سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

دوستیابی

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 77

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 77

 

*******

پارت هفتاد و هفتم:

نگاه ها گیج شده بود و در این وسط نگاه پسره شجاع بود که با لبخند مرموزی بر لب به سمتم بود.
در این هنگام صدای زنگ در، من و از اون شرایط خلاص کرد.
خدا پدر ومادر اونی که پشت درهست رو بیامرزه… از فاش شدن سوتی ام جلوگیری کرد.
بلند شدم و رفتم در رو باز کردم .محبوبه خانم بود .
اومد داخل و من دیگه به جمعشون برنگشتم و رفتم بالا تا لباس هام رو عوض کنم تا بریم شهر بازی .

راز عمارت
in jokkade.ir

یه مانتوی طوسی و شلوار و شال سفید و کفشای طوسی پوشیدم و برگشتم پیششون
و ملیکا خانم رو دیدم که حسابی مشغول صحبت با محبوبه خانم بود. اما بقیه نبودند.
آقا کیان تا من رو دید گفت: اومدن ملیکا جان .
بعد نگاهی به من کرد و ادامه داد: منتظر شما و مهدیار بودیم که….

نگاهی به پشت سرم کرد و گفت: که اومدین …بریم ؟ شما که کاری نداشتین ؟
-نه کاری ندارم.. کیانا اولویت داره در همه چیز.

راز عمارت
in jokkade.ir

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 69

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 69

****

پارت شصت و نهم :

مرکا رو بغل گرفتم و گفتم
-من: دلم برات تنگ میشه!
صدای گریه ی نسترن هم بلند شد.
نسترن: مرکا!
هر دومون مثل بچه های سه ساله گریه می کردیم .مرکا هر دو تامون رو در آغوش گرفت و گفت
-مرکا: دوباره میام به دیدنتون!
از این حرفش خوشحال شدم

جهش در زمان
in jokkade.ir

نسترن رو ازش جدا کردم و با لبخندی ملایم گفتم
-من: برو به سلامت!
سرشو به نشانه ی تایید تکون داد و رفت. با چشم رفتنش رو دنبال می کردم.
خدا کنه بازم بتونم چهره ی زیباشو ببینم! به سمت پشتمون برگشتیم.
-نسترن: میشه خوب شما رو بشناسیم؟
-بله! ما قبلا با میلار کار می کردیم. اما در یک فاجعه ی ترسناک هممون به کلی نابود شدیم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

–من: چی؟ صب کن ببینم! شما ها همون پنج تا جادوگری نیستین که میلار ازشون حرف می زد؟
نسترن نگاهی پر از حیرت و تعجب بهم انداخت و گفت
-نسترن: جدی؟ یعنی همشون مردن؟ وای!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 68

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 68

****

پارت شصت و هشتم :

نسترن به من نزدیک شد و زیر گوشم گفت
-نسترن: اینا بودن!
از دیدنشون خیلی شوکه شدم.
-مرکا: خیلی از دیدنتون خوشحالم!
پیرمردی که وسط همه بود،جلو اومد و گفت
-منم همینطور! چه کاری می تونم براتون بکنم؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

منو مرکا نگاهی به همدیگه انداختیم.
-من: راستش قضیه خیلی طولانیه! باید یه جای مناسبی با هم صحبت کنیم.
لبخندی روی لباش نشست. به سمت راستش اشاره کرد و گفت
-از این طرف! اونجا یه جای خیلی خوب هست.
-من: بله! ممنون!
پشت سرشون راه افتادیم. نسترن با آرنج ضربه ای به کمرم زد و گفت
-نسترن: راستش اول خیلی ترسیده بودم. اما ترسم از بین رفت.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: منم همینطور!
توی محوطه ی بزرگ و خالی ایستادیم.

