سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

شعر و داستان - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

معلم ریاضیمون عصبانی شد به یکی از بچه ها گفت:انگار از پشت کوه اومدی پشته کوهی…منم پاشدم گفتم: آقا این یه چیزه دو طرفست..اینور کوهی ها به اونور کوهی ها میگن پشت کوهی..اونور کوهی ها به اینور کوهی ها…هیچی دیگه نمیدونم چرا بهم گفت برو بیرون!!!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

رفته بودیم بیرون با مامانم، یکی از دوستای مامانمو که تا به حال منو ندیده بود رو دیدیم.بعد سلام واینا خانومه برگشت به من اشاره کرد و به مامانم گفت خواهرته؟…..مامانمم گفت نه دخترمه…
الان به نظرتون خانومه از مامانم تعریف کرد، یا غیر مستقیم به من توهین کرد؟؟؟ عاغا اسید کیلویی چند میفروشین؟

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

دیروز رفتم کارت عابر بانک رو از مامانم بگيرم حالا مکالمات بين من و مامانم :
مامان کارت من کجاست ؟
مامانم :تو کيف کارت ها
من : کيف کارت ها کجاست ؟
مامانم : کنار کارت ملى و گواهينامم
من:خوب گواهينامت کجاست ؟
مامانم :تو کىف پولم
من: خوب کيف پولت کجاست ؟
مامانم :توکيف قهوه يمه ديگه
من:خوب کيف قهوه ايت کجاست ؟
مامانم: تو اتاقمه پسره ى ديوونه
من پس از بيست دقيقه گشتن
من : مامان پىداش نميکنم خودت بيا بده
حالا مامانم اومده مستقيم رفته تو اتاق خوهرم اوورده داده ميگه بيا بگير پسره خنگ

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

همسایمون مبل خریده ،بچش داشت تو کوچه بازی میکرد ، که یدفعه باباش از پنجره سرشو آورد بیرون ، داد زد و گفت :
واسه چی بیرون داری بازی میکنی بیا خونه بشین رو مبل!!!!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

چند وقت پیش دعوت داشتیم عروسی…موقع شام گودزیلای فامیل (5 سالشه)اومد پیشم نشست…خلاصه دیدم همش با غصه نگا میکنه
بش گفتم اجی بلا چت شده حالا؟
میدونید چی گفت ؟نه جون من میدونید چی گفت؟
گفت:روج لب داری؟گفتم :اره خووو
گفتش :الان باهاته گفتم:اره تو کیفمه
گودزیلا:اخیییش خیالم راحت شد…گفتم الانه غذا بخورم روجم پاک میشه…
والا ما هم سن اینا بودیم …اصن وللش …ولی میگم بزارین بگم:ما هم سن اینا بودیم بستنی یخی قرمز میخوردیم که لبامون سرخ شه کمی شاد شیم هیییییییییح روزگار !

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

دیروز با آبجیم رفتم بیرون بعدازجلو ی کبابی رد شدیم دیدم ابجیم جلو دماغشو گرفته :
من :چیه چرا دماغتو گرفتی بوش ک خوبه
ابجیم : اخه بو هرچی بهم بخوره دوس دارم بخورم وگرنه حالم بد میشه
یه صد متر رفتیم جلو تر چشتون روز بد نبینه بو فاضلاب میومد .
گفتم آبجی جان نظرت راجبه این چیه بازم دوس داری بخوری خخخخخخخ

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

اقا بنده دیشب به اتفاق نامزدم رفته بودیم بیرون میخواستم یکم سربه سرش بزارم راجع به ارواح و جن و این چیزا حرف میزدم حسابی ترسید منم کلی کیف کردم .
اقا یدفه ی گربه پرید جلومن و ترانه
من یه جیغ بنفش کشیدم و با سرعت نور فرار کردم
همینجوری که میدویدم برگشتم اونو نگاه کردم دیدم داره دویدن منو تماشا میکنه یعنی ضایع شدمااا

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

امروز سر جلسه امتحان بودیم…بعد منم به یه سوال نگاه کردم لامصب دستشوییم گرفت
بعد به مراقب جلسه خواستم بگم تا بذاره برم دستشویی…..بین”روم به دیوار” و ” گلاب به روت” یه لحظه گیر کردم گفتم: آقا روم به گلاب دستشویی دارم
…..هیچی دیگه سالن امتحان منفجر شد منم الان در افق به سر میبریم

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

اقا خواهر ما چند سال پیش که تازه اشانتیون مد شده بود رفته بود خرید بعد خانومه گفت این محصول اشانتیون هم داره حالا این خواهر مام برگشته میگه میشه همینو که میگین رو ببینیم.
تصور قیافه فروشنده رو به عهده خودتون میذارم.

