سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان آنلاین

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 69

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 69

*******

پارت شصت و نهم:

برداشتمش ونگاش کردم . درش قفل بود
قفلش شبیه ان کلیدی بود که کنار دکور سالن ورودی پیدا کرده بودم.
لعنت بر شیطانی گفتم و به خودم اجازه فضولی بیشتر از این رو ندادم
و عذاب وجدان داشتم که از اعتمادشون سو استفاده کردم.
همه چیز را مثل اولش سرجایش گذاشتم
و به اخم های این بانو هم توجه ای نکردم …
حدس میزنم این بانوی در تصویر حتما با اقابزرگ دانا نسبتی دارد !
به خدا تمام حرکت هایشان و نوع نگاهشان یکیست .

راز عمارت
in jokkade.ir

…یک هفته بعد…
بعد از ظهر بود و کیانا را خوابانده و مشغول خواندن برای امتحان فردایم بودم
امتحانات ترم من شروع شده بود و فردا امتحان سومم بود.
به شدت داشتم مطالعه می کردم چون کیانا که بیدار شود درس خواندن من می خوابد!
صدای زنگ در امد . توجهی نکردم الان محبوبه خانم باز می کرد.
چند باری زده شد .باز توجهی نکردم
حتما پسر شجاع ست ،بزار کمی منتظر بماند .
ولی نه اگر او بود که تا حالا با کلیدش داخل شده بود.
دوباره صدای زنگ ولی این بار پشت سرهم .

راز عمارت
in jokkade.ir

زودی بلند شدم در حالی که خمیازه می کشیدم به سمت ایفون دویدم
شاید محبوبه خانم خونه نیست.
اف اف را برداشتم: بله؟ بفرمایید؟
یه خانمی بود: در رو باز کن محبوبه جان.
-شما؟ با کی کار داشتید؟
خانم: وا؟ محبوبه جان … منم دیگه !
تا خواست ادامه جمله اش را بگوید اقا کیان را دیدم که در کنارش قرار گرفت.
اقا کیان- پس چرا باز نمی کنن؟
ذهنم جرقه زد.. وای ملیکا خانمه. فوری در را باز کردم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 61

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 61

*******

پارت شصت و یکم :

سر جام میخکوب شدم.آب دهنم که عین سنگ شده بود رو به زور قورت دادم.
-نسترن: تو زمان گذشته؟
-دیوید: آره.
این کتاب توی زمان گذشته چیکار میکنه؟ ما نمی تونیم بریم اونجا!
-من: خب ما نمی تونیم بریم گذشته! می تونیم؟
اصلا اون کتاب گذشته چیکار می کنه؟
دست راستشو روی میز گذاشت.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-دیوید: برای اینکه دست مهاجمان به کتاب نخوره،
پسرمو همراه با اون کتاب به گذشته فرستادم.
تنها یک راه برای رفتن به گذشته هست.
روی حرفاش متمرکز شدم.
-دیوید: باید با پنج تا روح که توی یه مرداب خیلی قدیمی هستن، ارتباط برقرار کنین.
چی داره میگه؟راستش من اصلا اعتقادی به روح و ارواح ندارم.
هیچ کدوم از حرفای اینا تو کتم نمی ره! پنج تا روح؟
نمی دونم داره حقیقت و می گه یا نه؟

دور لبم و با آب دهنم خیس کردم.
نگاهمو به سمت راستم دادم و با بیحالی گفتم

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: پنج تا روح؟زچه دنیای عجیبیه اینجا!
نسترن سرشو محکم به لبه ی صندلی زد. بهش نگاه کردم.
تا اسم روح اومد عین جنازه شد! خوب منم یه خورده به این حرفا شک دارم.
اولش گفتن توی این شهر پنج تا جادوگر هست.
فک کردم دارن دروغ می گن اما واقعی بود. پس حتما اینم یه حقه نیست!
از روی صندلی پا شدم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 60

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 60

*******

پارت شصتم :

-نسترن: هوی! تو چرا همچین می کنی؟
گوی رو محکم به طرف خودش کشید و گفت
-دیوید: یا دست از سرم برمی دارین یا هرگز گوی رو به شما نمی دم.