-مرکا: من باید برم. بعدا می بینمتون!
به سمتش برگشتم. با ناراحتی گفتم
-من: اگه بازم بهت نیاز داشتیم باید چیکار کنیم؟
-مرکا:فک نکنم دیگه بهم نیازی داشته باشین.
از این حرفش گریه م گرفت.
به گمونم این آخرین باریه که می بینمش. بغضم ترکید، اشک از چشمام جاری شد.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 76

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 76

 

*******

پارت هفتاد و ششم:

من بی طاقت گفتم: چی شده ؟
نرگس: یلدا تو مثل خواهرمی، دوست دارم فردا تو مراسم من حضور داشته باشی .
مهران در ادامه حرف نرگس گفت:
-فردا ما قراره بریم خواستگاری نرگس و اومده بودیم از مهدیار و یلدا خانم خواهش کنیم که بیان
ولی حالا که آقا کیان و دخترعمو هم تشریف اوردن ،پس حتما باید فردا همتون بیان .
همه تبریک گفتیم .

راز عمارت
in jokkade.ir

ملیکا- وای شما دوتا دارین ازدواج می کنین ؟
به به یه عروسی افتادیم .خیلی وقته که مراسمی شرکت نکرده بودم.

بعد جمله آخرش لبخندش تلخ شد که تلخیش به همه سرایت کرد و همه سکوت کردند .
صدای کیانا سکوت را شکست :
-دلدا جون تو به من یه قول داده بودی ؟ پس کی میلیم شهل بازی؟
خدا این بچه ست یا بزرگ که همه چیز یادش می ماند؟
قبل این که چیزی بگم ،ملیکا خانم جوابش را داد: میریم عزیزم.

راز عمارت
in jokkade.ir

کیانا به حالت قهر گفت: پس دلدا و دالی چی؟
ملیکا خانم نگاهی به هممون کرد وگفت: اصلا هممون میریم، چطوره؟
کیانا جیغی از خوشحالی کشید و مادرش رو بغل کرد: آخ جون شهل بازی.
ملیکا- راستی پس محبوبه جون کجاست؟
مهدیار – نمیدونم … صبح که می گفت می خواد عصری بره برای خرید. فک کنم رفته باشه.
ملیکا- وا مگه میشه؟ ما که اومدیم درو برامون باز کرد ! پس اگه خونه نیست … کی بود؟

 

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 75

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 75

 

*******

پارت هفتاد و پنجم:

ملیکا خانم که حالا حواسش به دور وبرش جمع شده بود، به سمت مهران و نرگس رفت .
دیگه به بقیه ش نگاهی نکردم ،به آشپزخونه رفتم و از شربتی که درست کرده بودم به تعداد ریختم،
ظرف میوه رو هم بیرون گذاشتم تا برگردم و ببرم.

شربت ها رو بردم و به همه تعارف کردم به جز پسر شجاع ! طوری هم رفتار کردم که انگار ندیدمش.
با دست اشاره می کرد که بده به من ولی محل نمی دادم.

راز عمارت
in jokkade.ir

خواستم سینی رو بزارم رو میز که یدفعه این نرگس ذلیل مرده ،گفت:
-عع … یلدا جون آقا مهدیار یادت رفت.
دیدم همه نگام می کنن . این جوری هم که زشته مجبوری سینی رو به سمتش گرفتم و گفتم :
-ببخشید ندیدمشون.
پسر شجاع چپ چپ نگام کرد و اروم گفت :
-چشات کوره دیگه، میگما ندیدی واسه همون!
یه ابروم رو بالا انداختم و مثل خودش اروم گفتم:
-نچ …واسه اینه که اونقدر مهم نیستی که به چشم نمی آی!

راز عمارت
in jokkade.ir

از چشماش داشت آتیش میزد بیرون … خودم رو کنار کشیدم
و رفتم و کنار ملیکا خانم که تنها جای باقی مونده بود نشستم.
پسر شجاع- راستی مهران چه عجب از این ورا؟
مهران و نرگس نگاهی بهم کردند و لبخندی بینشان رد و بدل شد
که فهمیدم باید چیز های خوبی در میان باشد.
مهران- راستش من و نرگس اومدیم تا شما رو غافلگیر کنیم که خودمون غافلگیر شدیم.
بعدشم هر دو خندیدند.

