سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

دوستیابی

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 81

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 81

 

*******

پارت هشتاد و یکم:

دوباره همشون جفت جفت بازی در اوردن و باز این دو موش و گربه رو تنها گذاشتن.
این بار من نمی خواستم سوار شم که او با تمسخر گفت: نکنه میترسی ؟
-من؟ ترس؟ …اصلا امکان نداره بترسم. از چیش بترسم اخه؟

راز عمارت
in jokkade.ir

به غرورم برخورده بود شدید ،اما خودم که میدونستم میترسم .
به خاطر همین باز نرفتم که نرگس و ملیکا گفتن
یا همه سوار میشیم یا هیچ کس.
صدای گریه کیانا داشت بلند میشد و همه منتظر نگام می کردند.

راز عمارت
in jokkade.ir

چه کنم که دل رحمم ودلم نیومد ،دل بچه رو بشکونم…
قبول کردم این ترس رو به خاطرش به جون بخرم.
سوار شدیم و او با پوزخند گوشه ى لبش روبروی من نشست.

 

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 80

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 80

 

*******

پارت هشتادم:

از اقا کیان وملیکا خانم که نگویم چنان محو نگاه هم می شدند که
انگار جز آن ها کسی ان جا نیست و این دو گنجشک عاشق که دیگر بماند ….!
این وسط من و پسر شجاع بودیم که با نگاهمان دعوا می کردیم و شلنگ تخته پرت می کردیم .
کیانا بعد این که تک تک وسایل را سوار شد ، گفت می خواهد سوار چرخ و فلک بزرگ بشود .

راز عمارت
in jokkade.ir

مهران رفت و با چند بلیط برگشت و به همه یکی داد .
پسر شجاع با تعجب پرسید: برای همه چرا گرفتی ؟
مهران- خب پس ما واسه چی اومدیم ؟ یدونه چرخ و فلکم می خوای سوار نشیم؟

راز عمارت
in jokkade.ir

مهدیار- من که نمیام . شما برین.
مهران- بچه شدی؟ با ما میای … همین که گفتم البته من با عشقم تنها سوار میشم.
پسر شجاع و من هر دو ایشی هماهنگ گفتیم ،که بعدش به هم نگاهی با اخم کردیم.

 

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 79

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 79

 

*******

پارت هفتاد و نهم:

زیر چشمی نگاهی به پسر شجاع انداختم تا تعارفی بکند برای سوار شدنم .
ولی او در حالی که به سمت پرادواش می رفت گفت:
– اگه خواستی می تونی سوار شی !

راز عمارت
in jokkade.ir

همان جا ایستاده بودم و تکونی به خودم نمی دادم
که دیدم می خواد حرکت کنه که سریع بدون ضایع بازی در عقب را باز کردم تا سوار شوم.
که صدایش مانع شد.
پسرشجاع- فکر نکنم تو صحبتم گفته باشم که راننده شخصیتم، نه؟
آروم و زیر لب گفتم : خیلیم دلت بخواد.

راز عمارت
in jokkade.ir

فکر نکنم شنیده باشه چون اگه می شنید صد در صد جوابی می داد.
جلو سوار شدم و در طول مسیر هم صحبتی بینمان رد و بدل نشد .
در شهر بازی نرگس و مهران هم به جمعمان اضافه شدند
و کیانا حدود یک ساعت سوار وسایل کودکان میشد
و حسابی برای خودش خوشحالی می کرد…

 

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 78

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 78

 

*******

پارت هفتاد و هشتم:

آقاکیان هم لبخندی زد و جلوتر از همه بیرون رفت.
واقعا کاری نداشتم فقط چند صفحه از درسم مونده بود ک موقع برگشتنم می خوندم.
پسر شجاع از کنارم رد شدنی گفت: خودشیرین.
از پشت سر غضبناک نگاهش کردم که برگشت
و چشمکی زد و بازم برگشت به راهش ادامه داد.

راز عمارت
in jokkade.ir

به محبوبه خانم هم پیشنهاد دادیم که گفت پایش درد می کند و نمی تواند بیاید .
تو حیاط عمارت، ازشون در مورد نرگس و مهران پرسیدم
که گفتن با هم میان و آقا کیان مثلا پیشنهاد به قول خودش عالی به ملیکا خانم داد.
که چون آن ها زوجی رفته اند پس ما هم بریم
که با دو رای شدیدا مخالف من و پسر شجاع روبرو شد .

راز عمارت
in jokkade.ir

چون اگر ان ها می رفتند من مجبور بودم سوار ماشین این پسره بشم.

اما ملیکا خانم قبول کرد و آن دو بدون توجه به ما با هم رفتند
و کیانا را هم با خود بردند.

