سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

دوستیابی

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 103

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 103

****

پارت صد و سوم :

-من: خوبی مرکا؟
چشماشو تا نیمه باز کرد. تا منو دید جیغ کوتاه و خفه ای کشید.
دور دهنشو گرفتم و گفتم
-من: چته بابا!
دستمو از دهنش جدا کرد. روی زمین نشست و گفت
-مرکا: اینجا کدوم گوریه؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: یادت میاد؟ فک کنم راس راسکی اومدیم گذشته.
چشماش گرد شد. عین ملخ به چشمام زل زد و گفت
-من: خروارلکی؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

به گمونم خروالکی یه اصطلاح جدیده که باهاش آشنایی نداریم.
-من: اهم .آه! نسترن!
نسترن یه تکونی به خودش داد. خدا کنه خودشو نکشه.
سریع به سمتش رفتم. زیر گوشش گفتم
-من: آروم باش. الان توی زمان گذشته ایم! گذشته ی خودمون.
با دستاش صورتمو عقب کشید و گفت
-نسترن: خودم می دونم!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 102

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 102

****

پارت صد و دوم :

بازوم این قدر درد می کرد، انگار که یه هکتار گوجه کندم.
دستامو تکیه گاهم قرار دادم و ایستادم.
-من: ها؟

جای عجیبی بود. یه سقف کوتاه و چوبی داشت که ازش آب می چکید.
قطره های آب به نوک دماغ نسترن برخورد می کرد و توی هوا پخش می شد..

جهش در زمان
in jokkade.ir

یه چیزایی یادم اومد. دستمو رو پیشانیم گذاشتم.
یادم افتاد بدنم داشت مثل خاکستر ریز ریز می شد.
به دستام نگاه کردم. سالم سالم بود. به محیط اطرافم نگاه می کردم.
اصلا جای جالبی نبود. من و نسترن و مرکا روی تخته چوبایی با ارتفاع بلند افتاده بودیم.
زمینشم گلی بود.

جهش در زمان
in jokkade.ir

***
سر جام بلند شدم که یهو صدایی ظریف شنیدم.
به سمت مرکا برگشتم. داشت تکون می خورد.
سریع به سمتش رفتم و دستاشو گرفتم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 101

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 101

****

پارت صد و یکم :

-نسترن: مرکا! نه!
سرش را به سمت راستش چرخاند
اما یکدفعه پوست صورتش چون زمین خشک و بی آب،ترک برداشت.
بدن ضعیفش به قدری ضعیف شده بود که اکسیژن دریافت نمی کرد. نفسش سخت تر شد.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-سارا: من… دارم… نابود_
جمله اش به پایان نرسید که سرش کاملا پودر شد.
ذره های خاک در مقابل چشمان ترسیده و شوکه شده ی نسترن در هوا غلت می خورد.
وقت دوست بی سرش را دید بیهوش شد و لاشه اش نقش بر زمین شد…..

جهش در زمان
in jokkade.ir

***
سرم داشت از درد می ترکید. انگار چشمام داشت آتیش می گرفت.
نفس عمیقی کشیدم و با بدبختی چشمامو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم بدن بیحال و افتاده ی نسترن بود. حال نداشتم بیدارش کنم.
-من: آخ!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 100

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 100

****

پارت صدم :

راوی:
قدرتی که سارا در قلبش می پروراند، نظیری نداشت.
بوی ترس و احساس مرگ فضای اتاق را پر کرده بود.
مرکا و نسترن، در مقابل زانوهای سارا زانو زدند.
همان لحظه ناگهان گردبادی بزرگ، پیرامونشان را در برگرفت..

جهش در زمان
in jokkade.ir

موهای لخت و زیبایشان در هوا پریشان شد و کمدی که مرکا از پدر مرحومش هدیه گرفته بود، در هوا غلتید
به داخل گردباد کشیده شد و رنگ دیواره های اتاق کنده شد.
نسترن زانو های سارا را در آغوش گرفت
و با چشمانی پر از اشک به دستانش که لحظه به لحظه به خاک تبدیل می شد،نگاه کرد

جهش در زمان
in jokkade.ir

فریاد کشید.
-نسترن: دستام!

سارا چشمانش را باز کرد و ذره های ریز خاک بدنش را در هوا دید.
خون از بینی اش روی زمین می ریخت و درد می کشید و صدای نفس های خفه از گلویش بیرون می آمد.
احساس می کرد در سرش رعد و برقی، ذهن و فکرش را به هم میریزد.
با ناخن هایش برروی دسته ی صندلی چنگ می زد و جیغ های خفه ای می کشید.
پوست دستانش کاملا از بین رفت و گوشت قرمزی نمایان شد…

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 99

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 99

****

پارت نود و نهم :

آب دهنمو قورت دادم.

-نسترن: می دونین چیه بچه ها… من… من..
سرمو بالا گرفتم و به نسترن دادم.
-من: چیه؟
-نسترن: خیلی ترسیدم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

خنده ی کوچیکی کردم و گفتم
-من: اونی که ترسیده منم نه تو.
با این حرفم یه خرده آروم شد. خودمم احساس ترسم کمی از بین رفت.
-من: به من نزدیک شین. همتون.

