سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

ماجراجویی

دوستیابی

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 108

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 108

****

پارت صد و هشتم :

مرکا از در فاصله گرفت.

مرکا: تو کی هستی؟


به چشمای مرکا خیره شد و حرفی نزد.
-نسترن: ببخشید اینجا دقیقا کجاست؟؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

بازم جوابی نداد. تف بهش!
هیکلش خیلی گندس. لامصب حدود بیست سانتی از مرکا بلند تره.

-شما در یک زیرزمین هستید.

این چطور فارسی حرف زد؟ مگه زبان اونا یه جور دیگه نبود؟
نگاهمو به نسترن دادم

جهش در زمان
in jokkade.ir

زیرلب گفتم:
-من: داره… فارسی حرف میزنه!

سه تا سرفه زد. صداش خیلی کلفت و ترسناک بود.
-شما را در زمین پیدا کردیم.

-مرکا: چی؟ در زمین؟ منظور شما چیست؟

-منظور ما این می باشد که شما بدون هیچگونه هوشی بر زمین بودید.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 107

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 107

****

پارت صد و هفتم :

توی اتاقک جلومون یه پیرمردی نشسته بود که به چشمای من نگاه می کرد و لبخند می زد.
تا دیدمش،ترسیدم و چشمم رو از سوراخ جدا کردم.
نسترن: چی اونجا بود؟؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

سرمو خاروندم و گفتم
من: چند تا اتاقم کوچیک .یه پیرمردم درست جلوی خودمونه

به مرکا نگاه کردم.گفتم

-من: مرکا تو یه جادوگری! بیا این درو خراب کن.
باید پسر دیوید رو پیدا کنیم. هر چه زود تر

جهش در زمان
in jokkade.ir


مرکا: باشه. سعیمو… می کنم!
ازش فاصله گرفتم و خودمو به نسترن نزدیک کردم

من: برو کارشو…

همون لحظه یهو در باز شد.
مردی قد بلند با لباسایی زره ای و سیاه رنگ و نیزه هایی دراز از در اومد داخل…

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 106

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 106

****

پارت صد و ششم :

بین دعواشون واسطه شدم و با خنده گفتم
-من: بابا دست آریاس.
نگاهشون و از همدیگه گرفتن. خندمو قورت دادم و گفتم
-من: ببخشید! پیش پنج تا روح جادوگره. درست توی قلبم.
برای اینکه ما خنگا گمش نکنیم وقتی رفتن توی بدنم، بردنش!

جهش در زمان
in jokkade.ir

نفس راحتی کشیدن. از لباسای کوتاه مرکا خندم گرفته بود.
بلندیش تا بالای زانوش بود. بازم شانس آورد پاهاش سفیده.
اگه من به جای اون بودم الان سومالیا شده بودم.
-نسترن: خب. باید چیکار کنیم؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

از روی زمین بلند شدم و به سمت در چوبی پشت سرمون حرکت کردم.
چوبش خیلی فرسوده و خراب بود و یه سوراخ خیلی ریزی وسطش بود.
از طریق اون سوراخ بیرون رو نگاه کردم.
پشت این در، کلی اتاقک های کوچیک و خرابه بود…

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 105

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 105

****

پارت صد و پنجم :

تا اسم گوی آورد افتادم به جون لباسم. اون نباید گم بشه!
-مرکا: مگه دستمون نبود؟
صد تا فوحش به خودم و نسترن گیج دادم.
منم این قدر خنگ بودم که سپردمش به اون.

جهش در زمان
in jokkade.ir

بهش اخم کردم و با صدای بلندی گفتم
-من: کو؟
صدایی توی قلبم شنیدم. انگار صدای آریا بود. گفت
-آریا: برای امنیت بیشتر، بعد از اینکه وارد بدنت شدیم اونو با خودمون بردیم.
الان گوی جادویی در قلب تو و در دست ما قرار داره.

جهش در زمان
in jokkade.ir

خیالم راحت شد. عرق روی پیشونم رو پاک کردم و گفتم
-من: آخیش!
-مرکا: تو باید مراقبش بودی!
-نسترن: می گم به خدا دستم بود.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 103

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 103

****

پارت صد و سوم :

-من: خوبی مرکا؟
چشماشو تا نیمه باز کرد. تا منو دید جیغ کوتاه و خفه ای کشید.
دور دهنشو گرفتم و گفتم
-من: چته بابا!
دستمو از دهنش جدا کرد. روی زمین نشست و گفت
-مرکا: اینجا کدوم گوریه؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: یادت میاد؟ فک کنم راس راسکی اومدیم گذشته.
چشماش گرد شد. عین ملخ به چشمام زل زد و گفت
-من: خروارلکی؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

به گمونم خروالکی یه اصطلاح جدیده که باهاش آشنایی نداریم.
-من: اهم .آه! نسترن!
نسترن یه تکونی به خودش داد. خدا کنه خودشو نکشه.
سریع به سمتش رفتم. زیر گوشش گفتم
-من: آروم باش. الان توی زمان گذشته ایم! گذشته ی خودمون.
با دستاش صورتمو عقب کشید و گفت
-نسترن: خودم می دونم!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 102

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 102

****

پارت صد و دوم :

بازوم این قدر درد می کرد، انگار که یه هکتار گوجه کندم.
دستامو تکیه گاهم قرار دادم و ایستادم.
-من: ها؟

جای عجیبی بود. یه سقف کوتاه و چوبی داشت که ازش آب می چکید.
قطره های آب به نوک دماغ نسترن برخورد می کرد و توی هوا پخش می شد..