 

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 77

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 77

 

*******

پارت هفتاد و هفتم:

نگاه ها گیج شده بود و در این وسط نگاه پسره شجاع بود که با لبخند مرموزی بر لب به سمتم بود.
در این هنگام صدای زنگ در، من و از اون شرایط خلاص کرد.
خدا پدر ومادر اونی که پشت درهست رو بیامرزه… از فاش شدن سوتی ام جلوگیری کرد.
بلند شدم و رفتم در رو باز کردم .محبوبه خانم بود .
اومد داخل و من دیگه به جمعشون برنگشتم و رفتم بالا تا لباس هام رو عوض کنم تا بریم شهر بازی .

راز عمارت
in jokkade.ir

یه مانتوی طوسی و شلوار و شال سفید و کفشای طوسی پوشیدم و برگشتم پیششون
و ملیکا خانم رو دیدم که حسابی مشغول صحبت با محبوبه خانم بود. اما بقیه نبودند.
آقا کیان تا من رو دید گفت: اومدن ملیکا جان .
بعد نگاهی به من کرد و ادامه داد: منتظر شما و مهدیار بودیم که….

نگاهی به پشت سرم کرد و گفت: که اومدین …بریم ؟ شما که کاری نداشتین ؟
-نه کاری ندارم.. کیانا اولویت داره در همه چیز.

راز عمارت
in jokkade.ir

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 69

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 69

****

پارت شصت و نهم :

مرکا رو بغل گرفتم و گفتم
-من: دلم برات تنگ میشه!
صدای گریه ی نسترن هم بلند شد.
نسترن: مرکا!
هر دومون مثل بچه های سه ساله گریه می کردیم .مرکا هر دو تامون رو در آغوش گرفت و گفت
-مرکا: دوباره میام به دیدنتون!
از این حرفش خوشحال شدم

جهش در زمان
in jokkade.ir

نسترن رو ازش جدا کردم و با لبخندی ملایم گفتم
-من: برو به سلامت!
سرشو به نشانه ی تایید تکون داد و رفت. با چشم رفتنش رو دنبال می کردم.
خدا کنه بازم بتونم چهره ی زیباشو ببینم! به سمت پشتمون برگشتیم.
-نسترن: میشه خوب شما رو بشناسیم؟
-بله! ما قبلا با میلار کار می کردیم. اما در یک فاجعه ی ترسناک هممون به کلی نابود شدیم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

–من: چی؟ صب کن ببینم! شما ها همون پنج تا جادوگری نیستین که میلار ازشون حرف می زد؟
نسترن نگاهی پر از حیرت و تعجب بهم انداخت و گفت
-نسترن: جدی؟ یعنی همشون مردن؟ وای!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 68

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 68

****

پارت شصت و هشتم :

نسترن به من نزدیک شد و زیر گوشم گفت
-نسترن: اینا بودن!
از دیدنشون خیلی شوکه شدم.
-مرکا: خیلی از دیدنتون خوشحالم!
پیرمردی که وسط همه بود،جلو اومد و گفت
-منم همینطور! چه کاری می تونم براتون بکنم؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

منو مرکا نگاهی به همدیگه انداختیم.
-من: راستش قضیه خیلی طولانیه! باید یه جای مناسبی با هم صحبت کنیم.
لبخندی روی لباش نشست. به سمت راستش اشاره کرد و گفت
-از این طرف! اونجا یه جای خیلی خوب هست.
-من: بله! ممنون!
پشت سرشون راه افتادیم. نسترن با آرنج ضربه ای به کمرم زد و گفت
-نسترن: راستش اول خیلی ترسیده بودم. اما ترسم از بین رفت.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: منم همینطور!
توی محوطه ی بزرگ و خالی ایستادیم.

-مرکا: من باید برم. بعدا می بینمتون!
به سمتش برگشتم. با ناراحتی گفتم
-من: اگه بازم بهت نیاز داشتیم باید چیکار کنیم؟
-مرکا:فک نکنم دیگه بهم نیازی داشته باشین.
از این حرفش گریه م گرفت.
به گمونم این آخرین باریه که می بینمش. بغضم ترکید، اشک از چشمام جاری شد.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 76

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 76

 

*******

پارت هفتاد و ششم:

من بی طاقت گفتم: چی شده ؟
نرگس: یلدا تو مثل خواهرمی، دوست دارم فردا تو مراسم من حضور داشته باشی .
مهران در ادامه حرف نرگس گفت:
-فردا ما قراره بریم خواستگاری نرگس و اومده بودیم از مهدیار و یلدا خانم خواهش کنیم که بیان
ولی حالا که آقا کیان و دخترعمو هم تشریف اوردن ،پس حتما باید فردا همتون بیان .
همه تبریک گفتیم .

