سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

romaan

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 32

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 31

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 32

*******

پارت سی و دوم :

از پشت دیوار بیرون اومدم.چند قدم جلو تر رفتم که یه کوچه دیدم.
دقیقا کنار دیوار بود.به نسترن اشاره کردم.
-من: بیا بیرون.از این طرف رفته!

تعجب کردم این قدر سریع حرکت کنه!آخه خیلی پیر بود!

کوچه ی تنگ و تاریکی بود.
کمی دورتر یه خونه ی بزرگ و با دیواری گلی دیدم که اصلا به بقیه ی خونه ها نمی خورد.
هر خونه ای که دیدیم خیلی زیبا و مجهز بود.
کنار همشون یه وسیله ی عجیب و شیشه ای بود
که داخلش یه گوی قرمز تکون می خورد و این ور اون ور می رفت.
بالای پشت بامشون هم یه ماشین کوچیک مجسمه ای گذاشته شده بودن.

جهش در زمان
in jokkade.ir

راستش اولین باری بود که
همچین شهر و خونه های باکلاس و مجهز می دیدم!

-من: اینجا چقدر خلوته!فقط همین یه خونه؟
کوچه پهن بود ولی فقط همین یه خونه داخلش بود.یعنی خونش اینه؟درش باز بود.
-من: بریم تو!
-نسترن: شوخیت گرفته!همین که دنبالش کردیم راضیت نکرد.
با لبخند خبیثانه ای گفتم
-من: نه بابا!
با کف دست ضربه ای به پیشانیش زد و گفت
-نسترن: از دست تو!

جهش در زمان
in jokkade.ir

از پله های خراب شدش بالا رفتم و دم در ایستادم.به نسترن گفتم
-من: بیا دیگه!چرا منو نگاه می کنی؟
با نگاه تاسف آمیزی بهم فهموند که اصلا راضی نیست!
گرچه اصلا نظرش واسم مهم نیست!به آرومی وارد شدم.
نیسترن بازومو گرفت و گفت
-نسترن: نباید بی اجازه وارد خونه ی مردم بشیم!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 31

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 31

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 31

*******

پارت سی و یکم :

نگاهمو از جاده ی شلوغ و پر سر و صدا گرفتم و به اخمای کمرنگ نسترن دادم.
-من: خوب چیکار کنیم؟به نظرت باید یه گوشه بشینیم و منتظر بمونیم.
باید همینجوری ادامه بدیم.شاید یه راهی پیدا شد!
-نسترن: خوب از اون طرف بریم!نه از این راه!
به سمت راستم نگاه کردم.اینجا با پیاده رو های قبلی هیچ تفاوتی نداشت.
-من: باشه.

در حال ادامه دادن به راه بدون مقصدمون بودیم که یهو دست از حرکت کشیدم.
پیرزنی قد بلند،با عصایی قرمز جلومون ایستاد.چشم به چشم من دوخته بود.

جهش در زمان
in jokkade.ir

لعنتی!این چرا این جاایستاده!مگه ما چیکار کردیم؟چرا راهو ازمون بست؟
همون لحظه نور سبز و عجیبی،مثل شهاب سنگ از توی چشماش رد شد.
-من: ها؟

پلکی زد و با لبخند آرومی گفت
-پیرزن:ببخشید خانوم جوان!
دستپاچه شدم و گفتم
-من: خواهش می کنم.
خودمو به سمت دیوار بغل دستم کنار کشیدم و گفتم
-من: بفرمایید!
پیرزن عجیبی بود.خیلی دوست داشتم ببینم کجا میره.
به نسترن که با چشم دنبالش می کرد گفتم
-من: بریم دنبالش!

جهش در زمان
in jokkade.ir

نگاهشو به من داد و با اخم شدیدی گفت
-نسترن: دیوونه شدی؟به ما چه ربطی داره!
-من: خودتم که دیدیش.چشماشو می گم!
قیافش متعجب شد.
-من: خوب نظرت چیه؟
کنار دیوار ایستادیم و با چشم پیرزن رو دنبال کردیم.نبود!
نسترن با صدای آرومی گفت
-نسترن: پس کجاس؟این قدرم تند تند راه نمی رفت.یه پاش لب گور بود.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 30

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 30

*******

پارت سی ام :

-من: ما با این اتوبوس اومدیم؟
نسترن چشماش درشت شد و با صدای عجیبی گفت
-نسترن: معلومه که نه!این اول سفید بود!
اتوبوس با سرعت زیاد دور زد و رفت.تا جایی که تونستم با چشم دنبالش کردم..
درسته!این اونی نیست که باهاش اومده بودیم!

