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺪاﺷﺖ.
ﯾﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﯿﺰ وﺳﻂ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ روی ﻣﯿﺰ،ﺑﺴﺎط ﺷﻄﺮﻧﺞ ﭘﺨﺶ ﺷﺪه ﺑﻮد.
دﯾﻮﯾﺪ درو ﺑﺴﺖ و ﺑﻪ ﻣﯿﺰش اﺷﺎره ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ

-دﯾﻮﯾﺪ :ﺑﺸﯿﻨﯿﻦ!

جهش در زمان
in jokkade.ir

ﺻﻨﺪﻟﯽ رو ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪم و روش ﻧﺸﺴﺘﻢ.
ﻋﺼﺎی دﺳﺘﺸﻮ ﺑﻪ دﯾﻮار آﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺗﮑﯿﻪ داد و ﻣﻘﺎﺑﻠﻤﻮن ﻧﺸﺴﺖ.
ﻧﻤﯽ دوﻧﻢ ﭼﺮا وﻟﯽ اون ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻤﺎم ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ رو ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﺮدم.
ﺳﻪ ﺗﺎ ﺳﺮﻓﻪ زد و ﺑﺎ ﮔﻠﻮی ﮔﺮﻓﺘﻪ ش ﮔﻔﺖ

-دﯾﻮﯾﺪ :ﺷﻤﺎ ﭼﺮا دﻧﺒﺎل ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﺸﺘﯿﻦ؟

ﻧﺴﺘﺮن ﮔﻔﺖ
-ﻧﺴﺘﺮن :راﺟﺐ اوﻣﺪن ﺑﻪ آﯾﻨﺪه.

ﺣﺮﻓﺸﻮ ﮐﺎﻣﻞ ﮐﺮدم و ﺑﺎ اﻋﺘﻤﺎد ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﮔﻔﺘﻢ
-ﻣﻨﻈﻮرش ﺳﻔﺮ در زﻣﺎﻧﻪ!

ﻧﮕﺎﻫﺸﻮ ﺑﻪ ﺻﻔﺤﻪ ی ﺷﻄﺮﻧﺞ دوﺧﺖ و ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ :دﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮام… ﭼﯿﺰی در اﯾﻦ ﺑﺎره ﺑﺸﻨﻮم. ﺑﺮﯾﻦ ﺑﯿﺮون!

-ﻣﻦ :ﻫﺎ؟

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 55

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 55

*******

پارت پنجاه و پنجم :

مرکا ﺑﺮﮔﺸﺖ و ﮔﻔﺖ
-ﻣﺮﮐﺎ :ﮐﺎر ﻣﻦ اﯾﻨﺠﺎ ﺗﻤﻮم ﺷﺪه. ﺧﻮﻧﻤﻮ ﮐﻪ ﺑﻠﺪﯾﻦ.
ﮐﺎری داﺷﺘﯿﻦ ﺑﯿﺎﯾﻦ ﭘﯿﺸﻢ. از دور ﻫﻮاﺗﻮﻧﻮ دارم. ﺑﺎ ﺟﺎدو!

راﺳﺘﺶ ﯾﻪ ﺧﻮرده از رﻓﺘﻨﺶ ﻧﺎراﺣﺖ ﺷﺪم وﻟﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻨﯿﻢ.
ﻣﯽدوﻧﻢ وﻗﺘﯽ ﺑﻬﺶ ﻧﯿﺎز دارﯾﻢ ﭘﯿﺪاش ﺑﺸﻪ!
ﻣﻦ و ﻧﺴﺘﺮن ﻣﻮﻧﺪه ﺑﻮدﯾﻢ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ی ﻣﺘﺮوﮐﻪ.
ﻣﻮﻧﺪه ﺑﻮدﯾﻢ در ﺑﺰﻧﯿﻢ ﯾﺎ ﻧﻪ!

جهش در زمان
in jokkade.ir

ﻧﺴﺘﺮن گفت
-ﻧﺴﺘﺮن :ﺑﺮﯾﻢ؟
-ﻣﻦ : ﺑﺮﯾﻢ.

ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎش ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم .ﺧﻮﻧﺮﯾﺰی ﺑﻨﺪ اوﻣﺪه ﺑﻮد. ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ
-ﻣﻦ : ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺧﻮدت راه ﺑﺮی؟
-ﻧﺴﺘﺮن : آره.

