سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

دوستیابی

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 99

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 99

****

پارت نود و نهم :

آب دهنمو قورت دادم.

-نسترن: می دونین چیه بچه ها… من… من..
سرمو بالا گرفتم و به نسترن دادم.
-من: چیه؟
-نسترن: خیلی ترسیدم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

خنده ی کوچیکی کردم و گفتم
-من: اونی که ترسیده منم نه تو.
با این حرفم یه خرده آروم شد. خودمم احساس ترسم کمی از بین رفت.
-من: به من نزدیک شین. همتون.

جهش در زمان
in jokkade.ir

چشمامو بستم و توی دلم زمزمه کردم
-من: ازتون می خوام منو همراه با مرکا و نسترن به گذشته ی ایران ببرین و اونجا ساکن کنید….

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 98

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 98

****

پارت نود و هشتم :

با ترس به صندلی خیره شدم. اصلا دلم نمی خواست روش بشینم.
موهای چربمو مرتب کردم و گفتم
-من: ب…بزار تا یه خورده آماده گی پیدا کنم!
همه ش بهانه بود. می خواستم به یه نحوی جیم بشم. اما لامصبا محاصرم کرده بودن.
زیرچشمی و ریز ریز به هردوشون نگاه می کردم. آخه چرا من؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

نفس عمیقی کشیدم و گفتم
-من: الان میشینم.
توی عمرم تا حالا این قدر اضطراب نداشتم. اگه خودمو جلوشون خیس کنم آبروم میره.

جهش در زمان
in jokkade.ir

روی صندلی ساکن شدم و به مرکا گفتم
-من: خب باید چیکار کنم؟
ابروهاش مچاله شد. دستشو لبه ی در گذاشت و گفت
-مرکا: نگاش کن. فک می کردم برگ برنده ی بشریته…

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 107

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 107

 

*******

پارت صد و هفتم :

فکر کنم شنید چون نگاه ترسناکی کرد و چیزی نگفت.
-چیزه … میگم … حالا کاره چی هست ؟ یعنی چیکار باید بکنم تو شرکتتون؟

راز عمارت
in jokkade.ir

نیشخندی زد و گفت:
-چقدرم هم برات مهم نیست … کارت نیمه وقته، با حساب این که دانشجوی ترم یکی هم هستی ..
پس چیز زیادی بلد نیستی ! ..منم بهتر دیدم چون منشی نداشتم از وقتی اومدم ،تو رو انتخاب کنم.
البته برای مدتی تا ببینم کارت چطوره … نظرت چیه؟

راز عمارت
in jokkade.ir

-جوری میگه انتخاب کنم که انگار پادشاه ،می خواد ملکه انتخاب کنه برای قصرش!
پسر شجاع – چیزی گفتی؟
-هان؟ نه …
فهمیدم دوباره بلند فکر کرده ام …ادامه دادم: از کی باید بیام؟
پسر شجاع- فردا.
دیگه تا برسیم چیزی نگفتم.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 106

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 106

 

*******

پارت صد و ششم :

خیلی خودم رو نگه داشتم که چیزی نگم اما این کنجکاوی بیشتر از این اجازه نداد.
سعی می کردم که بهش نگاه نکنم گفتم:
-چیزه ..برام مهم نیستا …اما اگه می خوای بگی بگو ،گوش می کنم!

راز عمارت
in jokkade.ir

دیدم چیزی نمی گه برگشتم سمتش دیدم داره می خنده ، وقتی نگاهم و دید جدی شد و گفت :
-باشه دختر پررو. درسته اونجا بهم گفتی بی احساس چوب خشک .اما میگم،
می خواستم پیشنهاد بدم تو شرکت بابا کار کنی!… رشتت که معماریه نه؟

راز عمارت
in jokkade.ir

-اره … واقعا میگی یا شوخی میکنی؟
چشم غره ای رفت و گفت: به من می خوره شوخی بکنم ؟
زیر لب گفتم- راست می گی ،گفتم که بی احساس چوب خشکی !

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 105

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 105

 

*******

پارت صد و پنجم :

همه رفتند و من هم می خواستم با مهران اینا برم که پسر شجاع نزاشت
و گفت اونا می خوان برن یه جای دیگه.
مجبوری سوار ماشینش شدم و تو راه یادم افتاد که صبح می خواست چیزی به من بگوید.
-راستی تو صبح کارم داشتی؟ گفتی یادت بندازم.

راز عمارت
in jokkade.ir

سرش رو تکون داد و چیزی نگفت .
-خب بگو دیگه ؟ چیکارم داشتی؟
نگاهی به من و دوباره به روبرو کرد و گفت:
-مال صبح بود … پشیمون شدم .

