سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

پارت36

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 36

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 36

*******

پارت سی و ششم:

اون یکی، دستشو اورد جلو وگفت:
-منم مهرانم …مهران شجاع، پسر عموی این دیلاق عبوس
(مهدیار چپ نگاهش کرد) اوممم …یعنی نه این پسر زیبای اخمو.

بی توجه به دست دراز شدش گفتم: خوشبختم اقای شجاع.
وقتی دید باهاش دست ندادم دستشو انداخت
و با نیش باز و با یه حالت بامزه سرشو خاروند گفت:
-ببخشید من چون چند سالی لندن بودم، فرهنگ اینجا یادم رفته.

راز عمارت
in jokkade.ir

مهدیار-خب برو خونتون خدافظ
مهران-وا کجا برم ؟…
رفت سر چمدونش وکشید و اورد و کنار مهدیار وایساد وگفت:
-من میرم اتاق تو .تو هم هر کجا خواستی برو بخواب .
والا نصف شبی که نمی تونم برم مادر نازنینم رو از خواب بیدار کنم .

روشو به سمت من بر گردوند وادامه داد:
-خیلی خوشحال شدم از اشنایی با تو روح زیبا.
لبخندی به روش زدم و به اتاقم برگشتم و در را برای اطمینان قفل کردم.

راز عمارت
in jokkade.ir

صدای دعواشون بازم میومد .خدا خودش رحم کنه کیانا بیدار نشه وگرنه تا دوباره بخوابه صبح شده.
نمی دونم کی خوابم برد .
صبح با سرو صدای کیانا که معلوم نبود باز چی رو داره می شکنه از خواب بیدار شدم .

خوابالود سرمو برگردوندم و دنبال ساعت گشتم وقتی چشمم به ساعت افتاد نزدیک بود غش کنم ..
ساعت 9:15 بود وای خدای من مهد کیانا…
همینجور که باعجله داشتم می رفتم اتاق کیانا یهو وسط اتاق وایسادم
و با فکر این که امروز جمعست محکم دستمو زدم به پیشونیم.
از دردش صورتم جمع شد و جاش رو با دست مالیدم .
اه من چرا اینجوری شدم خدا یکم هوش وحواس داشتم که اونم دیشب از ترس پرید

**********


برچسب ها