دﺳﺘﺸﻮ رﻫﺎ ﮐﺮدم و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﺘﺮوﮐﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮدم.
ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﺸﯿﺪم و در زدم. ﻧﺴﺘﺮن ﻟﻨﮓ ﻟﻨﮕﺎن ﺧﻮدﺷﻮ ﺑﻬﻢ رﺳﻮﻧﺪ.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-ﻧﺴﺘﺮن : ﯾﻪ ﺑﺎر دﯾﮕﻪ… در ﺑﺰن!

ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺎزم در ﺑﺰﻧﻢ وﻟﯽ ﻗﺒﻠﺶ در ﺑﺎ ﺻﺪای ﻧﺎﻫﻨﺠﺎری ﺑﺎز ﺷﺪ.
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮدم دﯾﻮﯾﺪ آﻧﺎﺟﺲ ﻣﻌﺮوف رو ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﺑﺎ دﯾﺪﻧﺶ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪم.
ﭘﯿﺮﻣﺮدی رﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ، ﺑﺎ ﺻﻮرﺗﯽ ﭘﺮ از ﭼﺮوک در رو ﺑﺎز ﮐﺮد.
ﭼﺎﻧﻪ ای ﺑﺎرﯾﮏ و ﺻﻮرﺗﯽ ﮐﻢ ﮔﻮﺷﺖ داﺷﺖ.
ﺗﺎ ﻣﺎ دو ﺗﺎ رو دﯾﺪ ﭼﺸﻤﺎش درﺷﺖ و ﮔﺮد ﺷﺪ. اﺧﻤﯽ ﺑﯿﻦ اﺑﺮوﻫﺎش ﻧﺸﺴﺖ و ﮔﻔﺖ

-ﺷﻤﺎ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 54

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 54

*******

پارت پنجاه و چهارم :

در ﺣﺎل ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻮدﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﮐﺎ ﮔﻔﺖ
-ﻣﺮﮐﺎ : ﺑﻌﺪ از اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ی دﯾﻮﯾﺪ رﺳﯿﺪﯾﻦ، ﻣﯽ ﺧﻮاﯾﻦ ﭼﯿﮑﺎر ﮐﻨﯿﻦ؟

ﻧﮕﺎﻫﻤﻮن ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭼﻬﺮه ی ﺑﯽ ﺗﻔﺎوﺗﺶ اﻓﺘﺎد.
ﻧﺴﺘﺮن ﮐﻪ ﺧﻮن زﯾﺎدی از ﺑﺪﻧﺶ رﻓﺘﻪ ﺑﻮد، ﮔﻔﺖ
-ﻧﺴﺘﺮن: از ﻫﻤﻮن اول ﻫﺪﻓﻤﻮن ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮد. ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﻧﻮاده ﻫﺎﻣﻮن رو ﭘﯿﺪا ﮐﻨﯿﻢ!
ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ی ﺗﺎﯾﯿﺪ ﺗﮑﻮن داد و ﺑﺎ ﻟﺨﺒﻨﺪ رﺿﺎﯾﺘﯽ ﮐﻪ روی ﻟﺒﺎش ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد ﮔﻔﺖ

جهش در زمان
in jokkade.ir

-ﻣﺮﮐﺎ :ﺧﻮﺑﻪ!

ﺻﻮرﺗﺶ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺧﯿﻠﯽ زﯾﺒﺎ ﺗﺮ ﺷﺪ.
ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ وﻟﯽ روم ﻧﻤﯽ ﺷﺪ. ﺑﯿﺨﯿﺎﻟﺶ ﺷﺪم.

ﺑﺎﻻﺧﺮه از دﺳﺖ اون ﻫﻢ درﺧﺖ ﺧﻼص ﺷﺪﯾﻢ.
اون دور ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ی ﻗﺪﯾﻤﯽ و ﻣﺘﺮوﮐﻪ وﺟﻮد داﺷﺖ. ﻣﺮﮐﺎ ﮔﻔﺖ

-ﻣﺮﮐﺎ :رﺳﯿﺪﯾﻢ.
-ﻣﻦ :ﻫﺎ؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

ﻓﮏ ﻧﻤﯽ ﮐﺮدم ﯾﻪ ﻣﺨﺘﺮع ﺗﻮی ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺟﺎﯾﯽ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻪ!
ﻧﺴﺘﺮن ﺣﺮف دﻟﻤﻮ ﺑﻪ زﺑﻮن آورد.
-ﻧﺴﺘﺮن :اﯾﻨﺠﺎ؟ﻓﮏ ﻧﻤﯽ ﮐﺮدم ﯾﻪ ﻣﺨﺘﺮع اﯾﻨﺠﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻪ!
اﻧﺘﻈﺎر ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮی داﺷﺘﻢ!

