سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 27

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 27

*******

پارت بیست و هفنم :

رنگش پرید.لیوان آب و زمین گذاشت و با نگاه بدی که داشت ، به چشمام خیره شد.
نگاهمو از چشمای ترسناکش گرفتم.به دیوار تکیه زدم و گفتم
-من: فک نکنم امشبو برگردن.
-نسترن: نمی دونم!شایدم اومدن.از کجا می دونی؟یه امشبم صبر می کنیم.
گمون نکنم امشبو دووم بیارم.خدایا!مشکل چیه؟
چه اتفاقی داره می افته؟قیامته یا داریم منقرض میشیم؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

تا شبو
بیحال با استرس گذروندیم.شب موقع خواب، دیگه روی تختم نخوابیدم.
دو تا بالش با یه پتوی دو نفره آوردم و روی زمین انداختم.

نسترن خودش روی زمین پهن کرد.منم رختخوابامو نو مرتب کردم.
-من: بیا اینجا دراز بکش.
-نسترن: باشه!

جهش در زمان
in jokkade.ir

یه دور قمری زد تا بالاخره سرشو روی بالش گذاشت.
پتو رو روم کشیدم و در حالی که نگاهم به لامپ روی سقف بود گفتم
-من: صبرمون بی فایده بود.هیچ خبری ازشون نیست!لعنتی!
-نسترن: به گوشیشونم زنگ زدم ولی جواب نداد.
خندیدم و گفتم
-من: راستش از صبح تا حالا دارم بهشون زنگ می زنم.
به سامان،مامانم و سارینا.هیچ کدوم جواب ندادن.
اولش فک می کردم شماره ها رو اشتباهی گرفتم
ولی بعدش فهمیدم که واقعا نیستن.جدی جدی ناپدید شدن.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 25

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 25

*******

پارت بیست و پنجم :

مو های بدنم سیخ سیخ شد.حس بدی داشتم.پس بگو چرا قرمه سبزی بو گرفته.
سرشو تکون داد و با ناامیدی گفت
-نسترن: نمیدونم.
چشممو و به زمین دوختم.نکنه همه ی این تعداد مرده باشن!
یعنی سارینا و مامان…نه!این امکان نداره!
مطمئنم یه اشتباهی پیش اومده.شایدم رفتن مسافرت!

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: امشبم صبر می کنیم.
اگه نیومدن فردا دست به کار میشیم.فقط دو تاییمون!تنها!
نسترن نگاهی گذرا بهم انداخت و گفت
-نسترن: باشه!راستش خونه مون خیلی سرد و بی روح و ترسناک شده!
میشه امشب اینجا بمونم؟

لبخندی زدم و گفتم
-من: حتما!از خدامه!

جهش در زمان
in jokkade.ir

از روی مبل پا شدم و رفتم سمت اتاقم.
-من: نمی خوای لباساتو دربیاری؟
-نسترن: اوه چرا!
مشغول آویزون کردن لباساش بود که یهو تلفن خونمون زنگ خورد.
به شماره ای که روش افتاده بود نگاه کردم
-من: عمه مریمه!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 26

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 26

*******

پارت بیست و ششم :

برش داشتم.
من: الو.سلام عمه جون خوبی؟
-عمه مریم: سلام سارا.ممنون.مامان و سارینا خوبن!
یعنی باید قضیه رو بهش می گفتم؟آره.شاید اون بدونه کجان!
-من: راستش دو روزه رفتن بازار و هنوزم برنگشتن!
مگه بازار رفتن این قدر طول می کشه.تو نمی دونی کجان؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

صداش ناراحت شد و با صدای کز و غمگینی گفت
-عمه مریم: نه به خدا.سامان منم نیست.
-من: چی؟سامان چرا؟

سامان پسر عمه ی منه.یه بار اومد خواستگاریم ولی بهش جواب رد دادم.
-عمه مریم: نمی دونم.بهروز رفته دنبالش ولی اونم برنگشته!
خواستم زنگ بزنم ببینم تو خبری نداری.ببخشید.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: عیبی نداره.اگه خبری ازشون شد باهام تماس بگیرین.فعلا خداحافظ.
-عمه مریم: باشه!خداحافظ.
گوشیو قطع کردم.توی خیالاتم سپری می کردم که صدای نسترن بلند شد.
-نسترن: چی شده؟
برگشتم و گفتم
-من: راستش پسر عمه و شوهر عمم هم ناپدید شدن!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 24

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 14

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 24

*******

پارت بیست و چهارم :

یه گوشه از حال پذیرایی نشستم و دستمو روی سرم گذاشتم
که یهو همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
بدون اینکه به اسمش نگاه کنم برش داشتم.
-من: الو؟
-نسترن: زنگ زدم.
گوشیمو دو دستی گرفتم و با عجله پرسیدم
-من: خب چی گفت؟هی!!
مکث کوتاهی کرد و گفت
-نسترن: الان میام اونجا!

