سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 38

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 38

*******

پارت سی و هشتم:

سرمو بالا اوردم و با اخم به پسر شجاع گفتم :
-این چه طرز رفتار با بچست؟ ترسید طفلکی
مهدیار –ساعت خواب ؟ خانم محترم این وظیفه شماست که
بهش یاد بدین نباید با کشیدن مو یکی رو بیدار کرد نه به من طرز رفتار با بچه رو یاد بدین.
مهران-اینارو ول کن عمو هر دوشون اخموان، بزار دعوا کنن ..بدو بیا ببینم بغلم
با اومدن محبوبه جون دیگه بحث رو ادامه ندادیم
و به سمت اشپزخونه رفتیم که
صبحونه رو که محبوبه جون زحمتشو کشیده بود را نوش جان کنیم.

راز عمارت
in jokkade.ir

یک هفته از امدن پسر شجاع به این عمارت می گذشت
و هیچ اتفاق خاصی در این مدت نیافتاده است
و روز های تکراری وکار های تکراری مثل کل کل های من وپسر شجاع ،دانشگاه،بحث ما ..
دوباره دانشگاه ومراقبت از کیانایی که ناراحتیش روز به روز بیشتر میشد.
باید یک کاری برای شادی او انجام دهم مگر وظیفه من این نیست؟

راز عمارت
in jokkade.ir

در این یک هفته با محدثه که حرف زدم تا حدودی با زن عمو حرف زده بود
و قانعش کرده بود و من کل این هفته را باید بگویم که منت کشی کردم
تا زن عمو مرا ببخشد که بدون اجازه ان ها کاری انجام داده ام
ولی قرار شد فعلا پدر چیزی نفهمد تا زمانی که رفتم خودم بگوییم
و جالب است بگویم که اقا مهران پسر تهمینه خانم صاحب کار نرگس است
و در این مدت من شاهد نگاه های خاص مهران به نرگس بودم و برعکس .

شایدم چیزی نیست و من این طور حس کردم ولی تجربه ثابت کرده 99 درصد حدسیاتم درست است .
نمی دانم شاید این حدسم جزء ان 1درصد اشتباه است ولی چه می شود که اتفاقی بیافتد بین ان ها ؟
ایا نرگس لایق این عشق نمی تواند باشد ؟

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 37

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 37

*******

پارت سی و هفتم:

بعد دستشویی اومدم و لباسام رو عوض کردم و
موهایم را بالای سرم جمع کردم چند دور تا باز نشود وشالی سرم کردم.
به اتاق کیانا سری زدم که نبود.

از پله ها که پایین امدم صدای خنده ی نازش را شنیدم ولی پیدایش نکردم.
صدای شخصی مرا وادار به توقف جستجو کرد به سمت صدا برگشتم .
اقا مهران بود که روی کاناپه نشسته بود
از چشمان خمار خوابش معلوم بود که سر وصدای انها باعث بیداری اش شده …
مهران-صبح بخیر ..این چه صداییه اول صبحی اخه؟

راز عمارت
in jokkade.ir

-صبح بخیر …صدای کیاناست دیگه معلوم نیست باز چه اتیشی داره میسوزنه ..
راستی شما چرا این جا خوابیدین؟
ببخشید فضولی می کنم ولی طبقه بالا اون همه اتاق داره ؟

مهران خمیازه ای کشید وگفت:
-خواهش می کنم …این پسره تخس و وسواسی نزاشت رو تختش بخوابم که،
از بچگیش همینجوریه نمیزاره کسی دست به وسایلش بزنه.
تو اتاقای دیگه هم نزاشت برم گفت وقتی یه خانم بالاست
شاید راضی نیست تو تو اتاق بغلیش باشی .بیشعور حتی خودشم رو کاناپه خوابید .
وسط حرف زدنای اقا مهران یک هو یک چیزی مثل جت از اون یکی سالن دوید بیرون ..