می خواستم یه چک افسری بخوابونم توی دهنش.
چقدر از این بشر متنفرم! نفس عمیقی کشیدم و به نسترن نگاه کردم.
نگرانی توی چشماش موج می زد. فکری به ذهنم رسید.
لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم
-من: آقای دیوید آناجس! می دونی اگه بهمون کمک نکنی چی میشه؟
آدرس خونتو لو می دم!

جهش در زمان
in jokkade.ir

برگشت. با چهره ی ناراحت و نگرانی گفت
-دیوید: چی؟
سرمو بالا و پایین کردم و گفتم
-من: آدرس خونه تو به همه ی مردم شهر می گم!
لرزش دستاش بیشتر شد. سکته نکنه! سرشو بالا گرفت و گفت
-دیوید: باشه! کمکتون می کنم.

خوشحال شدم. گوی رو داخل جعبه گذاشت و دستم داد. گفت
-دیوید: شما باید این گوی و اون کتاب رو پیدا کنین.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-نسترن: خوب اون کتاب کجاست؟
-دیوید: توی زمان گذشته ست!

سر جام میخکوب شدم. آب دهنم که عین سنگ شده بود رو به زور قورت دادم.
-نسترن: تو زمان گذشته؟
-دیوید: آره.
این کتاب توی زمان گذشته چیکار میکنه؟ ما نمی تونیم بریم اونجا!
-من: خب ما نمی تونیم بریم گذشته! می تونیم؟
اصلا اون کتاب توی گذشته چیکار می کنه؟

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 59

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 59

*******

پارت پنجاه و نهم :

دستمو از روی چشمام برداشتم و با اخم به گوی سفیدی که توی کارتن بود خیره شدم.
-من: وای!
توی شیشه ی گوی، ماده ی سفید و رنگی جریان داشت
که به دیواره های شیشه ای برخورد می کرد.
بهش نزدیک شدم. دستمو روش گذاشتم و با لبخندی گفتم
-من: خیلی قشنگه!

جهش در زمان
in jokkade.ir

به نسترن گفتم
-من: خیلی زیباست! مگه نه؟
از حالت شوک بیرون اومد. کنارم ایستاد و گفت
-نسترن: آره. ازش خوشم میاد.
دیوید گفت
-دیوید: این طلسمه!
قیافش اصلا به یه طلسم نمی خورد.
به چشمای دیوید نگاه کردم و با تردید گفتم
-من: اینه؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

سرشو به نشونه ی آره تکون داد. نسترن دستشو روی کتفم گذاشت.
-نسترن: باید چیکارش کنیم؟
راستش جوابی برای این سوالش نداشتم.
-من: خب من نمی دونم! دیوید باید این کار و بکنه! مگه نه دیوید؟
اخمی بین ابروهاش نشست و با عصبانیت گفت
-دیوید: این کار من نیست!

-من: منظورت چیه؟ اما تو اینو اختراع کردی دیگه نه؟
-دیوید: اختراع کردم اما نگفتم که بهتون کمک می کنم.

اعصابم داغون شد. صدای این پیری روی مخم قدم می زد.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 68

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 68

*******

پارت شصت و هشتم:

خم شدم و برداشتمشان… و هنگام بلند شدن چشم در چشم با زن زیبای در تصویر شدم
که حس کردم به من اخمی کرد … وای خدای من ،خیالاتی هم شدم
فقط عکسها به من اخم نمی کردند که ان هم از این به بعد شروع شد.

برای این که این زن زیبا را بهتر ببینم جلو رفتم تا گرد و خاکش را تمیز کنم …
تا دستم را به صورتش کشیدم افتاد!