جهش در زمان
in jokkade.ir

تا حرفش تموم شد تلفونو قطع کرد.
-من: نسترن!

ای خدا تا این خبر و به من بده سکته میکنم.
منتظر زنگ ایفن بودم که زنگ خورد.بازش کردم.به استقبالش رفتم و گفتم
-من: بیا تو!
اومد داخل و با چهره ی نگران و ناراحتی روی مبل نشست!
خدا بهمون رحم کنه!کنارش نشستم و ازش پرسیدم
-من: خب بگو چی شده؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

نفس عمیقی کشید و گفت
-نسترن: وقتی بهش زنگ زدم گفت که از دیروز تا حالا تقریبا یک سوم مردم تبریز به طرز عجیبی ناپدید شدن.
هیچ چیز مشکوکی هم توی شهر دیده نشده!
خشکم زد.عین ملخ به چشماش زل زدم و گفتم
-من: چی داری می گی؟منظورت چیه؟

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 33

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 33

*******

پارت سی و سوم:

زود به سمت اشپز خانه رفتم تا چاقویی چماقی چیزی بردارم.
با یک دستم چاقو را برداشتم و کناره های ملحفه را در جلو گره زدم
تا باز نشود موقع مرگ بی عفت شوم.

به اطراف نگاه کردم تا چیز دیگری نیز بردارم که چشمم به وردنه نونایی افتاد
اما تو قسمت بالایی ظرفا بود و دستم نمی رسید.
به زور خودمو کشیدم بالا و برداشتم
وقتی می خواستم دستمو بیارم پایین یهو دستم خورد به یکی از ظرفا و افتاد .

راز عمارت
in jokkade.ir

صدای شکستنش مثل ناقوس مرگ بود.
با این که اروم بود ،اما میدونستم که حتما شنیدن و احتمال زنده موندنم به ده درصد رسید.
ماهی تابه ای که اونجا بود و زودی برداشتم و دویدم تو حال
تا اول زنگ بزنم پلیس بعد عملیات زد و خورد و شروع کنم .
من عاشق این پلیس بازیام ولی میدونم این دفعه دیگه این پلیس بازیم کار دستم میده

راز عمارت
in jokkade.ir

نرسیده به تلفن با صدای یکی از ان ها ایستادم….

– کی هستی تو ؟ وایسا ببینم.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 32

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 32

*******

پارت سی و دوم:

مهران خواست چیزی بگوید که صدای شکستن چیزی باز مانع شد.
هر دو باتعجب به هم نگاهی کردند وبه سمت صدا برگشتند

مهران که بسیار از ارواح و اجنه می ترسید
با دیدن یک روح ان هم در عمارت اقا بزرگ نزدیک بود از حال برود
اما مهدیار فکر می کرد دزد است اما چرا سفید پوشیده است این دزد نابلد؟؟

راز عمارت
in jokkade.ir

یلدا

نیمه شب بود که با صدای نا واضحی که از پایین می امد از خواب پریدم و با ترس سر جایم نشستم :
-محبوبه ست بابا بگیر بخواب …
اما ترسم کم نشد که هیچ بیشترم شد. نکنه دزد باشه اخه محبوبه الان بیاد این جا چی کار؟
اصلا این جا نگهبان داره چطوری میتونه یه دزد بیاد تو ؟ وای نکنه بیهوشش کردن یا کشتنش !وای نه..!
با ترس واضطراب بلند شدم و خواستم بروم که یادم افتاد چیزی سرم نیست
با عجله ملافه تخت را کشیدم و به سرم انداختم.

راز عمارت
in jokkade.ir

وقتی از پله ها پایین می امدم، هیکل دو مرد را دیدم که نزدیکی های ورودی درحال حرف زدن بودند .
فکر کنم نقشه می کشیدند از ترس ممکن بود سکته کنم، اما خیلی خوشتیپ بودند.
خوش بحال این پولدارا که دزداشون هم باکلاس وخوشتیپه….
وجدانم نهیب زد : اخه الان وقت این حرفاست؟
الان که اومدن کشتنت می فهمی کی خوشتیپه ..