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

امروز تو بازار دختر بچه ای رو دیدم نگاش به گوجه سبز بود،
دلم براش سوخت رفتم براش یه پلاستیک پر کردم،
بهش گفتم :
بیا عمو نوش جونت، یهو با چشای اخم کرده گفت : گدا خودتی
بذا بابام بیاد بهش بگم منو چی فرض کردی
آب دهنمو قورت دادم و اصن وانستادما.. در رفتم !!!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

آقا امروز رفتم طلافروشی واسه خودم انگشتر خریدم خیلی ذوق زده بودم چشتون روز بد نبینه سرم پایین بودوهمینجور داشتم نگاش میکردم وازدر میرفتم بیرون که باسررفتم تو شیشه.فقط همینو بگم حاضر بودم انگشترو بدم و فرار کنم کل ادمای داخل مغازه داشتن کفشاشونو گاز میزدن ازخنده

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

تا حالا دو بار نصفه شب با تشنگی خیلی شدید رفتم س
ر یخچال بجای شیشه آب شیشه آبلیمو رو سر کشیدم
تازه یه بارم بچه بودم بجای آب عرق مرزه رو سر کشیدم……
یعنی میگید دماغم مشکل داره؟؟

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

دیشب ساعت ۳شب بابام اومده بالا سرم بیدارم کرده میگه : پسرم پسرم !
من : هوووم ؟؟
بابام : بابا بیداری ؟
من : آره بابا دارم تنیس رو میز بازی میکنم.
بابام : زهرمار مگه من باهات شوخی دارم ؟
من : پدر من خو ساعت ۳ بیدارم کردی میگی مگه خوابی ؟
بترس از روز رستاخیز ، بترس از آتش دوزخ !
بابام : بابا خوابم نمیبره بیا با هم شطرنج بازی کنیم !
من : ای خدااااااااااا
حالا داشتیم بازی میکردیم سربازو هفت هشت خونه تکون داد…
من : بابا اون سربازه مازراتی نیست که اینجور میرونیش ؟!
بابام : هزار بار گفتم احترام بزرگترت رو داشته باش ،
پاشو گمشو بیرون میخوام بخوابم بچه سوسول ؛
کسی که جنبه تقلب رو نداره اصلا باهاش بازی نمیکنم !!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

نمیدونم چه حکمتیه هروقت من دارم یه فیلم ترسناک میبینم جای حساس فیلم یه دفعه یخچال میگه تاااااااااااااااااااااااا ق! یااینکه یه سوسکی،عنکبوتی چیزی ازبغلم رد میشه یایکی ازهمسایه هامون در رو محکمممممممم میکوبه به هم!از خودِفیلمه نمیترسم ازکابوسای بعدشم نمیترسم ولی دراثر اتفاقات فرا زمینی درطول فیلم قلبم میوفته توپاچم!!!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

چند روز پیش تومدرسه داشتیم اب بازی میکردیم(الان فکر میکنید من دبستانی ام اما نه خیرم بنده دبیرستانی هستم)من از ابدارخونه یه لیوان استیلی برداشتم اوردم و شروع کردم به خیس کردن بچه ها یهو یکی از دوستام اومدو گفت ناظم داره میاد منم مشغول ابازی بودم تا فهمیدم اومدم مثلا اثار جرم(منظورم لیوانه)اونو قایم کنم پرتش کردم طرف دوستم تا اون قایمش کنه اما نشونه گیریم خوب نیود لیوان خورد تو سر ناظم هیچی دیگه چشمتون روز بد نبینه نفهمید منم اما گفت از کل بچه ها به اثتسنا چند نفر که خودمم جزوشونم انضباط کم میکنه

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

۶ سالم که بود شبا داداشم ک می خواست بره اب بخوره تو تاریکی راه میرفت منم به محضه اینکه اون پا میشد منم بیدار میشدم…
خلاصه یه روز داداشم بی سر و صدا پاشد رفت دست شویی دمه دست شوییمون یک چراغ ابی هست..
منم صدا رو شنیدم بیدار شدم…
بعد از این که داداشم اومد بیرون دیدم ی ادم با چهره سیاه تو نور ابی داره میاد طرف من …
منم از شدت ترس بلند شدم لیوان ابی که بغلم بود و پرت کردم طرفش …
چشمت روزه بد نبینه همچین خورد تو سرش که اصلا یادش رفت اسمش چی بوده …

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

چند شب پیش خونه یکی از دوستام بودم ساعت ۱ بود بابا اس داد مگه صبح کلاس نداری ؟ گفتم اره دارم .
بابا : بیا خونه . صبح چطور میخوای بیدار شی ؟
من : به سختی …

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥خاطرات خنده دار♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