راز عمارت
in jokkade.ir

نمیدانم شاید چون جایش لق بود …
برداشتمش و خواستم سر جایش بگذارم که چیزی توجه ام را جلب کرد .
شکل یک دایره خیلی کوچک اما برجسته شبیه دکمه پشت عکس بود ..
خواستم عکس را سرجایش بگذارم تا بیشتر از این فضولی نکرده باشم
که بانوی زیبا اخمی شدید کرد و به دیوار اشاره کرد…

راز عمارت
in jokkade.ir

-ببین بانوی زیبا… من ادم فضولی نیستم به صورت اتفاقی اومدم تو این اتاق
نه برای این کار … اخم نکن لطفا.

دوباره اخم و اشاره کرد.
-اخه بانو … به من اعتماد کردن … زشت نیست بیام اتاقاشون رو بگردم؟
ابروهاش رو به نشانه نوچ بالا داد و دوباره اشاره به دکمه!!
-باشه بانوی زیبا من دکمه رو میزنم
اما دیگه برای بقیش نیستما … شاید راضی نباشن .
بسم الله ای گفتم و دکمه رو فشار دادم
که به صورت مربعی کوچک از وسط دیوار، کنار رفت
و این بار صندوق کوچکی ظاهر شد.
ناگفته نماند که در این بین لبخند این بانو هم دیده می شد …
برداشتمش ونگاهش کردم..

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 67

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 67

*******

پارت شصت و هفتم:

خسته نشستم رو زمین و موهای باز شده در اطرافم رو کنار زدم
و سعی کردم تمرکز کنم. اخرین بار کجا دیدمشون وگردنم بودن؟
وقتی به نرگس نشون دادم !نه .
بعدشم دیدم بعد حموم دوباره انداختم گردنم …نه ..
وقتی با محبوبه جون حرف میزدیم … این هم نه
بعدشم دیدم تو اون اتاق مخفیه ….
یه لحظه با خودم مرور کردم … صدای محبوبه جون…
هول شدن ودویدنم .. گیر کردن گردنبندا به کمد …
اهان حتما اونجا افتادن … ولی الان که نمی تونم برم
پسرشجاع خونست و احتمال دیدنش زیاده … باید سر فرصت برم سراغشون.

راز عمارت
in jokkade.ir

صبح زود اقا کیان اومد وگفت که میره به لندن دنبال ملیکا خانم
و از من خواست که مراقب کیانا باشم
و تو این مدت هم نگاه عجیب پسر شجاع رو حس می کردم .
نمیدونم چرا اما این بار اون حس شرمندگی رو که دیروز ندیده بودم رو دیدم.
من به علت فرجه ها خونه بودم و درگیر درس و کیانا هم به مهد رفته بود.
و فرصت مناسبی بود که برم گردنبدام رو بردارم تا پسر شجاع برنگشته.

راز عمارت
in jokkade.ir

از بالای پله ها به پایین خم شدم و سرکی کشیدم …
محبوبه خانم رو دیدم که داشت برای خرید به بیرون میرفت…
خیالم راحت شد و رفتم به اتاق خالی …
دستی به کنار کمد کوچک کشیدم و کلید رو لمس کردم
و بازم مثل دفعه قبل کنار رفت اما با این تفاوت که گرد و خاک کمتری ایجاد شد.
به محض ورودم به اتاق چشام دنبال گردنبند بود
که روی زمین در همون ورودی ها پیدایشان کردم .

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 66

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 66

*******

پارت شصت و ششم:

کیانا رو ﺑﻮﺳﯿﺪﻣﺶ و ﭼﺮاغ اﺗﺎق رو ﺧﺎﻣﻮش ﮐﺮدم و ﺑﻪ اﺗﺎﻗﻢ رﻓﺘﻢ .
ﺻﻮرﺗﻢ ﺧﯿﻠﯽ درد ﻣﯽ ﮐﺮد ﺟﻠﻮی آﯾﻨﻪ اﯾﺴﺘﺎدم …
ﺑﻪ ﺧﻮدم ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم. ﺟﺎی دﺳﺘﺶ رو ﺻﻮرﺗﻢ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮد وﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪه ﺑﻮد.
اﻃﺮاﻓﺸﻢ ﺑﻪ زردی ﻣﯿﺰد.

