سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

زندگی نامه - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

دوستیابی

اولین فال حافظ راچه کسی گرفت

اولین فال حافظ راچه کسی گرفت

اولین فال حافظ راچه کسی گرفت

**************

آیا تا کنون به این فکر کرده اید که اولین بار چه کسی و چگونه فال حافظ گرفت؟
و یا چه شد که فال گرفتن از طریق اشعار حافظ متداول شد؟
ادوارد براون مستشرق نامی در جلد سوم “تاریخ ادبیات ایران” که به ایران هم سفر کرده،
در کتاب خود در این مورد اینگونه می نویسد که چون حافظ از دنیا برفت مردم آن روز به تکفیر او پرداخته
و او را باده گسار و ضد دین خطاب کرده
و همگی برآن شدند تا از به خاکسپاری پیکر او در مصلی شهر ممانعت به عمل آورند.

چون عده ای از بزرگان و دانایان شهر با این رفتار مردم مخالف بودند و آنها را نهی می نمودند
سرانجام همگی متفق القول شدند تا از کتاب خود او استخاره ای بزنند
و هرچه از معنای شعر او به دست آمد به آن عمل کنند.

in jokkade.ir

باری، کتاب حافظ آوردند، آن را به دست کودکی دادند تا آن را به صورت اتفاقی باز کند و شعری را بیرون بیاورد.
کودک هم کتاب حافظ را گرفت و آن را گشود و به دست شخصی داد تا بخواند.
غزل شماره 80 از کتاب حافظ بیرون آمد:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

در اینجا بود که دهان مردم از این شعر باز ماند و از کار خود پشیمان گشته
و نظر به تدفین پیکر پاک حافظ در شیراز و مصلی داده شد.

از همان روز بود که لقب “لسان الغیب” یا زبان جادویی و حرف های نگفته به حافظ تلخیص شد.

رطب خورده منع رطب چون کند؟

رطب خورده منع رطب چون کند؟

رطب خورده منع رطب چون کند؟

 

می گویند در زمان حضرت رسول (ص) مادری همراه کودک خردسالش پیش آن حضرت آمد و گفت:

“یا رسوال الله ! من از دست این بچه عاجز شده ام.

این بچه خرما را زیاد دوست دارد و زیاد میخورد و حالا هم حالش خوب نیست و بیمار است.

طبیب هم گفته که خرما برایش خوب نیست ولی حرف مرا نمی شنود و هرچه سفارش میکنم که خرما نخورد باز هم گوش نمی دهد.

چون فرمایش شما اثر دارد او را به خدمتتان آوردم تا بفرمائید رطب نخورد.”

پیغمبر فرمودند :

“بسیار خوب! شما امروز بروید و فردا دوباره کودک را بیاورید تا او را نصیحت کنم”

مادر بچه اش را برد و فردایش آورد.

رطب خورده منع رطب چون کند؟

پیامبر اکرم(ص) با زبان خوش به او فرمود که از خوردن خرما(رطب) پرهیز کند تا بیماری اش خوب شود

و وقتی خوب شد آنوقت هرچقدر خرما خواست بخورد!

کودک قبول کرد و گفت:

“تا حالا نگفته بودند که چرا نباید خرما بخورم،

اگر درست به من می فهماندند که در این حالت خرما برایم ضرر دارد گوش می کردم و نمی خوردم

ولی مادرم می خواست با داد و فریاد و نفرین و بد و بیراه مرا از خرما خوردن باز دارد،

من هم خرما میخواستم و به توپ و تشر او اهمیت نمی دادم.

همه ی بچه ها می خواهند خوب باشند ولی می خواهند دلیل هرچیزی را بفهمند.”

پیغمبر کودک را نوازش فرمود و وقتی حرفها تمام شد مادرش از حضرت تشکر بسیار کرد و پرسید:

“یا رسول الله! وقتی کار به این آسانی بوده است آیا ممکن است بفرمایید چرا دیروز اورا نصیحت نفرمودید؟

مگر دیروز چه اشکالی داشت که فرمودید امروز بروید و فردا بیائید؟

اگر دیروز نصیحت فرموده بودید دیگر نیازی نبود این راه دور را من دوباره بیایم و حضورتان شرفیاب شوم.”

حضرت فرمود:

“دیروز با امروز از لحاظ ظاهری فرقی نداشته و هردو روز، روز خداست.