نزدیک ساعت ۲ بود رفتم خونه دیدم بابا نشسته تو پذیرای
ی گوشیشم تو دستشه قفل کرده رو اسی ک من دادم .
صبح بیدار شدم برم دانشگاه دیدم ماشین بابا طوری پارکه ک نمیتونم ماشین خودمو از تو پارکینگ بیارم بیرون . سویچشو پیدا نکردم ماشینو جا ب جا کنم مجبور شدم برم بالا تو اتاقش . از خواب بیدارش کردم گفت چیه ؟ گفتم ماشینتو بدجوری پارکه نمیتونم ماشینمو ببرم بیرون سویچت کجاست ؟
بابا : نمیدونم .
من : پ الان چطوری ماشینمو بیارم بیرون ؟
بابا : ب سختی …
یعنی تو زندگیم انقده قانع نشده بودم

دانلود آهنگ جدید

شعر عاشقانه|ﺁﺩﻡ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻬﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

شعر عاشقانه|ﺁﺩﻡ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻬﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

شعر عاشقانه,شعر عاشقانه,شعر عشقی,شعر عاشقانه

شعر عاشقانه|ﺁﺩﻡ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻬﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﺁﺩﻡ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻬﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ …

ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !…

ﺩﻟﺶ ﯾﮏ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ….

شعر عاشقانه |ﺁﺩﻡ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻬﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

ﻏُﺮ ﺑﺰﻧﺪ …

ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ….

ﺯﯾﺮ ﺩﻭﺵ ﺁﺏ ﺭﯾﺰ ﺭﯾﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﺩ …

ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ….

ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺧﯿﺲ ﺷﻮﺩ …

ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ….

ﺑﺮﻭﺩ ….

ﻭﻟﯽ ﻧﺮﺳﺪ … !!

ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ….

خاطرات خفن 93 ۲۰ خرداد ۱۳۹۳

خاطرات خفن 93

خاطرات خفن 93

 

خاطرات خفن 93

خاطرات خنده دار دیروز .امروز.فردا.پس فردا…….

::

خاطرات خفن 93

::

چند وقت پبش خانوادم برای مسافرت رفته بودن جایی
من با برادرم موندیم و نرفتیم
عمه جونم پیشه ما بود
یه روز که از مدرسه برگشتم تا اومدم بشینم
عمه: دخترم لیموت رو اوردن!!!!!
جاننننن؟؟؟؟؟!!! لیموی من؟؟
من: عمه من لیمو نخواسته بودم که لیمویه منو اورده باشن.
عمه: نه دخترم اون لیموت که کوچیکه!!
من: لیمویه من کوچیکه؟ مگه من لیمو دارم؟
عمه: ای بابا! لیموت که باهاش در باز میکنن!
من: با لیمویه من درباز میکنن؟خوبی عمه؟
عمه: بذار بیارم ببینی.
بعده 2 ساعت فهمیدم به ریموت میگه لیموت :))))))
😐 افق دیگه ظرفیتش پره رام ندادن . جایی میشناسین خلوت باشه؟

.::

خاطرات خفن 93

::

فروشنده مي گه بايد به اين گل آب معدني بديد
چون با آب معمولي رشد نمي كنه
گفتم من خودم از آب شیر مي خورم
واسه اون آب معدني بگيرم؟
حتما دو ماه بعد بايد پاش شير موز بريزيم 😐

::

خاطرات خفن 93

::

دو تا گودزیلامون(دختر عمه و دختر عموم سه سالشونه)داشتن با هم دعوا میکردن….
یهو دختر عمم وسط دعوا به اون یکی گفت:لباسم قشنگه؟
_آره
_پس واسه چی دعوا کنیم؟؟؟(ینی استدلالش تو حلقم)
تازه جالب اینجاس که دیگه دعوا رو ادامه ندادن!!!!

::

خاطرات خفن 93

::

خاطرهای خنده دار

خاطرهای خنده دار

خاطرهای خنده دار سری1

 

نزدیک ظهر بود دیدم زنگ درمون رو میزنن از اونجایی که آیفون مون خراب بود از بنجره نگاه کردم دیدم یه بچه ی ۲-۳ سالست! تا منو دید گفت: سلــــــــــــــام!شما تو ساختمونتون بچه کوچیک ندارید؟
من: 😐
گفتم:چی؟
گفت: من مالِ این خونه ام؟
بعد از تحقیقاتی که انجام دادیم فهمیدیم که اینا تازه به محل ما اسباب کِشی کرده بودن، اونم خونشون رو گم کرده بوده!!!
:))))))))))))

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

اعتراف می کنم که 9-8سالم که بود جلوی همسایه مون مریم آب جوب می خوردم که جلب توجه کنم…اونم با دوستاش هر دفعه منو می دید می گفت:علیرضا آب جوب بخور!!! منم سریع کلمو می کردم تو جوب یه قلپ می کشیدم بالا…وقتی با دوستاش می خندیدند انگار که دنیارو بهم می دادند…همیشه فکر می کردم یه روز زنم می شه تا آخر عمر براش آب جوب می خوردم که خوشحال شه…وقتی شوهر کرد کلی گریه کردم