جهش در زمان
in jokkade.ir

یه چیزایی یادم اومد. دستمو رو پیشانیم گذاشتم.
یادم افتاد بدنم داشت مثل خاکستر ریز ریز می شد.
به دستام نگاه کردم. سالم سالم بود. به محیط اطرافم نگاه می کردم.
اصلا جای جالبی نبود. من و نسترن و مرکا روی تخته چوبایی با ارتفاع بلند افتاده بودیم.
زمینشم گلی بود.

جهش در زمان
in jokkade.ir

***
سر جام بلند شدم که یهو صدایی ظریف شنیدم.
به سمت مرکا برگشتم. داشت تکون می خورد.
سریع به سمتش رفتم و دستاشو گرفتم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 101

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 101

****

پارت صد و یکم :

-نسترن: مرکا! نه!
سرش را به سمت راستش چرخاند
اما یکدفعه پوست صورتش چون زمین خشک و بی آب،ترک برداشت.
بدن ضعیفش به قدری ضعیف شده بود که اکسیژن دریافت نمی کرد. نفسش سخت تر شد.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-سارا: من… دارم… نابود_
جمله اش به پایان نرسید که سرش کاملا پودر شد.
ذره های خاک در مقابل چشمان ترسیده و شوکه شده ی نسترن در هوا غلت می خورد.
وقت دوست بی سرش را دید بیهوش شد و لاشه اش نقش بر زمین شد…..

جهش در زمان
in jokkade.ir

***
سرم داشت از درد می ترکید. انگار چشمام داشت آتیش می گرفت.
نفس عمیقی کشیدم و با بدبختی چشمامو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم بدن بیحال و افتاده ی نسترن بود. حال نداشتم بیدارش کنم.
-من: آخ!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 100

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 100

****

پارت صدم :

راوی:
قدرتی که سارا در قلبش می پروراند، نظیری نداشت.
بوی ترس و احساس مرگ فضای اتاق را پر کرده بود.
مرکا و نسترن، در مقابل زانوهای سارا زانو زدند.
همان لحظه ناگهان گردبادی بزرگ، پیرامونشان را در برگرفت..

جهش در زمان
in jokkade.ir

موهای لخت و زیبایشان در هوا پریشان شد و کمدی که مرکا از پدر مرحومش هدیه گرفته بود، در هوا غلتید
به داخل گردباد کشیده شد و رنگ دیواره های اتاق کنده شد.
نسترن زانو های سارا را در آغوش گرفت
و با چشمانی پر از اشک به دستانش که لحظه به لحظه به خاک تبدیل می شد،نگاه کرد

جهش در زمان
in jokkade.ir

فریاد کشید.
-نسترن: دستام!

سارا چشمانش را باز کرد و ذره های ریز خاک بدنش را در هوا دید.
خون از بینی اش روی زمین می ریخت و درد می کشید و صدای نفس های خفه از گلویش بیرون می آمد.
احساس می کرد در سرش رعد و برقی، ذهن و فکرش را به هم میریزد.
با ناخن هایش برروی دسته ی صندلی چنگ می زد و جیغ های خفه ای می کشید.
پوست دستانش کاملا از بین رفت و گوشت قرمزی نمایان شد…

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 99

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 99

****

پارت نود و نهم :

آب دهنمو قورت دادم.

-نسترن: می دونین چیه بچه ها… من… من..
سرمو بالا گرفتم و به نسترن دادم.
-من: چیه؟
-نسترن: خیلی ترسیدم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

خنده ی کوچیکی کردم و گفتم
-من: اونی که ترسیده منم نه تو.
با این حرفم یه خرده آروم شد. خودمم احساس ترسم کمی از بین رفت.
-من: به من نزدیک شین. همتون.

جهش در زمان
in jokkade.ir

چشمامو بستم و توی دلم زمزمه کردم
-من: ازتون می خوام منو همراه با مرکا و نسترن به گذشته ی ایران ببرین و اونجا ساکن کنید….

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 98

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 98

****

پارت نود و هشتم :

با ترس به صندلی خیره شدم. اصلا دلم نمی خواست روش بشینم.
موهای چربمو مرتب کردم و گفتم
-من: ب…بزار تا یه خورده آماده گی پیدا کنم!
همه ش بهانه بود. می خواستم به یه نحوی جیم بشم. اما لامصبا محاصرم کرده بودن.
زیرچشمی و ریز ریز به هردوشون نگاه می کردم. آخه چرا من؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

نفس عمیقی کشیدم و گفتم
-من: الان میشینم.
توی عمرم تا حالا این قدر اضطراب نداشتم. اگه خودمو جلوشون خیس کنم آبروم میره.

جهش در زمان
in jokkade.ir

روی صندلی ساکن شدم و به مرکا گفتم
-من: خب باید چیکار کنم؟
ابروهاش مچاله شد. دستشو لبه ی در گذاشت و گفت
-مرکا: نگاش کن. فک می کردم برگ برنده ی بشریته…

**********


برچسب ها