علت اینکه من به شما گفتم امروز بچه را ببرید و فردا او را بیاورید این بود:

روزی دیگران را از خوردن خرما منع کنم که خودم خرما نخورده باشم.

حرف هرکس وقتی موثر است که خود گوینده به آنچه می گوید عمل کند.”

منبع: کتاب داستانهای شیرین ایرانی نوشته اسمعیل شاهرودی

ناپلئون بناپارت

ناپلئون بناپارت متولد 15 آگوست 1769 ، مرگ 5 می 1821

ناپلئون بناپارت مشهورترین فرمانده نظامی و سیاستمدار و رهبر فرانسه در قرن نوزدهم بود
که با نام ناپلئون اول شناخته می شود و سیاست هایش اروپای قرن نوزدهم را به شکلی بنیادین تغییر داد.

مورخین در خصوص او نظریات مختلفی ارائه نموده اند.
عده ای او را یک میلیتاریست صرف و عده ای او را تجلی روح شیطان دانسته اند.

عده ای او را مظهر و نماد یک فرد خود ساخته و عده ای او را یک فرصت طلب می دانند.

اما آنچه همه مورخین و تقریبا تمامی کسانی که با او سروکار داشته اند می گویند این است که او یک استثنا بود.

in jokkade.ir

یکی از دشمنانش در خصوص او میگوید:

اصولا با این کلماتی که ما بکار میبریم نمی توان ناپلئون را توصیف کرد.

ناپلئون فردی بسیار سخت کوش و پراستقامت بود که در نگاه اول به جثه کوچک آن مرد این مسئله آشکار نمی شد؛

اما خود او می گوید:

من هنوز انتهای طاقت کاری خود را نیافته ام.

گاهی پیش می آمد که او 3 یا 4 روز بدون استراحت کار می کرد.

وقتی پزشکش به او پیشنهاد داد که کمتر کار کند و اندکی استراحت نماید در جواب او گفت:

گاو بسته شده است باید خیش کند.

پوشش ناپلئون

وی هرگز به وضعیت ظاهری خود اهمیت نمی داد. خیاط او همیشه مینالید
و میگفت که مندرس جامه ترین فرد دربار امپراطور، خود ِ امپراطور است.

ناپلئون همیشه یک لباس  ژنرالی که از سال های  پایانی دهه 1790 می پوشید را مورد استفاده قرار می داد
و این لباس را که فرسوده و کهنه شده بود را تا آخر عمر به تن داشت.

خیاط او می گفت:
 امپراطور پس از پاره شدن لباس ژنرالی خود اصرار میکند که آن را وصله کنم و یا بدوزم.

ذهن قدرت مند

 وی دارای ذهنی سریع و چالاک و اراده ای قوی بود.
او حتی در جنگ نیز گاهی تا چند روز استراحت نمی کرد و می توانست به سرعت از موضوعی به موضوع دیگر بپردازد.

خود ِ وی می گوید من همه کارها را در ذهن خود در کشوهائی قرار می دهم
و زمانی که لازم میشود به چیزی جدید فکر کنم کشوی کار قبلی را می بندم و کشوی جدید را می گشایم
و به این ترتیب است که هیچ فکری در ذهن من با فکر دیگر مخلوط نمی شود.

برای توصیف او همین بس که مورخین ادعا می کنند هیچ کس دیگری،
نه اسکندر مقدونی، نه هانیبال و نه جولیوس سزار و نه آتیلا را نمی توان با ناپلئون بناپارت مقایسه نمود.

اقدامات ناپلئون

برای درک عظمت روح این مرد همین بس که مورخین می گویند او در طول زندگی سیاسی کوتاه مدت خود به اندازه 100 سال کار کرد.

او در فرانسه به تاسیس بانک مرکزی فرانسه و تولید قند از چغندر و نیز احداث پلها و بنادر و کانال های کشتیرانی
و نیز جاده و احداث کارخانجات نساجی و….. اقدام نمود که بسیاری از این ابنیه حتی امروز نیز قابل استفاده می باشد.

برای مثال بنای آرک تریومف که به دستور ناپلئون و به منظور گرامی داشتنام سرداراان، قهرمانان و دلاوران ارتش ناپلئون
در جریان دوره او ساخته شده است همچنان امروزه پا برجا و استوار بوده
و روزانه پزیرای هزاران گردشگر و توریست از اقصی نقاط جهان می باشد.