ﻣﺮﮐﺎ دﺳﺖ ﻧﺴﺘﺮن و از روی ﮔﺮدنش ﺑﺮداﺷﺖ و ﮔﻔﺖ

-ﻣﺮﮐﺎ : ﺧﺐ ﻣﻦ دﯾﮕﻪ ﻣﯿﺮم.

ﻧﺴﺘﺮن دﺳﺘﺸﻮ از روی ﮔﺮدﻧﻢ ﺑﺮداﺷﺖ و ﮔﻔﺖ
-ﻧﺴﺘﺮن :ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮی؟
-ﻣﻦ : راس ﻣﯽ ﮔﻪ! ﮐﺠﺎ داری ﻣﯽ ری؟

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 53

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 53

*******

پارت پنجاه و سوم :

من که کلا زبونم بند آمده بود.مرکا برگشت.
چشماش به حالت اولش برگشت.با اخمی کم رنگ گفت
-مرکا: شما دو تا حالتون خوبه؟
روی زانو هام افتادم و با لکنت زبان گفتم
-من: آ…آره…تق…تقریبا!

جهش در زمان
in jokkade.ir

با دستاش خارا های کنار پای نسترن رو از جا کند.
منم بهش کمک کردم. پاهاش آسیب دیده بود. کلی خونریزی داشت!

یه دستشو دور گردن من و دست دیگرشم دور گردن مرکا حلقه کرد.
با عصبانیت گفتم
-من: تا گرگ و شیر دیگه ای نیومده باید از اینجا خلاص بشیم!
نگاهمو به مرکا دادم و گفتم
-من: چقدر مونده از اینجا بریم بیرون؟
جواب داد
-مرکا: خیلی نیست.

جهش در زمان
in jokkade.ir

از این حرفش خوشحال شدم. نسترن که به پاهای زخمیش خیره شده بود گفت
-نسترن: خیلی درد می کنه!
دلم براش سوخت. قبلا تا دستش یه خراش کوچیکی برمیداشت کلی آه و ناله می کرد.
حالا عجیبه که از این زخم عمیق بیهوش نشده!
دستاشو محکم گرفتم و گفتم
-من: خوب میشه! فقط یه خورده تحمل کن!
شانس آورد تله ی خرس نبود! وگرنه پاشو متلاشی می کرد!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 52

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 52

*******

پارت پنجاه و دوم :

سه نفری عین میگ میگ به سمت جلومون می دویدیم.
این قدر ترسیده بودم که حتی به پشت سرمم نگاه نکردم.
مرکا که در حال دویدن بود،گفت
-مرکا: این دیگه از کجا اومد؟
نفس نفس گفتم
-من: نمی دونم!

جهش در زمان
in jokkade.ir

صدای بلند و ترسناکش ترس تو دلم انداخت.
پامون توی گل و لای گیر می کرد و از سرعتمون می کاهید.
-نسترن: آه.
برگشتم و به نسترن که یه پاش توی خار گیر کرده بود نگاه کردم
و با چشمای درشت و پر از اشک داد زدم
-من: نسترن!هی!
شیره داشت کم کم بهش نزدیک میشد.
ده قدمیش داشت می دویید.مرکا از پشت سرم داد زد
-مرکا: الان نجاتت می دم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

دستشو روی شونم انداخت و منو به سمت پشت هل داد و گفت
-مرکا: برو عقب.
جلوی شیره که یه متریش ایستاده بود،ایستاد
و دستاش رو بالا برد و چیزی زیر دهنش زمزمه کرد.

همون لحظه یکدفعه بدن شیر خاکستر شد.ذرات خاکستر،در هوا پخش و پلا شد.
نسترن که خیره به چشمای قرمز و بدون عنبیه ی مرکا بود گفت
-نسترن: قدرت خدا رو ببین!

**********


برچسب ها