راز عمارت
in jokkade.ir

کیانا بود اومد پشت من
سنگر گرفت.
-چی شده کیانا؟ این چه وضعشه ؟ سلامت کو عزیزم؟

اقا مهدیار در حالی که نفس نفس میزد گفت :
کجا رفتی کوچولو؟ ..بیا بیرون تا نشونت بدم موهای منو کشیدن یعنی چی؟
کیانا با ترس اومد جلو وگفت:
ببلشید دالی ..
بعد رو به من و اقامهران گفت:
-سلام عمو مهلان ..سلام دلداجونم خوفی؟
رو زانو هام نشستم و گفتم :
-سلام عزیزدلم من خوبم تو خوبی؟
سرشو تکون داد و صورتم رو بوسید: منم همچنین..

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 36

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 36

*******

پارت سی و ششم:

اون یکی، دستشو اورد جلو وگفت:
-منم مهرانم …مهران شجاع، پسر عموی این دیلاق عبوس
(مهدیار چپ نگاهش کرد) اوممم …یعنی نه این پسر زیبای اخمو.

بی توجه به دست دراز شدش گفتم: خوشبختم اقای شجاع.
وقتی دید باهاش دست ندادم دستشو انداخت
و با نیش باز و با یه حالت بامزه سرشو خاروند گفت:
-ببخشید من چون چند سالی لندن بودم، فرهنگ اینجا یادم رفته.

راز عمارت
in jokkade.ir

مهدیار-خب برو خونتون خدافظ
مهران-وا کجا برم ؟…
رفت سر چمدونش وکشید و اورد و کنار مهدیار وایساد وگفت:
-من میرم اتاق تو .تو هم هر کجا خواستی برو بخواب .
والا نصف شبی که نمی تونم برم مادر نازنینم رو از خواب بیدار کنم .

روشو به سمت من بر گردوند وادامه داد:
-خیلی خوشحال شدم از اشنایی با تو روح زیبا.
لبخندی به روش زدم و به اتاقم برگشتم و در را برای اطمینان قفل کردم.

راز عمارت
in jokkade.ir

صدای دعواشون بازم میومد .خدا خودش رحم کنه کیانا بیدار نشه وگرنه تا دوباره بخوابه صبح شده.
نمی دونم کی خوابم برد .
صبح با سرو صدای کیانا که معلوم نبود باز چی رو داره می شکنه از خواب بیدار شدم .

خوابالود سرمو برگردوندم و دنبال ساعت گشتم وقتی چشمم به ساعت افتاد نزدیک بود غش کنم ..
ساعت 9:15 بود وای خدای من مهد کیانا…
همینجور که باعجله داشتم می رفتم اتاق کیانا یهو وسط اتاق وایسادم
و با فکر این که امروز جمعست محکم دستمو زدم به پیشونیم.
از دردش صورتم جمع شد و جاش رو با دست مالیدم .
اه من چرا اینجوری شدم خدا یکم هوش وحواس داشتم که اونم دیشب از ترس پرید

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 35

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 35

*******

پارت سی و پنجم:

اولیه که نه اه انقدر اولی و دومی گفتم یاد این جوک قدیمیا افتادم .
همون مهدیاره یدونه پس گردنی زد به اون یکی وگفت:
-ادم شو یکم الان وقت شوخیه؟ …بزار ببینیم این خانم دزده این جا چی کار داره!
یهو ذهنم جرقه زد؛ یاد حرفای اون شب مژده خانم افتادم:
“درسته مهدیار برمیگرده…”

راز عمارت
in jokkade.ir

مهدیار ..مهدیار…وای خدا مرگم بده نکنه همونه این .
وای من چقدر خنگم که نفهمیدم .
خوب از کجا باید میفهمیدم رو پیشونیش که ننوشته بود.

-من پرستار کیانا هستم و فکر کنم شما هم باید پسر اقای شجاع باشین ،درسته؟
هردوسری تکان دادند و پسرشجاع گفت:
-بله من مهدیار شجاع هستم و شما هم یلدا ارام.

