سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

پارت سی

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 30

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 30

*******

پارت سی ام :

-من: ما با این اتوبوس اومدیم؟
نسترن چشماش درشت شد و با صدای عجیبی گفت
-نسترن: معلومه که نه!این اول سفید بود!
اتوبوس با سرعت زیاد دور زد و رفت.تا جایی که تونستم با چشم دنبالش کردم..
درسته!این اونی نیست که باهاش اومده بودیم!

اصلا اتوبوس رو بیخیال!این لباسای تن مردم دیگه چه مدلیه؟
کلاه های پهن و آفتاب گیر،با دامن قرمز و پف دار و جلیقه ای با چرم سیاه.
وسط پیاده رو، بی حرکت ایستاده بودیم و مردم اطرافمون رو نگاه می کردیم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

خیلی عجیبه!شاید مراسمی برگزار کردن که این لباسا رو پوشیدن.
نسترن که خیره به تابلوی مغازه ی روبه رو بود،گفت
-نسترن: بیا بریم!اینجا بده!همه بد نگامون می کنن!
دست راستشو توی دستم گرفتم و با لبخند ملایمی گفتم
-من: راستش اولین باره که میام اینجا!خیلی هیجان انگیزه!نه؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

برگشت و با نگاهی سرشار از تعجب گفت:

-نسترن: اهم.شاید.
دستشو رها کردم و به سمت خیابون اشاره کردم و گفتم
-من: بریم!
هیچ تصوری از خیابون بعد از این نداشتم.
کلی سوال توی ذهنم بود که جوابی واسشون نداشتم.
بالاخره به چهار راه رسیدیم.می خواستم از خیابون عبور کنم که نسترن جلومو گرفت
-نسترن: کجا می ری؟تو که اینجا رو نمیشناسی!

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 30

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 30

*******

پارت سی ام:

مژده خانم بعد این سوال یه پنج دقیقه ای چیزی نگفت انگار داشت فکر می کرد به گذشته:
-کیان حتی نمیدونه ملیکا مریضه !! ملیکا چون اون و خیلی دوس داره و وقتی مریضیش رو فهمیده بهونه اورده
و همش اذیت کرده تا کیان طلاقش بده ولی نمی دونم چرا کیان طلاقش نداد
و با بهونه ای که ملیکا هیچ وقت در موردش حرف نزد رفت لندن و کیان هم به خواستش احترام گذاشت
و هر دو روز یا بعضی وقتا هر روز میاد و کیانا رو می بره بیرون من نمیزارم که کیانا رو ببره خونه خودش
چون اون جا کسی نیست که از دوردونم مواظبت کنه.

راز عمارت
in jokkade.ir

اهی کشید وادامه داد: ازش مراقبت می کنی؟؟
راستش تو اونقدر خوب و پاکی که میخوام کیانا رو هم برای مدتی اینجوری تربیت کنی
اون تو این سالا کسی رو نداشته که بهش یاد بده خوب چیه بد چیه ؟
منم که حال و حوصله ای برام نمونده …

الان دیگه کامل درک می کردم کارهایش را و مطمئن گفتم: بله مژده خانم.
مژده خانم-سلامت باشی دخترم ،واقعا ممنونم.

راز عمارت
in jokkade.ir

*******
فردای آن روز اقا و خانم شجاع ایران رو به مقصد آلمان ترک کردند
و هر دو به قول خودشان خیالشان از بابت کیانا راحت شد.

اقای شجاع مرد بسیار مهربانی ایست در این مدت کوتاه واقعا به من مثل دخترش محبت میکرد.
در این دو روزی که رفته اند جای خالیشان حس می شود و مخصوصا کیانا خیلی بی قراری می کند .
حتی موقع خداحافظی قهر کرده بود وبه فرودگاه نمی امد ,
اما وقتی یکم با او حرف زدم با وجود ناراحتیش همراهمان امد
و در راه اقای شجاع سعی داشت از دلش دراورد…

**********


برچسب ها