اصلا اتوبوس رو بیخیال!این لباسای تن مردم دیگه چه مدلیه؟
کلاه های پهن و آفتاب گیر،با دامن قرمز و پف دار و جلیقه ای با چرم سیاه.
وسط پیاده رو، بی حرکت ایستاده بودیم و مردم اطرافمون رو نگاه می کردیم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

خیلی عجیبه!شاید مراسمی برگزار کردن که این لباسا رو پوشیدن.
نسترن که خیره به تابلوی مغازه ی روبه رو بود،گفت
-نسترن: بیا بریم!اینجا بده!همه بد نگامون می کنن!
دست راستشو توی دستم گرفتم و با لبخند ملایمی گفتم
-من: راستش اولین باره که میام اینجا!خیلی هیجان انگیزه!نه؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

برگشت و با نگاهی سرشار از تعجب گفت:

-نسترن: اهم.شاید.
دستشو رها کردم و به سمت خیابون اشاره کردم و گفتم
-من: بریم!
هیچ تصوری از خیابون بعد از این نداشتم.
کلی سوال توی ذهنم بود که جوابی واسشون نداشتم.
بالاخره به چهار راه رسیدیم.می خواستم از خیابون عبور کنم که نسترن جلومو گرفت
-نسترن: کجا می ری؟تو که اینجا رو نمیشناسی!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 29

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 29

*******

پارت بیست و نهم :

پرده ی پنجره رو با دست این ور اون ور می برد.چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
-من: نکن! زشته! از خودت بیست و دو سالته!
-نسترن: چه ربطی داره؟من همیشه این کارو می کنم.حال میده.
یه ربع توی راه بودم ولی نرسیدیم.اون قدرام دور نیست.
شاید یه ربع یا ده دقیقه ی دیگه برسیم.
دیشب این قدر توی فکر و خیال بودم که خوب نخوابیدم.
یه خاطر همین خیلی خوابم میومد.

جهش در زمان
in jokkade.ir

پلکامو روی هم گذاشم.صدای نسترن رو شنیدم که گفت
-نسترن: شکلات داری؟
نفس عمیقی کشیدم و با چشمای بسته گفتم
-من: نچ.
-نسترن: نخوابی!الان میرسیم.
حرفشو نشنیده گرفتم و چشمامو بستم.
بعد از چند دقیقه با برخورد چیزی با دستام چشمامو باز کردم.
چهره ی نگران نسترن منو ترسوند

جهش در زمان
in jokkade.ir

وحشت کردم و گفتم
-من: چی شد؟رسیدیم.

آب دهنشو قورت داد و گفت
-نسترن: اتوبوس و اشتباه سوار شدیم.اینجا رو ببین!
از پنجره بیرونو نگاه کردم.چی؟اینجا دیگه کدوم گوریه؟
خیلی نا اشناست.اصلا اینجا نیومدم.هیچکسم توی اتوبوس نبود!پس راننده کو؟
-نسترن: بریم بیرون.شاید یه اتوبوس دیگه امد!

از اتوبوس پیاده شدیم.مردمای اینجا خیلی عجیب بودن.
اصلا ظاهرشون به ما نمی خورد.چه از لحاظ لباس و چه از لحاظ قیافه هاشون.
به اتوبوس نگاه کردم.ها؟
اتوبوس سفید و براق شده بود!با کلی طرح و نقش زیبای.
مگه این اول قرمز نبود!این امکان نداره!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 28

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 28

*******

پارت بیست و هشتم :

بدون هیچ حرفی پلکامو روی هم گذاشتم.
دیگه حتی نمی خواستم یک لحظه هم به چیزی فک کنم.
نسترن با ارنج ضربه ای به دستم زد و گفت
-نسترن: فردا صبح راه می افتیم.بدون هیچ توقفی!
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

***
-من: بریم؟
نسترن کفشاشو پوشید و کاملا جدی گفت
-نسترن:بریم!
دیگه وقتش رسیده بود که دست به کار بشیم.راستش صبر کردن بی فایدس.
باید جست و جوی ماجراجویانه مون رو شروع می کردیم.
سر کوچه ایستاده بودیم که متوجه ی مکالمه ی یک پیرزن شدم که می گفت
پیرزن: هنوز پیداش نشده؟ای خدا!پس کجاس؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

گمونم اونام دارن دنبال یه نفر از اعضای خونوادشون می گردن!
نسترن خودشو به سمت خیابون کج کرد و گفت
-نسترن: اتوبوس اومد!
ای خدا!بازم اون اتوبوس قرمزست!این اتوبوس کفش داغونه.
زیر بعضی از صندلی هاش رو مرتیکه با کارتون و مقوا پوشونده!