به دستور ناپلئون برروی دیواره  این بنا نام سرداران و قهرمانان جنگ حک گردیده است.

in jokkade.ir

همچنین ناپلئون اولین کسی بود که قانون نظام وظیفه عمومی اجباری را بنیان نهاد.

با گسترش فتوحات ناپلئون زبان و فرهنگ فرانسه در اروپا و سپس کل جهان اشاعه یافت.

این زبان تا پایان جنگ جهانی دوم زبان اول بین المللی در جهان محسوب می شد.

کتابهائی که با موضوع ناپلئون بناپارت نوشته شده است
پس از کتابهای دینی در مقام دوم قرار دارد و این خود نشانه عظمت این مرد بود.

او برای نخستین بار موسسه مطالعات مصر را تاسیس نمود
و اولین کسی بود که پس از داریوش هخامنشی حفر کانال سوئز را مورد توجه قرار داد.

او همچنین برای اولین بار یک قانون مدون براساس اصول مترقی نوشت که به کد ناپلئون مشهور است.

in jokkade.ir

همچنین او اولین کسی بود که با استفاده از فن آوری کنسرو به تغذیه ارتش خود در زمان تهاجم به روسیه پرداخت.

ناپلئون همچنین در اندیشه انتقال سربازان خود به بریتانیا به وسیله بالون بود
و از این نظر اولین کسی بود که اندیشه حمله از هوا را مورد توجه قرار داد.

او همچنین به انتقال سربازان از زیر آب به بریتانیا توسط زیردریائی علاقه مند شده بود.

ناپلئون همچنین پیش بینی کرده بود که قدرتهای آینده جهان را دو کشور روسیه و آمریکا تشکیل خواهند داد.
امری که امروزه به واقعیت پیوسته است.

زندگینامه

ناپلئون بناپارت در روز 15 آگوست 1769 در آژاکسیو مرکزجزیره کورس در دریای مدیترانه متولد شد.

جزیره کورس در دریای مدیترانه و بین دو کشور فرانسه و ایتالیا واقع شده
و متعلق به جمهوری جنوای ایتالیا بود و اهالی آن نیز ایتالیائی محسوب می شوند؛

اما در قرن 18 و یک سال قبل از تولد ناپلئون و در زمان لوئی پانزدهم ارتش فرانسه به منظور مقابله با ناوگان انگلستان
که از این جزیره برای عملیات برضد فرانسه استفاده میکردند، به این جزیره وارد شد و آن را به تصرف خود درآورد.

انگلیسی ها برای مقابله با این اقدام فرانسه با تجهیز مردم محلی به سلاح،
آنها را به شورش برضد ارتش اشغالگر فرانسه ترغیب نمودند.

in jokkade.ir

مردم بومی جزیره کورس تحت فرماندهی یکی از اهالی به نام پاسکوآله پائولی دست به شورش زدند
و با ارتش اشغالگر فرانسه به نبردهای پارتیزانی در کوههای آن جزیره پرداختند.

یکی از فرماندهان پائولی فردی بود به نام کارلو دی بوناپارته که در جریان نبرد با ارتش فرانسه از خود شجاعت بسیاری نشان داد.

او همسری داشت به نام لتزیا رامولینو که علی رغم آنکه باردار بود
اما گاهی به کوهستان میرفت و شاهد نبردهای همسرش بود.

 وی در این رفت و آمدها گاهی نیز برای شورشیان و همسرش آذوقه می برد.

مدتی بعد برادر کارلو دی بوناپارته به نام ناپولوئونی دی بوناپارتی در جریان جنگ کشته شد
و کارلو به یاد او فرزند تازه متولد شده خود را ناپولوئونی نامید.

از آنجائیکه تلفظ این نام برای مردم فرانسه دشوار بود این نام به ناپلئون بناپارت تغییر داده شد.

in jokkade.ir

سرانجام در سال 1777 لوئی شانزدهم موفق شد جزیره کورس را تحت انقیاد خود درآورد.

ناپلئون یک برادر بزرگتر از خود به نام ژوزف داشت و خودش نیز فرزند دوم خانواده محسوب می شد.

او همچنین چند برادر و خواهر دیگر نیز داشت که عبارت بودند از لوسین، الیزا، لوئیس، پولین، کارولین و ژروم.
خانواده او دارای مذهب کاتولیک بود و قبل از دومین سال تولد ناپلئون وی را در 21 جولاس 1771 در کلیسای جامع آژاکسیو غسل تعمید دادند.

