سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان

رمان تموم شهر خوابیدن

رمان تموم شهر خوابیدن یک رمان رمانتیک رمان تموم شهر خوابیدن را برای تمام سنین مجاز دانسته به قلم خانم شقایق لامعی

می خوام ببوسمت
نفسم رفت و راه برگشتش رو گم کرد.
پیشرفت کرده بود؛ از قبل خبر می داد!
با عجز به محیط شلوغ رستوران نگاه کردم و به چشم هاش… نه؛ به چشم هاش نگاه نمی کردم!
نگاهم سر خورد روی میز؛ بشقاب نیمه خورده ی غذا این قدرت رو داشت که چند ثانیه برام زمان بخره؟ دست های خشک شده ام رو سریعا به حرکت در آوردم و قاشق و چنگال رو تعمدی به فضای خالی بشقابم کوبیدم تا صدای ایجاد شده، صدای ضربان بلند شده ی قلبم رو پوشش بده اما جمله ی بعدیش، حرکات دست، صدای قاشق و چگال و ضربان قلبم رو به کل از صحنه محو کرد:
-“پاشو خانم حقیقی، تو گرسنه نیستی”.
چه کسی به اندازه ی من از فامیلیش متنفر بود؟ بی شک هیچ کس!
قاشق و چنگال رو داخل بشقاب رها کردم و تلاش کردم صدای عصبیم از محدوده ی میز فراتر نره:
-“به من نگو خانم حقیقی!”
جوابی که داد، من رو از داشتن عصب های سالم شنیداری متنفر کرد:
-“اوه خانم حقیقی! وقتی عصبی می شی مصر تر می شم برای بوسیدنت”
داشت تلافی می کرد؛ تلافی اشتباه صبح من رو! اما این تلافی برای اون اشتباه، بخدا که منصفانه نبود! دستوری گفت:
-” بلند شو”
و همزمان صندلیش رو عقب کشید و ایستاد. انگشت هام رو به میز فشردم و پرسیدم:
-“کجا می ریم؟”
-“خونه”
آه از نهادم بلند شد.

رمان “تموم شهر خوابیدن”
“شقایق لامعی”

دوستان اگه دوست دارید این رمان و بزاریم نظر بدهید

دانلود رمان دربست تا عاشقی برای این لحظه از دوستداران جوک کده گذاشته ایم

خلاصه رمان : 

فاطمه و صدرا ، دانشجوی باستان شناسی 

 

هردو شیطون و زبون دراز 

با این تفاوت که فاطمه یه دختر چادری و محجبس و شیطون 

اما ….

صدرا یه پسر ازاد و با هردختری گرم میگیره و شیطون.. 

 

از طرف دانشگاه راهی سفر فرهنگی و تحقیقی میشن که ….

این دوتا از قطار جا میمونن و ….

رمان نگاه سرد تو

برای این لحظه برای کاربران جوک کده رمان نگاه سرد تو برای دنلود گذاشته ایم.

رمان نگاه سرد تو بهترین رمان در حال حاضر می باشد و خواندنی

خلاصه رمان : 

عشقی پاک بین گندم و هیراد…

هیرادی که به عنوان استاد وارد زندگی گندم میشه اما کم کم میشه نفسش…

شخصی سوم که با ورود ناگهانیش همه چیزو بهم میریزه…

دلسا و مانی،دوستای گندم و هیراد،برای باهم موندنشون با مخالفت شدید خانواده اشون روبه رو میشن…

اما هیراد بامرامی فردین گونه،مرامشو به رخ میکشه و به تنها رفیقش به قیمت دوسال دوری از عشقش کمک میکنه…

بماند که چقدر سختی میکشه…

بماند که بد قضاوت میشه…

بماند که نگاه سردش گرم میشه…اونم با معجزه ی “عشق گندم“….

زاویه دید:گندم،هیراد،سوم شخص(دانای کل)

 دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)

  دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

  دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

………….

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود.

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید.

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها……

رمان عاشقانه ۱۶ آذر ۱۳۹۳

سلام مصطفی هستم 32سالمه.بخاطر آرامش وجدانم و اینکه شاید این متن ب دست امثال من برسه این متن رو مینویسم.امیدوارم درسی باشه برای بقیه… چند سال پیش با پریسا آشنا شدم و چون دختر پاکی و معصومی بود بعد ازمشورت وتایید خانوادم باهم ازدواج کردیم. زندگی معمولی و آرومی داشتیم.بعداز دوسال کم کم هوس کردیم بچه دار بشیم.و من وقتی تصور میکردم بابا میشم تمام وجودم رو آرامش و یه حس خاص ک فقط بابا ها میتونن درک میکنن، فرا میگرفت. برادر و خواهرانم همه شون پسر داشتن. ولی من همیشه از خدامیخاستم بچم دخترباشه. باهمسرم توافق کردیم ک فقط یک بچه داشته باشیم و من از صمیم قلب آرزو میکردم بچمون دختر باشه. همسرم دوماه حامله بود ک باهم ب مشهد رفتیم و چون شوق و ذوق زیادی ب بچه داشتیم کلی لباس و عروسک خریدیم.پریسا بمن میگفت فقط از خدابخواه بچون سالم وصالح باشه.ولی من میخندیدم و میگفتم سالم باشه صالح باشه دختر باشه…..

داستان پسرک با من ۱۷ خرداد ۱۳۹۳

داستان پسرک با من

داستان پسرک با من

داستان پسرک با من

 

یه روز تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی فیس بوکمو چک میکردم
یه پسر 5 6 ساله امد گفت عمو یه ادامس
میخری
گفتم همرام پول کمه ولی میخای بشین کنارم الان دوستم میاد میخرم
گفت باشه نشست
بعد مدتی گفت :عمو داری چیکار میکنی
گفتم تو فضای مجازی میگردم
گفت اون دیگه چیه عمو
خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه ی 5 6 ساله شه
گفتم عمو فضای مجازی جایه که نمیتونی چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتو اونجا میسازی
گفت عمو فضای مجازیو دوس دارم منم زیاد میرم
گفتم مگه اینترنت داری
گفت نه عمو
بابام زندانه نمیتونم لمسش کنم ولی دوسش دارم
مامانم صبح ساعت 6 میره سره کار شب ساعت 10 میاد که من میخابم نمیتونم ببینمش ولی دوسش دارم
وقتی داداشی گریه میکنه نون میریزیم تو اب فک میکنیم سوپه
تاحالا سوپ نخوردم ولی دوسش دارم
صب خاهرم میره بیرون چون پول نداریم میگن تن فروشی میکنه ولی نمیفهمم وقتی میاد خونه تنش سر جاشه
من دوس دارم درس بخونم دکتر بشم ولی نمیتونم مدرسه برم باید کار کنم
مگه این دنیای مجازی نیست عمو
اشکامو پاک کردم
نتونستم چیزی بگم
فقط گفتم اره عمو دنیای تو مجازی تر از دنیای منه!!

داستان پسرک با من از جوک کده

داستان پسرک  جدید ایران



برچسب ها