راز عمارت
in jokkade.ir

فکر کرده که چی؟ التماسش می کنم؟ عمرا!
در حالی که فرمون رو به چپ می چرخوند گفت:
-فقط در مورد کار بود می خواستم پیشنهادی بدم .گفتم شاید کنجکاو باشی.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 97

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 97

****

پارت نود و هفتم :

افسردی گرفته بودم. اگه کار اشتباهی بکنم چی؟ نکنه بین دو دنیا گیر بیفتیم.
-مرکا: نه بابا! از این خبرا نیست.
انتظارشو داشتم. برق خونشو خاموش کرد و گفت
-مرکا: خب بریم تو کارش؟
-نسترن: ب…بریم!
خیلی می ترسم. چه بلایی سرم میاد؟
-نسترن: هی!
-من: ها؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

-نسترن: صد باره دارم صدات می کنم کر!
-من: ببخشید حواسم نبود.
-مرکا: خب بیا بشین رو این صندلی.
نگاهم به سمتش رفت. دم در اتاق ایستاده بود.
-من: اونجا؟
-مرکا: آره دیگه! اینجا بهتره.
به سمت اتاق حرکت کردم. تا چشمم به صندلی خورد آب شدم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 96

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 96

****

پارت نود و ششم :

لبخندی که روی لبام خودنمایی می کرد، فقط ظاهری بود.
باطنم داشت از ترس پر پر می شد.
-من: بریم دیگه. خب آماده این؟

انتظار داشتم مثل فیلما همه با اخم کمرنگی بگن آره ولی مرکا خیلی ضدحال زد و گفت
-مرکا: نه صب کن. باید لوازمایی رو با خودمون بیاریم. ممکنه بهشون نیاز داشته باشیم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

با این حرفش کاملا موافق بودم. یه انبردست توی کیفم گذاشتم.
مرکا هم چند تا وسیله ی کوچیک اما ناشناخته توی کیفش گذاشت.

به نسترن که توی عالم هپروت بود نگاه کردم.
-من: تو چیزی با خودت نمیاری؟
نفس عمیقی کشید و با چشمای بسته گفت
-نسترن: وسایل لازمو با خودم آوردم. تو فقط نگران این باش که خودتو خیس نکنی!
رگای اعصابم پف کرد. می خواستم با مشت آتشین بخوابونم توی چونش ولی حسش نبود.

جهش در زمان
in jokkade.ir

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 95

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 95

****

پارت نود و پنجم :

تا این حرفو شنیدم دچار استرس شدم. نگاهمو از پایه ی میز گرفتم و به دستام دادم.
یخ کرده بود و می لرزید. دستامو توی هم گره زدم و به نسترن نگاه کردم.
از این نگاهش متوجه شدم که منتظر جواب منه. چه جوابی بدم؟
بگم آره یا بگم فعلا زوده؟ اما چرا زوده؟ از نظر من خیلی هم دیر کردیم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

از روی صندلی بلند شدم. دستی به ابروهای شلختم کشیدم و با اعتماد به نفس گفتم
-من: پس بریم!
نگاهشون یه جوری شد. از این واکنششون تعجب کردم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

مرکا لیوان دستشو روی دسته ی مبل گذاشت و گفت
-مرکا: جدی می گی؟
-نسترن: بابا دمت گرم!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 94

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 94

****

پارت نود و چهارم :

-من: ها؟
ریلکسم کجا بود؟ دارم از استرس میمیرم. فقط دارم سعی می کنم ظاهری بروزش ندم.
لحن سرد و خشک مرکا نشون می ده که اصلا کار آسونی نیست.
به گمونم عذاب سختی در پیش دارم. تصورش برام خیلی خیلی سخته.

جهش در زمان
in jokkade.ir

مرکا: پس داری می گی که الان روح پنج تن جادوگر توی بدنته. درسته؟
سرمو به نشانه ی آره تکون دادم
و درحالی که به پایه های میز شیشه ای زل زده بودم، گفتم
-من: آره.

جهش در زمان
in jokkade.ir

سکوتی توی فضای خونه نشست.
تو فکر بودم و لحظه ای از دنیای تفکراتم خارج نمی شدم.
یعنی چه اتفاقی واسمون میوفته.
-مرکا: خب تو که کاری نداری. تو هم همینطور. بیاین کارو خلاص کنیم.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 104

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 104

 

*******

پارت صد و چهارم :

صدای خنده جمع بلند شد . اقا کیان قهقه می زد …
وای حواسمون نبود مثل بچه ها شده بودیم … ابروم رفت.

سرم رو پایین انداختم و تا پایان بحث مشارکتی نکردم
یعنی چرا یه جاهایی باز من و پسر شجاع کل کل هایی می کردیم

راز عمارت
in jokkade.ir

مثلا برای تاریخ جشن … انقدر یکی من گفتم یکی اون که
اخر سر عمو و تهمینه خانم با همکاری هم تصمیم گرفتن
امشب یه صیغه محرمیتی بین دو تا کفتر خونده بشه تا ماه بعد که خانواده شجاع برمی گردند
… که روز عقد و عروسی رو تعیین کنند.

راز عمارت
in jokkade.ir

شب خوبی بود . همسر تهمینه خانم فوت کرده و مهران و خودشون هم واقعا مهربون هستند
و به نظرم نرگس خوشبخت میشه و همچنین اون ها هم با داشتن نرگس .

**********


برچسب ها