ایستاد.با بیحالی سوار شدم.مقصد اصلیمون بازار بود.بزرگترین بازار توی تبریز!
معمولا بیشتر افراد از اونجا خرید می کنن.روی یکی از صندلیا نشستم.
اینجا چرا این قدر خالیه؟فقط ما دو نفر با سه تا مرد و یه خانوم داخل اتوبوس نشسته بودن.
بیخیال شدم و چشم به نسترن که ندید بدید باز در می آورد دوختم

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 27

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 27

*******

پارت بیست و هفنم :

رنگش پرید.لیوان آب و زمین گذاشت و با نگاه بدی که داشت ، به چشمام خیره شد.
نگاهمو از چشمای ترسناکش گرفتم.به دیوار تکیه زدم و گفتم
-من: فک نکنم امشبو برگردن.
-نسترن: نمی دونم!شایدم اومدن.از کجا می دونی؟یه امشبم صبر می کنیم.
گمون نکنم امشبو دووم بیارم.خدایا!مشکل چیه؟
چه اتفاقی داره می افته؟قیامته یا داریم منقرض میشیم؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

تا شبو
بیحال با استرس گذروندیم.شب موقع خواب، دیگه روی تختم نخوابیدم.
دو تا بالش با یه پتوی دو نفره آوردم و روی زمین انداختم.

نسترن خودش روی زمین پهن کرد.منم رختخوابامو نو مرتب کردم.
-من: بیا اینجا دراز بکش.
-نسترن: باشه!

جهش در زمان
in jokkade.ir

یه دور قمری زد تا بالاخره سرشو روی بالش گذاشت.
پتو رو روم کشیدم و در حالی که نگاهم به لامپ روی سقف بود گفتم
-من: صبرمون بی فایده بود.هیچ خبری ازشون نیست!لعنتی!
-نسترن: به گوشیشونم زنگ زدم ولی جواب نداد.
خندیدم و گفتم
-من: راستش از صبح تا حالا دارم بهشون زنگ می زنم.
به سامان،مامانم و سارینا.هیچ کدوم جواب ندادن.
اولش فک می کردم شماره ها رو اشتباهی گرفتم
ولی بعدش فهمیدم که واقعا نیستن.جدی جدی ناپدید شدن.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 25

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 25

*******

پارت بیست و پنجم :

مو های بدنم سیخ سیخ شد.حس بدی داشتم.پس بگو چرا قرمه سبزی بو گرفته.
سرشو تکون داد و با ناامیدی گفت
-نسترن: نمیدونم.
چشممو و به زمین دوختم.نکنه همه ی این تعداد مرده باشن!
یعنی سارینا و مامان…نه!این امکان نداره!
مطمئنم یه اشتباهی پیش اومده.شایدم رفتن مسافرت!

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: امشبم صبر می کنیم.
اگه نیومدن فردا دست به کار میشیم.فقط دو تاییمون!تنها!
نسترن نگاهی گذرا بهم انداخت و گفت
-نسترن: باشه!راستش خونه مون خیلی سرد و بی روح و ترسناک شده!
میشه امشب اینجا بمونم؟

لبخندی زدم و گفتم
-من: حتما!از خدامه!

جهش در زمان
in jokkade.ir

از روی مبل پا شدم و رفتم سمت اتاقم.
-من: نمی خوای لباساتو دربیاری؟
-نسترن: اوه چرا!
مشغول آویزون کردن لباساش بود که یهو تلفن خونمون زنگ خورد.
به شماره ای که روش افتاده بود نگاه کردم
-من: عمه مریمه!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 26

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 26

*******

پارت بیست و ششم :

برش داشتم.
من: الو.سلام عمه جون خوبی؟
-عمه مریم: سلام سارا.ممنون.مامان و سارینا خوبن!
یعنی باید قضیه رو بهش می گفتم؟آره.شاید اون بدونه کجان!
-من: راستش دو روزه رفتن بازار و هنوزم برنگشتن!
مگه بازار رفتن این قدر طول می کشه.تو نمی دونی کجان؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