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 31

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 31

*******

پارت سی و یکم:

کیانا با این که بچه است ولی خیلی منطقی و معقولانه رفتار میکند .
شاید اگر من جای او بودم حتی حاضر نمی شدم از مادرم جدا شوم چه برسد به این که دوسال از او دور باشم
وحتی پدر بزرگ ومادر بزرگم هم بروند .
به گفته مژده خانم سال پیش کیانا با این که سه و اندی سن داشت
ولی اواخر وقتی می خواستند به بیمارستان عیادت مادرش بروند به اتاقش می رفت
و در را قفل می کرد تا با انها همراه نشود به نظرم نمی خواست مادرش را در ان وضع ببیند
و بعد ان بود که به خواسته ملیکا خانم به ایران امدند….
آه آه…چه می کند این بیماری با زندگی مردم؟…خدا خودش رحم کند برکیانا های این دنیا..!

راز عمارت
in jokkade.ir

مهدیار

با صدای مهران چشم هایش را باز می کند وبه سمتش بر میگردد.
مهران:اه مهدیار چقدر میخوابی تو… چند ساعت تو هواپیما خواب بودی
بعدشم تا سوار تاکسی شدیم باز خوابیدی !

مهدیار خواب الود سرش را تکان میدهد و از تاکسی پیاده می شود
و رو به مهران که در حال غر زدن است می گوید : چمدونارو هم تو بیار
مهران :امره دیگه سرورم ندارین؟؟ پرررو

راز عمارت
in jokkade.ir

مهدیار جلوتر از او کرایه را حساب می کند و به سمت خانه می رود
و مهران در حالی که چمدان ها را دنبال خود می کشد
با کمی حرص به مهدیاری که حالا دیگر وارد پذیرایی شده می گوید :
-اره دیگه همه جا مهران. تو شرکت این کار و بکن مهران اونو نکن مهران . تو خیابون چمدونمو بیار مهران.
مهدیار دستش را به حالت سکوت بالا اورد، مانع ادامه ی غر زدنای الکی مهران شد:
-خب بابا همش دو تا چمدون اوردیا هی غر میزنی، چه خبرته ؟

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 30

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 30

*******

پارت سی ام:

مژده خانم بعد این سوال یه پنج دقیقه ای چیزی نگفت انگار داشت فکر می کرد به گذشته:
-کیان حتی نمیدونه ملیکا مریضه !! ملیکا چون اون و خیلی دوس داره و وقتی مریضیش رو فهمیده بهونه اورده
و همش اذیت کرده تا کیان طلاقش بده ولی نمی دونم چرا کیان طلاقش نداد
و با بهونه ای که ملیکا هیچ وقت در موردش حرف نزد رفت لندن و کیان هم به خواستش احترام گذاشت
و هر دو روز یا بعضی وقتا هر روز میاد و کیانا رو می بره بیرون من نمیزارم که کیانا رو ببره خونه خودش
چون اون جا کسی نیست که از دوردونم مواظبت کنه.

راز عمارت
in jokkade.ir

اهی کشید وادامه داد: ازش مراقبت می کنی؟؟
راستش تو اونقدر خوب و پاکی که میخوام کیانا رو هم برای مدتی اینجوری تربیت کنی
اون تو این سالا کسی رو نداشته که بهش یاد بده خوب چیه بد چیه ؟
منم که حال و حوصله ای برام نمونده …

الان دیگه کامل درک می کردم کارهایش را و مطمئن گفتم: بله مژده خانم.
مژده خانم-سلامت باشی دخترم ،واقعا ممنونم.

راز عمارت
in jokkade.ir

*******
فردای آن روز اقا و خانم شجاع ایران رو به مقصد آلمان ترک کردند
و هر دو به قول خودشان خیالشان از بابت کیانا راحت شد.