روی ﺗﺨﺘﻢ دراز ﮐﺸﯿﺪم …ﯾﺎد ﻋﺰﯾﺰ اﻓﺘﺎدم ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ
” ﮐﺴﯽ ﺣﻖ ﻧﺪاره ﮔﻞ ﻣﻦ رو اذﯾﺖ ﮐﻨﻪ ” ….
ﻋﺰﯾﺰ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﮔﻠﺖ ﺗﻮ اﯾﻦ ﭼﻬﺎر ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻪ اوﻣﺪه ﺗﻬﺮان ،
اذﯾﺖ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﭘﮋﻣﺮده ﺷﺪه

راز عمارت
in jokkade.ir

ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﻋﮑﺲ ﺗﮑﯽ ﮐﻪ از ﺑﺎﺑﺎ وﻣﺎﻣﺎن روی ﻣﯿﺰ ﺑﻮد اﻓﺘﺎد .
ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻗﺪی اﻣﺎ ﮐﻮﭼﯿﮏ . ﺑﺎﺑﺎ ، ﻣﺎﻣﺎن ﮐﺠﺎﯾﯿﻦ ؟
ﻫﯿﭻ ﯾﺎد ﻣﻨﻢ ﻣﯿﺎﻓﺘﯿﻦ؟ ﭼﺮا ﺗﻨﻬﺎم ﮔﺬاﺷﺘﯿﻦ ؟
ﺑﻪ ﻧﻈﺮم ﭘﺴﺮ ﺷﺠﺎع راﺳﺖ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻦ زﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ رو ﻫﻢ ﻧﺎﺑﻮد ﮐﺮدم ﻧﻪ؟
…ﻗﻠﺒﻢ ﻓﺸﺮده ﺷﺪ ﺑﻪ دﻟﻢ ﭼﻨﮓ زدم وﻟﯽ در اﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﻪ ﭼﯿﺰی ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮد
اشکام رو پس زدم ﺗﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺒﯿﻨﻢ .وای ﺧﺪای ﻣﻦ ﻧﺒﻮد ..ﯾﻌﻨﯽ ﻧﺒﻮدن …
ﻧﻪ ﮔﺮدﻧﺒﻨﺪ ﻋﺸﻖ ﻧﻪ ﮔﺮدﻧﺒﻨﺪ ﮐﺎدوی ﻧﺮﮔﺲ ….وای ﮐﺠﺎن ؟ ..

راز عمارت
in jokkade.ir

..ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﻣﺜﻞ دﯾﻮوﻧﻪ ﻫﺎ ﺗﻤﺎم اﺗﺎق رو ﻣﯽ ﮔﺸﺘﻢ ..وﻟﯽ ﻧﺒﻮد …
ﻧﺒﻮد ..اﺷﮑﺎم ﻫﻢ ﺷﺪﯾﺪﺗﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد …ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ ﭼﻘﺪر ﮔﺬﺷﺖ
وﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ وﻗﺖ ﺑﻮد ﮐﻪ داﺷﺘﻢ دﻧﺒﺎﻟﺸﻮن ﻣﯽ ﮔﺸﺘﻢ ..
ﺧﺪاﯾﺎ ﻣﻦ ﭼﻘﺪر ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ام ﮐﻪ ﺗﻮاﻧﺎﯾﯽ ﻧﮕﻬﺪاری از ﮔﺮدﻧﺒﻨﺪ رو ﻫﻢ ﻧﺪارم؟

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 58

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 58

*******

پارت پنجاه و هشتم :

دﯾﻮﯾﺪ از روی ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﺸﯿﺪ و ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ : دﻧﺒﺎﻟﻢ ﺑﯿﺎﯾﻦ!