 

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 67

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 67

****

پارت شصت و هفتم :

-نسترن: خب حالا کجان؟
-مرکا: همین جا! فقط کسانی می تونن اونا رو ببینن که خیلی مهم و صادق باشن.
-من: پس یعنی ما آدمای درستی نیستیم! عجب!
نسترن با صدای مشکوکی گفت
-نسترن: اینا… اینجا….
بازم می خواد ترسناک بازی دربیاره. چهره ی نسترن اصلا واضح نبود.
اما احساس کردم محیط اطرافمون روشن تر شد.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: مرکا! تو چراغ روشن کردی؟
-نسترن: اینجان! اونا… اینجان!
اعصابم داغون شد. به نسترن که به پشت سرم خیره شده بود گفتم
-من: به چی نگاه می کنی؟
سرمو به سمت پشتم چرخوندم که یهو با نور عجیب و سفیدی رو به رو شدم.
-من: وای!

جهش در زمان
in jokkade.ir

به سمت بیرون دویدم که یهو مرکا با قیافه ای متعجب جلومو گرفت
-من: ولم کن!
-مرکا: شما دو تا اونا رو دیدین! من باور نمی کنم!

دست از تلاش برداشتم. به سمت پشتم برگشتم.
پنج تا پیرمرد خوش چهره و ریش سفید، با لباسی بلند و سفید و موهایی پریشان،
یک وجب بالا تر از سطح زمین ایستاده بودن. هر پنج نفرشون مثل ماه، درخشان بودن.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 66

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 66

****

پارت شصت و ششم :

این مرداب با مرداب قبلی خیلی متفاوت بود. کف زمین با آب های مرده و بدبو خیس شده بود
و تعداد درختا هم نسبت به مرداب آناتاهی خیلی کمتر بود .حالم از بوی گند آب به هم می خورد.
توی کفشامون پر آب بود. به بدختی از توی گلا خارج شدیم.
-مرکا: انتهای اینجا یه غار هست! اونا اونجان!
-نسترن: منظورت همون پنج تا روحن؟
-مرکا: اهم!

جهش در زمان
in jokkade.ir

هیچ علاقه ای به ارتباط برقرار کردن با ارواح ندارم.ب
ه گفته ی بقیه و اینترنت، اگر با روح و جن ها ارتباط برقرار کنی، باید فاتحتو بخونی.
چون هم گناهه و هم ترسناکه! هرچی جلوتر می رفتیم، تاریک تر می شد.
گوشیمو از توی کیفم بیرون آوردم و چراغشو روشن کردم.
-نسترن: دمت گرم! فکر خوبیه!
-مرکا: خیلی باهوشی!

جهش در زمان
in jokkade.ir

ذوق زده شدم ناجور! حس غرور بهم دست داد. در حال حرکت بودم که یهو مرکا گفت
-مرکا: رسیدیم!
با چراغ قوه ی گوشیم دور تا دورمون رو نگاه کردم. جز دیوار و سنگ چیز دیگه ای نبود.
-مثل یه متروکه ست!
-مرکا: متروکه نیست اما اینجا قبلا یه خونه ی خیلی قدیمی بوده که صاحباش به نحوه ی خیلی بدی مرده بودن.
صدامون اکو می شد.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 65

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 65

****

پارت شصت و پنجم :

سرم گیج می رفت. چشمامو بستم. این چرا همچین شد؟
-نسترن: سرم گیج می ره!
-مرکا: تموم شد.
اصلا دوست نداشتم چشمامو باز کنم.
-نسترن: وای خدای من!
این حرف نسترن بدجوری فضولیمو فعال کرد .چشمامو باز کردم. همه جا تاریک بود.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: اینجا دیگه کجاست؟
حباب آروم آروم روی زمین نشست و با واکنش خیلی کمی از بین رفت.
-مرکا: رسیدیم. اینجا مرداب آرتمیسه!
-من: پس اون حباب یه جور ماشین مسافربریه؟
نسترن زد زیر خنده. چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم
-من: چرا می خندی!