اقای شجاع مرد بسیار مهربانی ایست در این مدت کوتاه واقعا به من مثل دخترش محبت میکرد.
در این دو روزی که رفته اند جای خالیشان حس می شود و مخصوصا کیانا خیلی بی قراری می کند .
حتی موقع خداحافظی قهر کرده بود وبه فرودگاه نمی امد ,
اما وقتی یکم با او حرف زدم با وجود ناراحتیش همراهمان امد
و در راه اقای شجاع سعی داشت از دلش دراورد…

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 29

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 29

*******

پارت بیست و نهم:

دستم وکشید و منم نشستم.
مژده خانم-اخه عزیزم کجا ببرمش؟ببرم درد هر دوتاشون زیادتر بشه؟
که بچم بیشتر غصش بگیره ودم نزنه! مگه خودش درداش بسش نیست؟
-ببخشید مژده خانم میدونم دارم فضولی میکنم وبه من اصلا ربطی نداره
ولی من اصلا از حرفاتون چیزی سر در نمیارم که کمکی بهتون بکنم.

راز عمارت
in jokkade.ir

مژده خانم-نه عزیزم این چه حرفیه بالاخره تو هم دیگه از این به بعد جزیی از این خانواده ای
وباید یه چیزایی رو بدونی.راستش ،دخترم سال پیش به خاطر بیماری سرطان مجبور به رفتن به لندن شد
برای درمان تو ایران هم پیش پزشکای خوب ایران هم رفتیم ولی هیچ کدوم نتونستن کاری بکنن
البته چند جلسه شیمی درمانی شد ولی اونقدر پیشرفته بود که برای ادامه درمان مجبور شدیم ببریمش لندن.

الان یک ساله که تحت درمانه و حالش به قدری خوبتر شده که دختر دیگمم همونجا داره درس میخونه
و هم ازش مراقبت میکنه . ماهم میخوایم برای مدتی بریم پیشش چند ماه پیش به اصرار خودش برگشتیم
چون هم برای کیانا خوب نبود هم خوده ملیکا .واسه همین اومدیم وایندفعه دیگه نمی خوایم کیانا رو ببریم
و تو اگه قبول کنی ازش مراقبت کنی، خیلی خوب میشه.
البته پسرم چند روز دیگه برمی گرده، ولی اون یه پسره و نمیتونه درست حسابی از بچم مراقبت کنه
که خودشم کار داره اگه به امید اون بزارمش و برم که ….

راز عمارت
in jokkade.ir

-همسر ملیکا خانم چی؟
بعد این سوال یدفعه ای که نمیدونم چطوری پرسیدم ولی خجالت کشیدم از پروییم.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 28

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 28

*******

پارت بیست و هشتم:

هاج وواج داشتم نگاهش میکردم. واقعا در مورد من چه فکری کرده بود

–یعنی چی؟؟ یعنی شما فکر کردین من دزدم
یا چون پول ندارم فکر کردین چشمم باید به طلا و جواهر شما باشه؟؟
بلند تر گفتم :ولی اشتباه فکر کردین عزیز به من این کار ها رو یاد نداده …
متاسفم واسه شما که همچین فکرهایی واسه ادمایی بدبختی مثل من دارین…
بلند شدم وبه سمت چمدونم رفتم گرفتمش و دنبال خودم کشیدم.
مژده خانم مانع حرکتم شد.

راز عمارت
in jokkade.ir

-صبر کن دخترم …بهم حق بده، بعد اون بلاهایی که پرستار های قبلی سرم اوردن این کار و بکنم.
میدونم کارم خیلی بد بوده ولی مجبور بودم.
باید امتحانت می کردم تا بشناسمت تا کیانا رو دستت بسپارم تا با خیال راحت برم لندن .
معذرت میخوام دخترم .من نمیتونم بزارم کیانام دست نا اهلاش بیافته و اذیت بشه.
کمی اروم شده بودم-درکتون میکنم مژده خانم شما که من ونمی شناختی ولی دیگه باید برم…
فکر نکنم بودنم درست باشه جایی که فکر دیگه ای در موردم بکنن.

راز عمارت
in jokkade.ir

یدفعه چشمای مژده خانم پر شد و گفت:
-دخترم من که گفتم معذرت میخوام ،قصد بدی نداشتم .
الانم میگم کسی حق بی احترامی بهت رو نداره.
اشکش چکید: اخه اگه تو بری من این بچه رو دست کی بسپارم برم !
بی مادریش بسش نیست حالا تنها هم بمونه مگه کم سختی کشیده بچه ی من.
همینجوری داشت با بی قراری یه حرفایی میزد که متوجه نمیشدم
و گریه ش شدید تر میشد انگار خیلی وقته دلش پر بود.
دلم براش سوخت و دستش وگرفتم بردم رو مبل نشوندمش:
-اروم باشین لطفا، اصلا چرا کیانا رو هم نمی برین با خودتون یا جاریتون نگهش داره؟

**********


برچسب ها