راز عمارت
in jokkade.ir

ملیکا- وای شما دوتا دارین ازدواج می کنین ؟
به به یه عروسی افتادیم .خیلی وقته که مراسمی شرکت نکرده بودم.

بعد جمله آخرش لبخندش تلخ شد که تلخیش به همه سرایت کرد و همه سکوت کردند .
صدای کیانا سکوت را شکست :
-دلدا جون تو به من یه قول داده بودی ؟ پس کی میلیم شهل بازی؟
خدا این بچه ست یا بزرگ که همه چیز یادش می ماند؟
قبل این که چیزی بگم ،ملیکا خانم جوابش را داد: میریم عزیزم.

راز عمارت
in jokkade.ir

کیانا به حالت قهر گفت: پس دلدا و دالی چی؟
ملیکا خانم نگاهی به هممون کرد وگفت: اصلا هممون میریم، چطوره؟
کیانا جیغی از خوشحالی کشید و مادرش رو بغل کرد: آخ جون شهل بازی.
ملیکا- راستی پس محبوبه جون کجاست؟
مهدیار – نمیدونم … صبح که می گفت می خواد عصری بره برای خرید. فک کنم رفته باشه.
ملیکا- وا مگه میشه؟ ما که اومدیم درو برامون باز کرد ! پس اگه خونه نیست … کی بود؟

 

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 75

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 75

 

*******

پارت هفتاد و پنجم:

ملیکا خانم که حالا حواسش به دور وبرش جمع شده بود، به سمت مهران و نرگس رفت .
دیگه به بقیه ش نگاهی نکردم ،به آشپزخونه رفتم و از شربتی که درست کرده بودم به تعداد ریختم،
ظرف میوه رو هم بیرون گذاشتم تا برگردم و ببرم.

شربت ها رو بردم و به همه تعارف کردم به جز پسر شجاع ! طوری هم رفتار کردم که انگار ندیدمش.
با دست اشاره می کرد که بده به من ولی محل نمی دادم.

راز عمارت
in jokkade.ir

خواستم سینی رو بزارم رو میز که یدفعه این نرگس ذلیل مرده ،گفت:
-عع … یلدا جون آقا مهدیار یادت رفت.
دیدم همه نگام می کنن . این جوری هم که زشته مجبوری سینی رو به سمتش گرفتم و گفتم :
-ببخشید ندیدمشون.
پسر شجاع چپ چپ نگام کرد و اروم گفت :
-چشات کوره دیگه، میگما ندیدی واسه همون!
یه ابروم رو بالا انداختم و مثل خودش اروم گفتم:
-نچ …واسه اینه که اونقدر مهم نیستی که به چشم نمی آی!

راز عمارت
in jokkade.ir

از چشماش داشت آتیش میزد بیرون … خودم رو کنار کشیدم
و رفتم و کنار ملیکا خانم که تنها جای باقی مونده بود نشستم.
پسر شجاع- راستی مهران چه عجب از این ورا؟
مهران و نرگس نگاهی بهم کردند و لبخندی بینشان رد و بدل شد
که فهمیدم باید چیز های خوبی در میان باشد.
مهران- راستش من و نرگس اومدیم تا شما رو غافلگیر کنیم که خودمون غافلگیر شدیم.
بعدشم هر دو خندیدند.

 

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 67

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 67

****

پارت شصت و هفتم :

-نسترن: خب حالا کجان؟
-مرکا: همین جا! فقط کسانی می تونن اونا رو ببینن که خیلی مهم و صادق باشن.
-من: پس یعنی ما آدمای درستی نیستیم! عجب!
نسترن با صدای مشکوکی گفت
-نسترن: اینا… اینجا….
بازم می خواد ترسناک بازی دربیاره. چهره ی نسترن اصلا واضح نبود.
اما احساس کردم محیط اطرافمون روشن تر شد.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: مرکا! تو چراغ روشن کردی؟
-نسترن: اینجان! اونا… اینجان!
اعصابم داغون شد. به نسترن که به پشت سرم خیره شده بود گفتم
-من: به چی نگاه می کنی؟
سرمو به سمت پشتم چرخوندم که یهو با نور عجیب و سفیدی رو به رو شدم.
-من: وای!

جهش در زمان
in jokkade.ir

به سمت بیرون دویدم که یهو مرکا با قیافه ای متعجب جلومو گرفت
-من: ولم کن!
-مرکا: شما دو تا اونا رو دیدین! من باور نمی کنم!

دست از تلاش برداشتم. به سمت پشتم برگشتم.
پنج تا پیرمرد خوش چهره و ریش سفید، با لباسی بلند و سفید و موهایی پریشان،
یک وجب بالا تر از سطح زمین ایستاده بودن. هر پنج نفرشون مثل ماه، درخشان بودن.

**********


برچسب ها