راز عمارت
in jokkade.ir

دستهایش را در جیبش فروکرد وگفت:
-مامان در موردتون گفته بود که یه فرشته پرستار کیاناست
ولی نگفته بود که یه روح سرگردان شب که توخونه می چرخه وچاقو دستشه
پرستار یه بچهست که روحش لطیفه و
با شما که این همه خشنی وعصبی هستی تناسبی نداره ..
من واقعا نگران تربیت کیانا شدم گویا حرفای مامان اشتباه بوده !
-مادرتون لطف دارن ولی همینطورم ایشون به من نگفتن که
دو نفر نصف شبی مثل دزدا بیان من چی کار کنم؟

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 34

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 34

*******

پارت سی و چهارم:

صدای دیگری امد که فکر کنم از ترس می لرزید:
-مهدیار فکر کنم روح اقا بزرگه اومده تقاص چمدونایی که اوردم وازت بگیره …
به سمتشون برگشتم در حالی که از ترس داشتم جون میدادم اما ترسم را بروز ندادم:
-عجب دزدای پرویی هستین شما؟
عوض این که من بگم کی هستین و اینجا چی کار می کنین شما می گین؟

راز عمارت
in jokkade.ir

دومیه -وای نه روح خان جونه!
اولیه معلوم بود به زور جلوی خنده ی خود را می گیرد
من که اصلا از حرفهایش سر در نمی اوردم اما دزد بامزه ای بود لحنش ادم را وادار به لبخند میکرد.
با حرص گفتم-روح خودتی و…
بعد چاقو رو گرفتم سمتشون وادامه دادم:
-زود میگین کی هستین یا منتظر پلیس میشین؟

عجب تهدید هایی میکردما!

راز عمارت
in jokkade.ir

اولی: ما کی هستیم یاتو ؟اصلا تو توخونه من چیکار داری هان؟
باز دومیه جلوی اولی رو گرفت تا به سمتم نیاد:
-نرو مهدیار ببین این روح خان جون هم نیست حوری بهشتیه
خدا فرستاده تا انتقام منو ازت بگیره .ببین چه مجهزم هست.
اول میخواد با این چاقو بکشتت بعد با وردنه ورزت بده تا صاف شی وبعدش تو ماهی تابه سرخت کنه
مثل اون فیلمی که دیدیم …بعد انگار خودشم از حرفای خودش ترسیده باشه وچندشش بشه
صورتشو یه جوری کرد و سرشو به سمت اسمون بلند کرد:
-ببین خدا درسته اذیتم میکنه اما پسر خیلی خوبیه.
میگم ایندفعه از سر تقصیراتش بگذر. باشد که ادم و رستگار شود…!

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 33

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 33

*******

پارت سی و سوم:

زود به سمت اشپز خانه رفتم تا چاقویی چماقی چیزی بردارم.
با یک دستم چاقو را برداشتم و کناره های ملحفه را در جلو گره زدم
تا باز نشود موقع مرگ بی عفت شوم.

به اطراف نگاه کردم تا چیز دیگری نیز بردارم که چشمم به وردنه نونایی افتاد
اما تو قسمت بالایی ظرفا بود و دستم نمی رسید.
به زور خودمو کشیدم بالا و برداشتم
وقتی می خواستم دستمو بیارم پایین یهو دستم خورد به یکی از ظرفا و افتاد .

راز عمارت
in jokkade.ir

صدای شکستنش مثل ناقوس مرگ بود.
با این که اروم بود ،اما میدونستم که حتما شنیدن و احتمال زنده موندنم به ده درصد رسید.
ماهی تابه ای که اونجا بود و زودی برداشتم و دویدم تو حال
تا اول زنگ بزنم پلیس بعد عملیات زد و خورد و شروع کنم .
من عاشق این پلیس بازیام ولی میدونم این دفعه دیگه این پلیس بازیم کار دستم میده

راز عمارت
in jokkade.ir

نرسیده به تلفن با صدای یکی از ان ها ایستادم….