جهش در زمان
in jokkade.ir

بریده بریده گفت
-نسترن: حباب، ماشین زما_
-مرکا: درسته!
نسترن خندشو قورت داد. بد جوری ضایع شد.
واقعا حال کردم. نگاه تمسخر آمیزی بهش انداختم و گفتم
-من: ضایع شدی؟

از ضایع شدن آدمایی که خودشون و کاربلد می دونن، خیلی لذت می برم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 64

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 64

****

پارت شصت و چهارم :

جهش در زمان
in jokkade.ir

مرکا به سمتمون برگشت و گفت :
-مرکا: همینجا خوبه.
-نسترن: چی؟
عین ملخ به چشماش خیره شدم. خندید و گفت
-مرکا: فک کردی قراره پیاده بریم اونجا؟ تا اونجا کلی راهه!
تا حدودی منظورش رو گرفتم.
به گمونم می خواد یه جور دیگه ای ما رو برسونه.

جهش در زمان
in jokkade.ir

مرکا: تا جایی که امکان داره به من نزدیک شین.
فک کردم باید برم بغلش بشینم. خودمو عین کنه بهش چسبوندم.
خیلی هیکلیه! کنارش مثل یه بچه م. دستاش رو دور گردن دوتامون حلقه کرد.
یهو زیر کف دستاش نور بنفشی درخشید.
-من: ها؟

حبابی بزرگ دور، تا دورمون رو پوشوند.
خیلی آروم از روی سطح زمین بلند شد و توی فاصله ی پنج متری ایستاد.
عین ندید بدیدا به زمین زیر پامون نگاه می کردم.
اولین باریه که تا حد از زمین فاصله می گیرم. خیلی حس خوبی داره!

جهش در زمان
in jokkade.ir

نسترن با دستاش دیواره های حباب رو لمس کرد و گفت
-نسترن: چه جذابه!
می خواستم بگم آره که یکدفعه هر چی جلوی چشمام بود عین چرخ و فلک ،شروع به حرکت کرد.
کل دنیا داشت دور سرم می چرخید.
-مرکا: آروم باشین. الان تموم میشه.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 74

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 74

*******

پارت هفتاد و چهارم:

“دنیا اگه خوب … اگه بد ، با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه”

و اشک هایی که از سر شوق از چشم های اقا کیان و ملیکا خانم می بارید.
خدا می داند این مادر و دختر چقدر دلتنگ بودند؟

“مادر …
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم
مادر …
لالایی … لالایی …”

راز عمارت
in jokkade.ir

سرم رو که برگردوندم متوج ه مهران و نرگس شدم که در همان ورودی خشکشان زده بود
و نرگس هم تحت تاثیر قرار گرفته بود و گریه می کرد.

پسر شجاع رو دیدم که چشمانش پر شده بود
و برای این که جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد دستانش را مشت کرده بود….
وا چی میشه مگه گریه کنی؟
اقا کیان به سمت همسر ودخترش رفت و از روی زمین بلندشان کرد
و خودش دخترش را بغل کرد.

راز عمارت
in jokkade.ir

کم کم همه نشستند و من که همونجا خشکم زده بود،
پسر شجاع آروم طوری که فقط خودمون بشنویم گفت:
-تو دیگه برای چی گریه می کنی ؟ نمایش تموم شده ها!
با حرص نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که راهش رو کشید و رفت .
-پسره ی بیشعور .. اخه به توچه؟ ..اصلا من کی گریه کردم؟
دستی به صورتم کشیدم که خیس اشک بود…
وای وای خدا آبروم رفت….
نه اصلا چرا آبروم بره خوب احساساتی شدم اون از سنگه من چه کنم؟

**********


برچسب ها