خانواده ناپلئون دارای پیشینه ای اشرافی و ثروتمند بود
و این امر به آنان اجازه داد تا فرزندانشان نسبت به دیگر مردم کورس از تحصیلات بیشتری برخوردار شوند.

ورود به مدرسه ای مذهبی

در ژانویه 1779 ناپلئون در یک مدرسه مذهبی در آتون در خاک اصلی کشور فرانسه ثبت نام شد تا بتواند زبان فرانسوی را به خوبی یاد بگیرد.

در ماه می همان سال وی در B که یک آکادمی نظامی بود، پذیرفته شد.

وی که دارای لهجه مردم کورس بود هرگز آنطور که شایسته بود نتوانست کلمات فرانسه را به خوبی اِدا کند
و لهجه کورسی او همیشه نمایان بود به همین دلیل او اغلب
توسط همشاگردی هایش دست انداخته میشد.

یکی از ممتحنان (امتحان گیرندگان) به یاد می آورد که ناپلئون همیشه به خاطر توانائی های بالای خود در ریاضیات
بسیار برجسته و شاخص بود و در دروس تاریخ و جغرافی متوسط بود.

به همین دلیل اعتقاد براین بود که او یک دریانورد خوب خواهد شد.

اعزام به پاریس

در سال 1784 تحصیلات نظامی ناپلئون به اتمام رسید و او که به عنوان یک شاگرد ممتاز شناخته شده بود به پاریس اعزام شد.

این مسئله موجب بسته شدن جاه طلبی های دریانوردی او شد و در عوض او تبدیل به افسر توپخانه شد.

با مرگ پدرش او که با کاهش درآمد مواجه شده بود مجبور شد تا درس خود را بجای دو سال در طی یک سال به اتمام برساند.

در پایان این مدت یکی از بهترین متخصصان علوم نظامی آن زمان به نام پییر سیمون لاپلاس از او امتحان گرفت و ناپلئون در این امتحان قبول شد.

بعدها زمانی که ناپلئون به قدرت رسید لاپلاس را به عضویت مجلس سنا برگزید.

در سپتامبر 1785 ناپلئون به عنوان ستوان دوم در هنگ توپخانه LA به خدمت مشغول شد.

in jokkade.ir

او در پادگان های شهرهای والانس و دروم و آکسون به خدمت مشغول شد تا آنکه طلیعه انقلاب فرانسه در سال 1789 نمایان شد.

سپس او به مدت 2 سال در پاریس و کورس به خدمت پرداخت.

در جزیره کورس او به پائولی رهبر ناسیونالیست های کورس که با حمایت انگلستان شورش کرده بود در ماه می 1789 نامه ای با عنوان ملتی که من از آنها زاده شدم خواهند مُرد، نوشت.

ناپلئون در این نامه نوشت که 30 هزار سرباز فرانسوی در کنار ساحل منتظر هستند تا آزادی شما را در امواجی از خون غوطه ور سازند.

من از دیدن این حمله متنفرم. سه نیروی مختلف در کورس می جنگیدند که عبارت بودند از سلطنت طلبان، انقلابیون و ناسیونالیست ها.

خروج از جنگ

از آنجائی که جنگ در جزیره کورس بسیار پیچیده شده بود ناپلئون در اولین سال انقلاب فرانسه از این جنگ خارج شد.

او که از نهضت ژاکوبن های انقلابی حمایت کرده بود، به مقام ستوان تمام نائل شد و فرماندهی یک گردان از داوطلبان انقلابی را برعهده گرفت.

او سپس به دلیل تخطی و غیبت و رهبری یک آشوب برضد ارتش فرانسه در کورس توسط مقامات نظامی به پاریس احضار شد
و جهت متقاعد نمودن او، وی را در جولای 1792 به درجه سروانی ارتقا دادند.

پس از ارتقا او را به منظور مقابله با پائولی به کورس فرستادند.

در کورس به دلیل آنکه فرانسه در حال تدارک حمله به جزیره ساردنی بود
و ناپلئون یکی از فرماندهان این عملیات نظامی محسوب می شد
مجبور شد در ژوئن 1793 خانواده خود را از کورس که احساسات ضد فرانسوی در آنجا شدت یافته بود خارج کند.