– کی هستی تو ؟ وایسا ببینم.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 32

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 32

*******

پارت سی و دوم:

مهران خواست چیزی بگوید که صدای شکستن چیزی باز مانع شد.
هر دو باتعجب به هم نگاهی کردند وبه سمت صدا برگشتند

مهران که بسیار از ارواح و اجنه می ترسید
با دیدن یک روح ان هم در عمارت اقا بزرگ نزدیک بود از حال برود
اما مهدیار فکر می کرد دزد است اما چرا سفید پوشیده است این دزد نابلد؟؟

راز عمارت
in jokkade.ir

یلدا

نیمه شب بود که با صدای نا واضحی که از پایین می امد از خواب پریدم و با ترس سر جایم نشستم :
-محبوبه ست بابا بگیر بخواب …
اما ترسم کم نشد که هیچ بیشترم شد. نکنه دزد باشه اخه محبوبه الان بیاد این جا چی کار؟
اصلا این جا نگهبان داره چطوری میتونه یه دزد بیاد تو ؟ وای نکنه بیهوشش کردن یا کشتنش !وای نه..!
با ترس واضطراب بلند شدم و خواستم بروم که یادم افتاد چیزی سرم نیست
با عجله ملافه تخت را کشیدم و به سرم انداختم.

راز عمارت
in jokkade.ir

وقتی از پله ها پایین می امدم، هیکل دو مرد را دیدم که نزدیکی های ورودی درحال حرف زدن بودند .
فکر کنم نقشه می کشیدند از ترس ممکن بود سکته کنم، اما خیلی خوشتیپ بودند.
خوش بحال این پولدارا که دزداشون هم باکلاس وخوشتیپه….
وجدانم نهیب زد : اخه الان وقت این حرفاست؟
الان که اومدن کشتنت می فهمی کی خوشتیپه ..

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 31

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 31

*******

پارت سی و یکم:

کیانا با این که بچه است ولی خیلی منطقی و معقولانه رفتار میکند .
شاید اگر من جای او بودم حتی حاضر نمی شدم از مادرم جدا شوم چه برسد به این که دوسال از او دور باشم
وحتی پدر بزرگ ومادر بزرگم هم بروند .
به گفته مژده خانم سال پیش کیانا با این که سه و اندی سن داشت
ولی اواخر وقتی می خواستند به بیمارستان عیادت مادرش بروند به اتاقش می رفت
و در را قفل می کرد تا با انها همراه نشود به نظرم نمی خواست مادرش را در ان وضع ببیند
و بعد ان بود که به خواسته ملیکا خانم به ایران امدند….
آه آه…چه می کند این بیماری با زندگی مردم؟…خدا خودش رحم کند برکیانا های این دنیا..!

راز عمارت
in jokkade.ir

مهدیار

با صدای مهران چشم هایش را باز می کند وبه سمتش بر میگردد.
مهران:اه مهدیار چقدر میخوابی تو… چند ساعت تو هواپیما خواب بودی
بعدشم تا سوار تاکسی شدیم باز خوابیدی !

مهدیار خواب الود سرش را تکان میدهد و از تاکسی پیاده می شود
و رو به مهران که در حال غر زدن است می گوید : چمدونارو هم تو بیار
مهران :امره دیگه سرورم ندارین؟؟ پرررو

راز عمارت
in jokkade.ir

مهدیار جلوتر از او کرایه را حساب می کند و به سمت خانه می رود
و مهران در حالی که چمدان ها را دنبال خود می کشد
با کمی حرص به مهدیاری که حالا دیگر وارد پذیرایی شده می گوید :
-اره دیگه همه جا مهران. تو شرکت این کار و بکن مهران اونو نکن مهران . تو خیابون چمدونمو بیار مهران.
مهدیار دستش را به حالت سکوت بالا اورد، مانع ادامه ی غر زدنای الکی مهران شد:
-خب بابا همش دو تا چمدون اوردیا هی غر میزنی، چه خبرته ؟

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 30

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 30

*******

پارت سی ام:

مژده خانم بعد این سوال یه پنج دقیقه ای چیزی نگفت انگار داشت فکر می کرد به گذشته:
-کیان حتی نمیدونه ملیکا مریضه !! ملیکا چون اون و خیلی دوس داره و وقتی مریضیش رو فهمیده بهونه اورده
و همش اذیت کرده تا کیان طلاقش بده ولی نمی دونم چرا کیان طلاقش نداد
و با بهونه ای که ملیکا هیچ وقت در موردش حرف نزد رفت لندن و کیان هم به خواستش احترام گذاشت
و هر دو روز یا بعضی وقتا هر روز میاد و کیانا رو می بره بیرون من نمیزارم که کیانا رو ببره خونه خودش
چون اون جا کسی نیست که از دوردونم مواظبت کنه.