صداش ناراحت شد و با صدای کز و غمگینی گفت
-عمه مریم: نه به خدا.سامان منم نیست.
-من: چی؟سامان چرا؟

سامان پسر عمه ی منه.یه بار اومد خواستگاریم ولی بهش جواب رد دادم.
-عمه مریم: نمی دونم.بهروز رفته دنبالش ولی اونم برنگشته!
خواستم زنگ بزنم ببینم تو خبری نداری.ببخشید.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: عیبی نداره.اگه خبری ازشون شد باهام تماس بگیرین.فعلا خداحافظ.
-عمه مریم: باشه!خداحافظ.
گوشیو قطع کردم.توی خیالاتم سپری می کردم که صدای نسترن بلند شد.
-نسترن: چی شده؟
برگشتم و گفتم
-من: راستش پسر عمه و شوهر عمم هم ناپدید شدن!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 24

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 24

*******

پارت بیست و چهارم :

یه گوشه از حال پذیرایی نشستم و دستمو روی سرم گذاشتم
که یهو همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
بدون اینکه به اسمش نگاه کنم برش داشتم.
-من: الو؟
-نسترن: زنگ زدم.
گوشیمو دو دستی گرفتم و با عجله پرسیدم
-من: خب چی گفت؟هی!!
مکث کوتاهی کرد و گفت
-نسترن: الان میام اونجا!

جهش در زمان
in jokkade.ir

تا حرفش تموم شد تلفونو قطع کرد.
-من: نسترن!

ای خدا تا این خبر و به من بده سکته میکنم.
منتظر زنگ ایفن بودم که زنگ خورد.بازش کردم.به استقبالش رفتم و گفتم
-من: بیا تو!
اومد داخل و با چهره ی نگران و ناراحتی روی مبل نشست!
خدا بهمون رحم کنه!کنارش نشستم و ازش پرسیدم
-من: خب بگو چی شده؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

نفس عمیقی کشید و گفت
-نسترن: وقتی بهش زنگ زدم گفت که از دیروز تا حالا تقریبا یک سوم مردم تبریز به طرز عجیبی ناپدید شدن.
هیچ چیز مشکوکی هم توی شهر دیده نشده!
خشکم زد.عین ملخ به چشماش زل زدم و گفتم
-من: چی داری می گی؟منظورت چیه؟

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 23

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 23

*******

پارت بیست و سوم :

آویزونش کردم.می خواستم لباسمو در بیارم که یهو گوشیم زنگ خورد.نسترن بود.
-من: الو.سلام.چی شد؟
با صدای کز و ناراحتی گفت
-نسترن: نه.
از شنیدن این صدای ناراحت و غمگین، ترسیدم و گفتم
-من: چی شده؟اتفاقی افتاده؟
-نسترن: نه ولی خیلی عجیبه!دارم دیوونه میشم!

جهش در زمان
in jokkade.ir

منظورش چیه؟نکنه اتفاقی بدی واسشون افتاده!با عصبانیت جواب دادم
-من: درست حرف بزن ببینم چی شده؟
مکث کوتاهی کرد و گفت
-نسترن: روی کمدم یه کاغذ بود.روش نوشته بود:سلام دخترم!
امروز ساعت شیش بعد از ظهر با مامان و خواهر
سارا تصمیم گرفتیم بریم بازار!
خشکم زد.یعنی از دیشب تا حالا خونه نیومدن؟چرا؟
مامانم اصلا خونه رو حتی یه ساعت،فوقش سه ساعت جا نمی زاره.
چرا از بازار برنگشتن.نکنه رفتن خونه ی کسی؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

-نسترن: سارا!سارا کجا رفتی!
یاد حرفای نگار که می گفت مشکل داغونی توی شهر تبریز پیش اومده،افتادم.
من: هنوز پشت خطی؟
-نسترن: اره.
-من: به نگار زنگ بزن و بگو فقط یه کلام بگو چه اتفاقی افتاده تا دیگه نریم اونجا.
-نسترن: باشه.مراقب خودت باش.

گوشیو قطع کردم و روی مبل گذاشتم.با بیحالی وارد اشپزخونه شدم.
یه قبلمه روی اجاق گاز بود.قرمه سبزی بود.درشو باز کردم.اه!چه بوی گندی می ده.حالم بهم خورد!
معلومه دو روزی میشه که روی اجاق مونده.یعنی دو روزه رفتن بازار و برنگشتن!وای خدا دیوونه شدم!

**********


برچسب ها