ولادت پیامبر اکرم وامام جعفرصادق

ولادت پیامبر اکرم وامام جعفرصادق

ولادت پیامبر اکرم وامام جعفرصادق

ولادت حضرت محمد (ص)

سالها بود که زمین در حسرت باران حیاتبخشی می سوخت و به کویر خشک تعصبات و عقاید باطل و مرداب خرافات، تبدیل شده بود
که ناگاه در شبی فراموش نشدنی، باران رحمت الهی شروع به باریدن کرد و زمین تشنه را سیراب ساخت
و گُلی زیبا، بنام محمد مصطفی(ص) در کویر حجاز، شکوفا شد.
آن پیام آور الهی، در شهر مقدس مکّه و در خانواده ای مؤمن و خداپرست، در شب 17 ربیع الاول به دنیا آمد
و جهانِ هستی را با وجود مبارک خود، منوّر کرد.

اغلب تاریخ نگاران سال ولادت حضرت محمد(ص) را سال عام الفیل(570 میلادی) نوشته اند.
عقیده مشهور میان شیعیان هفدهم ماه ربیع الاول و در بین اهل سنت دوازدهم این ماه به عنوان روز ولادت ایشان مطرح است.

حضرت محمد (ص) از منظر قرآن:

قرآن شریف پیامبر(ص) را الگو و اسوه تمام آدمیان در همه زمان ها و مکان ها می داند و همگان را به پیروی از او فرا می خواند. آیات متعددی درباره پیامبر اکرم(ص) در قرآن بیان شده است که گاهی به طور مستقیم و گاهی به شکل غیر مستقیم، به معرفی ایشان می پردازد.

به عنوان نمونه در آیه 159 آل عمران می خوانیم :
” به سبب رحمت خداست که تو با آنها این چنین خوشخوی و مهربان هستی. اگر تند خو و سخت دل می بودی از گرد تو پراکنده می شدند. پس بر آنها ببخشای و برایشان آمرزش بخواه و در کارها با ایشان مشورت کن و چون قصد کاری کنی بر خدای توکل کن، که خدا توکل کنندگان را دوست دارد.”
 آیه 159 آل عمران

در این آیه به بیان شش ویژگی پیامبراکرم(ص) پرداخته شده است:
* مهربانی و نرمش با مردم
* پرهیز از خشونت
* عفو و بخشش خطاکاران
* طلب مغفرت برای خطا کاران
* مشاوره و هم فکری با مؤمنان
* قاطعیت در انجام تصمیمات و توکل بر خدا

حضرت محمد (ص) در سیمای نهج البلاغه :

با توجه به اینکه نزدیک ترین انسانها به نبی گرامی اسلام (ص) و آگاه ترین انسانها به شخصیت آن پیامبر اعظم (ص)، امام علی(ع) است، بهترین راه برای شناخت پیامبر اعظم (ص) مراجعه به سخنان گهربار امام علی(ع) می باشد زیرا نهج البلاغه اقیانوس بی کرانی است از معارف الهی و قرآنی.

امام علی(ع) درباره لزوم پیروی و تأسی به نبی گرامی اسلام (ص) در نهج البلاغه تأکیدات فراوانی دارند و از جمله می فرمایند:
“و حقیقتاً مقتدا قرار دادن رسول اکرم (ص) برای تو کافی است. از پیامبری که پاکیزه ترین و پاک ترین مردم است پیروی کن، زیرا راه و رسمش سرمشق و الگویی است برای هر کس تأسی جوید و انتسابی است عالی برای هر کس که بخواهد منتسب گردد، و محبوب ترین بندگان خداوند کسی است که از پیامبرش سرمشق گیرد و قدم جای قدم او گذارد”
 نهج البلاغه خطبه 160

ولادت امام جعفر صادق(ع) :

امام جعفر صادق (ع) نیز در روز جمعه، ، هفدهم ربیع‏الاول سال 83 قمری (به هنگام طلوع فجر و به روایتی در روز دوشنبه ) دیده به جهان گشود و عالم انسانی را با انوار طیّبه خویش تابناک نمود.
شیعیان و محبّان اهل بیت(ع)وی را به “صادق آل محمد(ص)” می‏شناسند؛ زیرا آن حضرت، هرگز سخنی جز راست و درست، چیزی نفرمود.
آن حضرت با تشکیل حوزه علمیه و تعلیم شاگردانش، تحول شگرفی در جهان اسلام و مذهب شیعه پدید آورد و جهانیان را با اسلام ناب محمدی (ص) و مکتب حیات بخش اهل بیت (ع) آشنا ساخت.
به همین جهت، وی را پایه گذار مذهب “امامیه” دانسته و شعیان امامی اثناعشری را “شیعه جعفری” می‏گویند.