راز عمارت
in jokkade.ir

اهی کشید وادامه داد: ازش مراقبت می کنی؟؟
راستش تو اونقدر خوب و پاکی که میخوام کیانا رو هم برای مدتی اینجوری تربیت کنی
اون تو این سالا کسی رو نداشته که بهش یاد بده خوب چیه بد چیه ؟
منم که حال و حوصله ای برام نمونده …

الان دیگه کامل درک می کردم کارهایش را و مطمئن گفتم: بله مژده خانم.
مژده خانم-سلامت باشی دخترم ،واقعا ممنونم.

راز عمارت
in jokkade.ir

*******
فردای آن روز اقا و خانم شجاع ایران رو به مقصد آلمان ترک کردند
و هر دو به قول خودشان خیالشان از بابت کیانا راحت شد.

اقای شجاع مرد بسیار مهربانی ایست در این مدت کوتاه واقعا به من مثل دخترش محبت میکرد.
در این دو روزی که رفته اند جای خالیشان حس می شود و مخصوصا کیانا خیلی بی قراری می کند .
حتی موقع خداحافظی قهر کرده بود وبه فرودگاه نمی امد ,
اما وقتی یکم با او حرف زدم با وجود ناراحتیش همراهمان امد
و در راه اقای شجاع سعی داشت از دلش دراورد…

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 29

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 29

*******

پارت بیست و نهم:

دستم وکشید و منم نشستم.
مژده خانم-اخه عزیزم کجا ببرمش؟ببرم درد هر دوتاشون زیادتر بشه؟
که بچم بیشتر غصش بگیره ودم نزنه! مگه خودش درداش بسش نیست؟
-ببخشید مژده خانم میدونم دارم فضولی میکنم وبه من اصلا ربطی نداره
ولی من اصلا از حرفاتون چیزی سر در نمیارم که کمکی بهتون بکنم.

راز عمارت
in jokkade.ir

مژده خانم-نه عزیزم این چه حرفیه بالاخره تو هم دیگه از این به بعد جزیی از این خانواده ای
وباید یه چیزایی رو بدونی.راستش ،دخترم سال پیش به خاطر بیماری سرطان مجبور به رفتن به لندن شد
برای درمان تو ایران هم پیش پزشکای خوب ایران هم رفتیم ولی هیچ کدوم نتونستن کاری بکنن
البته چند جلسه شیمی درمانی شد ولی اونقدر پیشرفته بود که برای ادامه درمان مجبور شدیم ببریمش لندن.

الان یک ساله که تحت درمانه و حالش به قدری خوبتر شده که دختر دیگمم همونجا داره درس میخونه
و هم ازش مراقبت میکنه . ماهم میخوایم برای مدتی بریم پیشش چند ماه پیش به اصرار خودش برگشتیم
چون هم برای کیانا خوب نبود هم خوده ملیکا .واسه همین اومدیم وایندفعه دیگه نمی خوایم کیانا رو ببریم
و تو اگه قبول کنی ازش مراقبت کنی، خیلی خوب میشه.
البته پسرم چند روز دیگه برمی گرده، ولی اون یه پسره و نمیتونه درست حسابی از بچم مراقبت کنه
که خودشم کار داره اگه به امید اون بزارمش و برم که ….

راز عمارت
in jokkade.ir

-همسر ملیکا خانم چی؟
بعد این سوال یدفعه ای که نمیدونم چطوری پرسیدم ولی خجالت کشیدم از پروییم.

**********


برچسب ها