سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

شعر و داستان - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

دوستیابی

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 97

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 97

****

پارت نود و هفتم :

افسردی گرفته بودم. اگه کار اشتباهی بکنم چی؟ نکنه بین دو دنیا گیر بیفتیم.
-مرکا: نه بابا! از این خبرا نیست.
انتظارشو داشتم. برق خونشو خاموش کرد و گفت
-مرکا: خب بریم تو کارش؟
-نسترن: ب…بریم!
خیلی می ترسم. چه بلایی سرم میاد؟
-نسترن: هی!
-من: ها؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

-نسترن: صد باره دارم صدات می کنم کر!
-من: ببخشید حواسم نبود.
-مرکا: خب بیا بشین رو این صندلی.
نگاهم به سمتش رفت. دم در اتاق ایستاده بود.
-من: اونجا؟
-مرکا: آره دیگه! اینجا بهتره.
به سمت اتاق حرکت کردم. تا چشمم به صندلی خورد آب شدم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 96

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 96

****

پارت نود و ششم :

لبخندی که روی لبام خودنمایی می کرد، فقط ظاهری بود.
باطنم داشت از ترس پر پر می شد.
-من: بریم دیگه. خب آماده این؟

انتظار داشتم مثل فیلما همه با اخم کمرنگی بگن آره ولی مرکا خیلی ضدحال زد و گفت
-مرکا: نه صب کن. باید لوازمایی رو با خودمون بیاریم. ممکنه بهشون نیاز داشته باشیم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

با این حرفش کاملا موافق بودم. یه انبردست توی کیفم گذاشتم.
مرکا هم چند تا وسیله ی کوچیک اما ناشناخته توی کیفش گذاشت.

به نسترن که توی عالم هپروت بود نگاه کردم.
-من: تو چیزی با خودت نمیاری؟
نفس عمیقی کشید و با چشمای بسته گفت
-نسترن: وسایل لازمو با خودم آوردم. تو فقط نگران این باش که خودتو خیس نکنی!
رگای اعصابم پف کرد. می خواستم با مشت آتشین بخوابونم توی چونش ولی حسش نبود.

جهش در زمان
in jokkade.ir

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 95

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 95

****

پارت نود و پنجم :

تا این حرفو شنیدم دچار استرس شدم. نگاهمو از پایه ی میز گرفتم و به دستام دادم.
یخ کرده بود و می لرزید. دستامو توی هم گره زدم و به نسترن نگاه کردم.
از این نگاهش متوجه شدم که منتظر جواب منه. چه جوابی بدم؟
بگم آره یا بگم فعلا زوده؟ اما چرا زوده؟ از نظر من خیلی هم دیر کردیم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

از روی صندلی بلند شدم. دستی به ابروهای شلختم کشیدم و با اعتماد به نفس گفتم
-من: پس بریم!
نگاهشون یه جوری شد. از این واکنششون تعجب کردم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

مرکا لیوان دستشو روی دسته ی مبل گذاشت و گفت
-مرکا: جدی می گی؟
-نسترن: بابا دمت گرم!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 94

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 94

****

پارت نود و چهارم :

-من: ها؟
ریلکسم کجا بود؟ دارم از استرس میمیرم. فقط دارم سعی می کنم ظاهری بروزش ندم.
لحن سرد و خشک مرکا نشون می ده که اصلا کار آسونی نیست.
به گمونم عذاب سختی در پیش دارم. تصورش برام خیلی خیلی سخته.

جهش در زمان
in jokkade.ir

مرکا: پس داری می گی که الان روح پنج تن جادوگر توی بدنته. درسته؟
سرمو به نشانه ی آره تکون دادم
و درحالی که به پایه های میز شیشه ای زل زده بودم، گفتم
-من: آره.

جهش در زمان
in jokkade.ir

سکوتی توی فضای خونه نشست.
تو فکر بودم و لحظه ای از دنیای تفکراتم خارج نمی شدم.
یعنی چه اتفاقی واسمون میوفته.
-مرکا: خب تو که کاری نداری. تو هم همینطور. بیاین کارو خلاص کنیم.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 104

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 104

 

*******

پارت صد و چهارم :

صدای خنده جمع بلند شد . اقا کیان قهقه می زد …
وای حواسمون نبود مثل بچه ها شده بودیم … ابروم رفت.

سرم رو پایین انداختم و تا پایان بحث مشارکتی نکردم
یعنی چرا یه جاهایی باز من و پسر شجاع کل کل هایی می کردیم

راز عمارت
in jokkade.ir

مثلا برای تاریخ جشن … انقدر یکی من گفتم یکی اون که
اخر سر عمو و تهمینه خانم با همکاری هم تصمیم گرفتن
امشب یه صیغه محرمیتی بین دو تا کفتر خونده بشه تا ماه بعد که خانواده شجاع برمی گردند
… که روز عقد و عروسی رو تعیین کنند.

راز عمارت
in jokkade.ir

شب خوبی بود . همسر تهمینه خانم فوت کرده و مهران و خودشون هم واقعا مهربون هستند
و به نظرم نرگس خوشبخت میشه و همچنین اون ها هم با داشتن نرگس .