ﺑﺪون ﻟﺤﻈﻪ ای ﺗﻮﻓﻒ از روی ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﯾﻢ
و ﭘﺸﺖ ﺳﺮش راه اﻓﺘﺎدﯾﻢ. ﯾﻌﻨﯽ داره ﻣﺎ رو ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺒﺮه؟
ﯾﺎد وﻗﺘﯽ اﻓﺘﺎدم که میلار بهمون گفت, دﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺮﯾﻢ!

ﺑﻌﺪ از ﻋﺒﻮر از آﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ وارد اﺗﺎﻗﮏ ﮐﻮﭼﯿﮑﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﮐﻪ ﯾﻪ ﮔﺎوﺻﻨﺪوق ﮐﻮﭼﯿﮏ و ﯾﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﻢ ﮐﻨﺎرش ﺑﻮد.

جهش در زمان
in jokkade.ir

ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ و ﺑﻪ ﻧﺴﺘﺮن ﮔﻔﺘﻢ
-ﻣﻦ :اﯾﻨﺠﺎ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

-ﻧﺴﺘﺮن : ﻧﻤﯽ دوﻧﻢ.

دیوید ﺳﺮﻓﻪ ی ﺷﺪﯾﺪی زد و ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ :ﻣﯽ ﺧﻮام ﯾﻪ ﭼﯿﺰی رو ﺑﻬﺘﻮن ﻧﺸﻮن ﺑﺪم!

ﮐﻠﯿﺪی از ﺗﻮی ﺟﯿﺐ ﺷﻠﻮار ﺧﺎﮐﺴﺘﺮی رﻧﮕﺶ ﺑﯿﺮون آورد.
ﻟﻨﮓ ﻟﻨﮕﺎن ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮔﺎوﺻﻨﺪوق ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮد.
از ﻓﻀﻮﻟﯽ داﺷﺘﻢ ﻣﯽ ﺗﺮﮐﯿﺪم. دﺳﺘﺎش ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﻟﺮزﯾﺪ.

جهش در زمان
in jokkade.ir

در ﮔﺎوﺻﻨﺪوق رو ﺑﺎز ﮐﺮد و ﮐﺎرﺗﻨﯽ از ﺗﻮش ﺑﯿﺮون آورد.
ﺧﯿﺮه ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪ ی ﻣﻘﻮاﯾﯽ ﺑﻮدﯾﻢ.
وﻗﺘﯽ درﺷﻮ ﺑﺎز ﮐﺮد اﺷﻌﻪ ی ﻗﻮی از ﻧﻮر ﻣﺤﯿﻂ اﺗﺎق رو در ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺖ.

-ﻧﺴﺘﺮن :آخ!ﮐﻮر ﺷﺪم!

دﺳﺘﻤﻮ ﺟﻠﻮی ﭼﺸﻤﺎم ﮔﺮﻓﺘﻢ.
ﺻﺪای دﯾﻮﯾﺪ رو ﺷﻨﯿﺪم ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ رﯾﻠﮑﺲ و آﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ :ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎه ﮐﻨﯿﺪ. ﭼﺸﻤﺎﺗﻮن آﺳﯿﺐ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻪ!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 57

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 57

*******

پارت پنجاه و هفتم :

اﯾﻦ ﺧﯿﻠﯽ دﯾﮕﻪ داره روی ﻣﺨﻢ راه ﻣﯽ ره!
ﺷﯿﻄﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﻪ ﺑﺎ اﯾﻦ دﻧﺪوﻧﺎم رﯾﺰ رﯾﺰش ﮐﻨﻢ!
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪم. ﺧﯿﻠﯽ زﯾﺎد.
ﺑﺎ ﻣﺸﺘﻢ، ﺿﺮﺑﻪ ی ﻣﺤﮑﻤﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺰ ﮐﻮﺑﯿﺪم و ﮔﻔﺘﻢ
-ﻣﻦ :ﻣﺎ اﻻن اﯾﻨﺠﺎﯾﯿﻢ، ﭼﻮن ﺟﻨﺎب ﻋﺎﻟﯽ رﻓﺘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰی اﺧﺘﺮاع ﮐﺮدی
ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﻣﻬﺎرش ﮐﻨﯽ!