جهش در زمان
in jokkade.ir

چشمامو بستم و توی دلم زمزمه کردم
-من: ازتون می خوام منو همراه با مرکا و نسترن به گذشته ی ایران ببرین و اونجا ساکن کنید….

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 98

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 98

****

پارت نود و هشتم :

با ترس به صندلی خیره شدم. اصلا دلم نمی خواست روش بشینم.
موهای چربمو مرتب کردم و گفتم
-من: ب…بزار تا یه خورده آماده گی پیدا کنم!
همه ش بهانه بود. می خواستم به یه نحوی جیم بشم. اما لامصبا محاصرم کرده بودن.
زیرچشمی و ریز ریز به هردوشون نگاه می کردم. آخه چرا من؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

نفس عمیقی کشیدم و گفتم
-من: الان میشینم.
توی عمرم تا حالا این قدر اضطراب نداشتم. اگه خودمو جلوشون خیس کنم آبروم میره.

جهش در زمان
in jokkade.ir

روی صندلی ساکن شدم و به مرکا گفتم
-من: خب باید چیکار کنم؟
ابروهاش مچاله شد. دستشو لبه ی در گذاشت و گفت
-مرکا: نگاش کن. فک می کردم برگ برنده ی بشریته…

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 107

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 107

 

*******

پارت صد و هفتم :

فکر کنم شنید چون نگاه ترسناکی کرد و چیزی نگفت.
-چیزه … میگم … حالا کاره چی هست ؟ یعنی چیکار باید بکنم تو شرکتتون؟

راز عمارت
in jokkade.ir

نیشخندی زد و گفت:
-چقدرم هم برات مهم نیست … کارت نیمه وقته، با حساب این که دانشجوی ترم یکی هم هستی ..
پس چیز زیادی بلد نیستی ! ..منم بهتر دیدم چون منشی نداشتم از وقتی اومدم ،تو رو انتخاب کنم.
البته برای مدتی تا ببینم کارت چطوره … نظرت چیه؟

راز عمارت
in jokkade.ir

-جوری میگه انتخاب کنم که انگار پادشاه ،می خواد ملکه انتخاب کنه برای قصرش!
پسر شجاع – چیزی گفتی؟
-هان؟ نه …
فهمیدم دوباره بلند فکر کرده ام …ادامه دادم: از کی باید بیام؟
پسر شجاع- فردا.
دیگه تا برسیم چیزی نگفتم.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 106

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 106

 

*******

پارت صد و ششم :

خیلی خودم رو نگه داشتم که چیزی نگم اما این کنجکاوی بیشتر از این اجازه نداد.
سعی می کردم که بهش نگاه نکنم گفتم:
-چیزه ..برام مهم نیستا …اما اگه می خوای بگی بگو ،گوش می کنم!

راز عمارت
in jokkade.ir

دیدم چیزی نمی گه برگشتم سمتش دیدم داره می خنده ، وقتی نگاهم و دید جدی شد و گفت :
-باشه دختر پررو. درسته اونجا بهم گفتی بی احساس چوب خشک .اما میگم،
می خواستم پیشنهاد بدم تو شرکت بابا کار کنی!… رشتت که معماریه نه؟

راز عمارت
in jokkade.ir

-اره … واقعا میگی یا شوخی میکنی؟
چشم غره ای رفت و گفت: به من می خوره شوخی بکنم ؟
زیر لب گفتم- راست می گی ،گفتم که بی احساس چوب خشکی !

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 105

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 105

 

*******

پارت صد و پنجم :

همه رفتند و من هم می خواستم با مهران اینا برم که پسر شجاع نزاشت
و گفت اونا می خوان برن یه جای دیگه.
مجبوری سوار ماشینش شدم و تو راه یادم افتاد که صبح می خواست چیزی به من بگوید.
-راستی تو صبح کارم داشتی؟ گفتی یادت بندازم.

راز عمارت
in jokkade.ir

سرش رو تکون داد و چیزی نگفت .
-خب بگو دیگه ؟ چیکارم داشتی؟
نگاهی به من و دوباره به روبرو کرد و گفت:
-مال صبح بود … پشیمون شدم .

راز عمارت
in jokkade.ir

فکر کرده که چی؟ التماسش می کنم؟ عمرا!
در حالی که فرمون رو به چپ می چرخوند گفت:
-فقط در مورد کار بود می خواستم پیشنهادی بدم .گفتم شاید کنجکاو باشی.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 97

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 97

****

پارت نود و هفتم :

افسردی گرفته بودم. اگه کار اشتباهی بکنم چی؟ نکنه بین دو دنیا گیر بیفتیم.
-مرکا: نه بابا! از این خبرا نیست.
انتظارشو داشتم. برق خونشو خاموش کرد و گفت
-مرکا: خب بریم تو کارش؟
-نسترن: ب…بریم!
خیلی می ترسم. چه بلایی سرم میاد؟
-نسترن: هی!
-من: ها؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

-نسترن: صد باره دارم صدات می کنم کر!
-من: ببخشید حواسم نبود.
-مرکا: خب بیا بشین رو این صندلی.
نگاهم به سمتش رفت. دم در اتاق ایستاده بود.
-من: اونجا؟
-مرکا: آره دیگه! اینجا بهتره.
به سمت اتاق حرکت کردم. تا چشمم به صندلی خورد آب شدم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

**********


برچسب ها