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 103

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 103

 

*******

پارت صد و سوم :

تهمینه خانم – بله .به نظرم هر چی که اقای محمدی بگن همون.
عمو- اختیار دارید .به نظرم دختر و پسر خودشون تعیین کنن بهتره.
همه نگاها این بار به سمت مهران و نرگس بود که با نگاهشون داشتن همو قورت می دادند.

راز عمارت
in jokkade.ir

دیدم زشته این جوری. به جای نرگس گفتم: 500 تاسکه .. به نظرم!
پسر شجاع چشماش رو ریز کرد و گفت: نه 400 تا !
انگار اونم زبون مهران شده بود …
نگاه ها از من به پسر شجاع و برعکس می چرخید .

راز عمارت
in jokkade.ir

-چرا 400 تا ؟
پسر شجاع- پس چند تا؟
-600
-600 نه بابا… 300 تمام.
– مگه داریم بازی می کنیم؟ اصلا ما دختر نمیدیم بهتون!
چپ چپ نگام کرد و گفت: اصلا ما هم نیومدیم خواستگاری !

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 102

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 102

 

*******

پارت صد و دوم :

برگشتم سمت جمع و برای این که اون جو رو از بین ببرم گفتم:
-خب بریم سر بحث اصلی دیگه نه؟
عمو کمی شرمنده به نظر می رسید دلیلش رو حدس میزدم .
اما نمی زاشتم به خاطر این موضوع شرمنده باشه.
مگه خونه کوچیک داشتن جرمه؟ مگه نداری جرمه؟

راز عمارت
in jokkade.ir

تهمینه خانم لبخندی زد وگفت:
-بله بهتره بریم سر اصل مطلب ،همونجور که یلدا جان گفت…
خب دوتا جوون هم رو دوست دارن و صلاح نیست که بیشتر از این منتظرشون بزاریم .

راز عمارت
in jokkade.ir

با این حرفش صورت مهران و نرگس شکوفه باران شد.
عمو – بله درست می فرمایین .
دیدم باز چیزی نمی گن یهو گفتم- مهریه !!…
همه با تعجب نگام کردند. ادامه دادم:
-منظورم اینه که مهریه رو تعیین کنید بزرگان جمع!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 93

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 93

****

پارت نود و سوم :

نسترن دهنشو از لبه ی لیوان جدا کرد و گفت
-نسترن: اون قدرام راحت نبود. سارا یه بار بیهوش شد.
تا اسم بیهوشی اومد پریدم وسط!
-من: بله. خلاصه خیلی سختی کشیدم.
نسترن که اصلا هیچ کاری نکرد. راستش اصلا نقشی نداشت.

جهش در زمان
in jokkade.ir

زدم زیر خنده. نسترن زیر چشمی بهم نگاه کرد و گفت
-نسترن: حالا یه بار تو عمرت به یه دردی خوردی، واسه من شاخ نشو.
-مرکا: خب حالا می خواین چیکار کنین؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

دهنمو بستم و به سمت مرکا برگشتم.
-من: خب راستش باید سفرمون و شروع کنیم! می دونی که منظورم چیه؟
سرشو پایین گرفت.
-مرکا: عجیبه که این قدر ریلکسی!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 92

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 92

****

پارت نود و دوم :

گودزیلام این قیافه های ترسناک رو میدید، فرار می کرد. مرکا که کلا داغون شد.
رفتم داخل و خودمو روی کاناپه پهن کردم. یه گرم هم انرژی نداشتم.
جلوی چشمام سیاهی می رفت. صدای مرکا رو شنیدم که می گفت
-مرکا: شما چرا این ریختی شدین؟ الان کالازیمون میارم واستون!

جهش در زمان
in jokkade.ir

-نسترن: کالا چی چی؟
آبرو و شرفمون رفت. الان با خودش می گه چه ندید بدیدن! بیخیال.
هر چی نباشه از گذشته اومدیم.
این قدر خسته بودم که پاهام رمق ایستادن نداشت

جهش در زمان
in jokkade.ir

-مرکا: بیا اینو بخور.
چشم از دسته ی مبل گرفتم و به لیوان پر از شربت روی میز خیره شدم.
به سختی بدنمو از مبل جدا کردم. یه قلپ شربت خوردم و گفتم
-من: کارمون اونجا تموم شد.
-مرکا: واقعا؟ چه قدر راحت!

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 91

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 91

****

پارت نود و یکم :

تا خونه ی مرکا هلاک شدیم. صدای نفس های تند نسترن کوچه رو پر کرده بود.
البته خودم از اون بدتر بودم. نزدیک بود بیهوش بشم.
به گمونم اگه از قدرت جادوگریم استفاده می کردم کمتر انرژی هدر می رفت

جهش در زمان
in jokkade.ir

دستمو به نرده ی سفید و تمیز دم در خونش گرفتم. به نسترن نگاه کردم.
عرق از پیشونیش می چکید. بازم جای شکره که گرمم نیست.
-من: الان در می زنم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

این قدر داغون بودم که حتی آیفن رو ندیدم. افتادم به جون در و با صدای بلندی گفتم
-من: مرکا… درو باز کن.
یه بار دیگه در زدم. بعد از مکث نسبتا کوتاهی در باز شد.
-مرکا: بچه ها! اینجا چیکار می کنید؟
-من: باهات… کار داریم.

**********


برچسب ها