ﭼﭗ ﭼﭗ ﺑﻬﻢ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد. ﻧﺴﺘﺮن دﺳﺘﻤﻮ ﮔﺮﻓﺖ و ﮔﻔﺖ
-ﻧﺴﺘﺮن :آروم ﺑﮕﯿﺮ.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-ﻣﻦ : ﭼﻄﻮری ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ در ﻣﻘﺎﺑﻞ اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﮔﺴﺘﺎﺧﯽ آروم ﺑﺎﺷﻢ؟

-دﯾﻮﯾﺪ : ﺧﯿﻠﻪ ﺧﺐ. اﻻن ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽ دم.

ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪن اﯾﻦ ﺣﺮﻓﺶ آروم ﺷﺪم . روی ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ.

-دﯾﻮﯾﺪ : وﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺟﻮون ﺑﻮدم،ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﯾﻪ وﺳﯿﻠﻪ ای اﺧﺘﺮاع ﮐﻨﻢ
ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎش ﺑﺸﻪ ﺑﻪ دوره ﻫﺎی زﻣﺎﻧﯽ ﺳﻔﺮ ﮐﺮد. ﭼﻬﻞ ﺳﺎل روی اﯾﻦ ﭘﺮوژه ﮐﺎر ﮐﺮدم.
از اﯾﻦ ﮐﺎر اﺻﻼ ﻧﺎاﻣﯿﺪ ﻧﺸﺪم ﺗﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻌﺪ از ﭼﻬﻞ ﺳﺎل ﺑﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ی ﻣﻄﻠﻮﺑﯽ رﺳﯿﺪم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

اﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﺎی اﯾﻦ ﭘﯿﺮﻣﺮد ﺑﻮدم، اﻣﯿﺪم و ﻫﻤﻮن روز اول از دﺳﺖ ﻣﯽ دادم.
ﭼﻪ ﻋﺰم و اراده ی ﻗﻮی داره! دﻣﺶ ﮔﺮم!

-دﯾﻮﯾﺪ :ﻣﻦ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺷﺶ ﺟﺎدوﮔﺮ ﻣﺎﻫﺮ دو ﺗﺎ ﻃﻠﺴﻢ ﺑﺴﺎزم.
ﯾﮑﯿﺶ داﺧﻞ ﯾﻪ ﮐﺘﺎﺑﻪ و اون ﯾﮑﯽ ﻫﻢ داﺧﻞ ﯾﻪ ﮔﻮی ﺳﻔﯿﺪه!
ﻧﻤﯽ دوﻧﻢ ﻃﻠﺴﻢ ﺑﻮد ﯾﺎ ﻧﻪ اﻣﺎ ﻫﺮ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺑﻮد ﺗﻮﻧﺴﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ روﯾﺎﯾﯽ ﮐﻪ داﺷﺘﻢ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ!

ﮔﻔﺘﻢ
-ﻣﻦ :وﻗﺘﯽ آدم ﺑﻪ ﺑﺰرﮔﺘﺮین آرزوش ﻣﯽ رﺳﻪ،
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻪ و ﺧﯿﺎﻟﺶ ﺑﺎﺑﺖ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ راﺣﺘﻪ!

ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ی آره ﺗﮑﻮن داد.

-ﻧﺴﺘﺮن :ﻣﺎ ﻣﯽ ﺧﻮاﯾﻢ ﺑﻪ آرزوﻣﻮن ﺑﺮﺳﯿﻢ. آﻗﺎی دﯾﻮﯾﺪ آﻧﺎﺟﺲ!
ﮐﻤﮑﻤﻮن ﮐﻦ! ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.

ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰدم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 56

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 56

*******

پارت پنجاه و ششم :

ﻧﺴﺘﺮن دﺳﺘﺸﻮ ﻻی در ﮔﺬاﺷﺖ و ﮔﻔﺖ
-ﻧﺴﺘﺮن : ﻣﯿﻼر ﻣﺎ دو ﺗﺎ رو ﻓﺮﺳﺘﺎده!

اﺧﻤﺶ ﮐﻤﺮﻧﮓ ﺷﺪ. ﺳﺮﺷﻮ زﯾﺮ اﻧﺪاﺧﺖ و ﺑﺎ ﺻﺪای آروم و ﭘﯿﺮش ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ : ﻣﯿﻼر ﻫﺮﮔﺰ اﺷﺘﺒﺎه ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ!

درو ﺗﺎ آﺧﺮ ﺑﺎز ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ : ﺑﯿﺎﯾﻦ داﺧﻞ!

جهش در زمان
in jokkade.ir

ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻫﻢ دﯾﮕﻪ اﻧﺪاﺧﺘﯿﻢ و داﺧﻠﺶ ﺷﺪﯾﻢ.
ﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺪﯾﻤﯽ و داﻏﻮﻧﯽ ﺑﻮد.
ﯾﻪ آﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ی ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮏ و ﺧﺎﻟﯽ داﺷﺖ.
ﺣﺎل ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﻫﻢ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﭼﻨﺪان ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺪاﺷﺖ.
ﯾﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﯿﺰ وﺳﻂ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ روی ﻣﯿﺰ،ﺑﺴﺎط ﺷﻄﺮﻧﺞ ﭘﺨﺶ ﺷﺪه ﺑﻮد.
دﯾﻮﯾﺪ درو ﺑﺴﺖ و ﺑﻪ ﻣﯿﺰش اﺷﺎره ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ

-دﯾﻮﯾﺪ :ﺑﺸﯿﻨﯿﻦ!

جهش در زمان
in jokkade.ir

ﺻﻨﺪﻟﯽ رو ﻋﻘﺐ ﮐﺸﯿﺪم و روش ﻧﺸﺴﺘﻢ.
ﻋﺼﺎی دﺳﺘﺸﻮ ﺑﻪ دﯾﻮار آﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺗﮑﯿﻪ داد و ﻣﻘﺎﺑﻠﻤﻮن ﻧﺸﺴﺖ.
ﻧﻤﯽ دوﻧﻢ ﭼﺮا وﻟﯽ اون ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻤﺎم ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ رو ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﺮدم.
ﺳﻪ ﺗﺎ ﺳﺮﻓﻪ زد و ﺑﺎ ﮔﻠﻮی ﮔﺮﻓﺘﻪ ش ﮔﻔﺖ

-دﯾﻮﯾﺪ :ﺷﻤﺎ ﭼﺮا دﻧﺒﺎل ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﺸﺘﯿﻦ؟

ﻧﺴﺘﺮن ﮔﻔﺖ
-ﻧﺴﺘﺮن :راﺟﺐ اوﻣﺪن ﺑﻪ آﯾﻨﺪه.

ﺣﺮﻓﺸﻮ ﮐﺎﻣﻞ ﮐﺮدم و ﺑﺎ اﻋﺘﻤﺎد ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﮔﻔﺘﻢ
-ﻣﻨﻈﻮرش ﺳﻔﺮ در زﻣﺎﻧﻪ!

ﻧﮕﺎﻫﺸﻮ ﺑﻪ ﺻﻔﺤﻪ ی ﺷﻄﺮﻧﺞ دوﺧﺖ و ﮔﻔﺖ
-دﯾﻮﯾﺪ :دﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮام… ﭼﯿﺰی در اﯾﻦ ﺑﺎره ﺑﺸﻨﻮم. ﺑﺮﯾﻦ ﺑﯿﺮون!

-ﻣﻦ :ﻫﺎ؟

**********


برچسب ها