امام جعفر صادق (ع) :
هر که به یک زندگی ساده از خدا راضی باشد خدا هم به عمل اندک او راضی شود.
(اصول کافی ، ج 3 ، ص 207)

جوک کده، میلاد بهانه خلقت، نبی اکرم(ص) و ششمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، امام جعفر صادق(ع) را به شما خوانندگان گرامی تبریک عرض می نماید.

التماس دعا

داستان زیبای بوی مادر 

13453457313

داستان زیبای بوی مادر

********

روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد….

 

 که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

 

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

 

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

 

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

 

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

 

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

 

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

 

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

 

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

 

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

 

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

 

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

 

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

 

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

 

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

 

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !

 

 

 

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید… وجود فرشته ها را باور داشته باشید

 

و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت

داستان مرد و همسرش ۲۳ بهمن ۱۳۹۳

داستان مرد و همسرش

 

مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد.

با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.

زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند.

پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پ

سرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند:

“به: همسر دوست داشتنی ام

موضوع: من رسیدم

تاریخ: دوم می 2006

میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا

شوهر دوستدارت

داستان عشق به همسر ۱۶ بهمن ۱۳۹۳

داستان عشق به همسر

the-heart-is-sad-and-beautiful-love-notes

من و همسر بسیار عزیزم به مدت  46 سال با همدیگر پیوند زناشویی داشتیم. در ولنتاین هر سال دسته گل های بسیار باشکوه به همراه  یادداشتی در 5 کلمه ساده برایم می فرستاد:” عشق من به تو بیشتر میشود

چهار فرزند ،46 دسته گل و تمام این زندگی عاشقانه میراثی بود که تا 2 سال قبل که ما را ترک کرد برای ما باقی گذاشت .

داستان پیرمرد و شیطان

داستان پیرمرد و شیطان

داستان پیرمرد و شیطان

با سلام این پست ویژه واسه دوستان گلم گزاشتم بخونید

پیری در روستایی هرروز برای نماز صبح از منزل خارج وبه مسجدمی رفت دریک روز بارانی پیر ،صبح برای نماز از خانه بیرون امد چند قدمی که رفت در چاله ای افتاد،

خیس وگلی شد به خانه بازگشت لباس راعوض کرد ودوباره برگشت پس از مسافتی برای بار دوم خیس و گلی شد برگشت لباس راعوض کرد

داستان عبرت اموز سال 1324

دو برادر ، مادر پیر و بیماری داشتند .
با خود قرار گذاشتند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر باشد یکی به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد .
چندی نگذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است ، چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق .
همان شب ندایی از پروردگار در خواب به او رسید که وی را خطاب کرد : به حرمت برادرت تو را  بخشیدم
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت : یا رب ، من در خدمت تو بودم و او در  خدمت مادر ، چگونه است مرا به حرمت او می بخشی ، آیا آنچه کرده ام مایه رضای تو نیست .َ ندا رسید : آنچه تو می کنی من از آن بی نیازم ولی مادرت از آنچه او می کند  بی نیاز نیست.

کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴

داستان شیخ 93 ۲۷ آبان ۱۳۹۳

داستان شیخ 93

ﺭﻭﺯﻱ ﺟﻮاﻧﻲ اﺯ شیخی ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮا اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺑﺮاﻱ ﭘﻮﻝ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا ﻣﻲ ﺁﺯاﺭﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪﻱ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ؟

ﺷﻴﺦ ﻗﻮﻃﻲ ﻛﺒﺮﻳﺘﻲ اﺯ ﺟﻴﺐ ﺩﺭاﻭﺭﺩ ﺳﻪ ﻧﺦ ﻛﺒﺮﻳﺖ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ و ﺩﻭ ﻧﺦ ﺁﻥ ﺭا ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻗﻮﻃﻲ ﻧﻬﺎﺩ ﺁﻥ ﻳﻚ ﻧﺦ ﺭا ﻧﺼﻒ ﻛﺮﺩ

ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﺼﻔﻪ ﻛﻪ ﻧﻮﻙ ﺗﻴﺰﻱ ﺩاشت ﻻﻱ ﺩﻧﺪاﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩ و ﮔﻔﺖ :

ﭼﻪ ﻣﻴﺪاﻧﻢ !


برچسب ها