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

مامانم كافي ميكس درست كرده داشتم نگاش ميكردم گفت ميخوري؟!
گفتم دستت درد نكنه قربون معرفتت واسه منم درست كن
ميدونين چي گفت؟؟؟
نــــــــــــــــــــــه؟ ميدونين چي گفت؟
گفت نه تو چايي بخور كافي ميكس گرونه!
ببينيد بچه هاي تو سبدي و سر راهي و اينا وقتي به يه خونواده داده ميشن يه حقوقي بايد براشون درنظر گرفته بشه!
يعني بايد دوستشون داشت!درست نيست خدا رو خوش نمياد!

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

اقا این چهارتاباندای سینما خانوادگی تو چشم چپم اگه دروغ بگم.چندسال پیش عموم جوون مرگ شد و ماهم سخت داغدار بودیم طوری که نطقمون وا نمیشد. هرروز فک و فامیل و همسایه ها واسه عرض تسلیت میومدن.یه همسایه داشتیم پیرزن بود اومده بود خونمون واسه عرض تسلیت همینجوری که همه ساکت نشسته بودیم بیچاره اومد دلا شه از رو میز خرما برداره ززززززززارت ازش در رفت.حالا قیافه ما دیدنی بود یعنی من انقد پاهامو چنگ زدم که خندم نگیره زخم شده بود دیگه از قیافه خانواده م نگم براتون.خدایی دلمونو شاد کرد پیرزنه.لامصب اینجور موضوها تا ابدتو زهنه ادم

داستان پسرک با من ۱۷ خرداد ۱۳۹۳

داستان پسرک با من

داستان پسرک با من

داستان پسرک با من

 

یه روز تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی فیس بوکمو چک میکردم
یه پسر 5 6 ساله امد گفت عمو یه ادامس
میخری
گفتم همرام پول کمه ولی میخای بشین کنارم الان دوستم میاد میخرم
گفت باشه نشست
بعد مدتی گفت :عمو داری چیکار میکنی
گفتم تو فضای مجازی میگردم
گفت اون دیگه چیه عمو
خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه ی 5 6 ساله شه
گفتم عمو فضای مجازی جایه که نمیتونی چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتو اونجا میسازی
گفت عمو فضای مجازیو دوس دارم منم زیاد میرم
گفتم مگه اینترنت داری
گفت نه عمو
بابام زندانه نمیتونم لمسش کنم ولی دوسش دارم
مامانم صبح ساعت 6 میره سره کار شب ساعت 10 میاد که من میخابم نمیتونم ببینمش ولی دوسش دارم
وقتی داداشی گریه میکنه نون میریزیم تو اب فک میکنیم سوپه
تاحالا سوپ نخوردم ولی دوسش دارم
صب خاهرم میره بیرون چون پول نداریم میگن تن فروشی میکنه ولی نمیفهمم وقتی میاد خونه تنش سر جاشه
من دوس دارم درس بخونم دکتر بشم ولی نمیتونم مدرسه برم باید کار کنم
مگه این دنیای مجازی نیست عمو
اشکامو پاک کردم
نتونستم چیزی بگم
فقط گفتم اره عمو دنیای تو مجازی تر از دنیای منه!!

داستان پسرک با من از جوک کده

داستان پسرک  جدید ایران

داستان بیسکویت سوخته

داستان زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم 
آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است! 

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم  دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد. 

یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد 
و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم. 
همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟ 
او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد! 
زندگی مملو از چیزهای ناقص… و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند . 
خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم. 
اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار: 
درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد. 
این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است،هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی! 
کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید  آن را پیش خودتان نگهدارید. 
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

بهلول دیونه کیست؟ ۷ خرداد ۱۳۹۳

بهلول دیونه کیست

درباره ی بهلول دیونه بیشتر بدانیم !

بهلول دیوانه یا بهلول دانا کیست؟

این سوال همیشه وجود دارد که بهلول مجنون بوده یا دانا ؟

در کتاب دائرة المعارف تشیع نقل گردیده است :

ابووهیب بن عمرو ( بهلول )  معروف به مجنون از فقها و حکما و شعرای شیعه در قرن دوم هجری بوده است

و علت دیوانگی ظاهری او این است که به وسیله‌ی آن سخن حق را بدون ترس بر زبان بیاورد

در کتاب مجالس المؤمنین سفینة البحار، روضات الجنّات اعیان الشیعه و کتب های بسیار دیگر

بهلول از شاگردان خاص امام صادق (ع) و از اصحاب آن حضرت و حضرت امام موسی کاظم (ع) معرفی شده است

و چون هارون الرشید خلیفه عباسی قصد داشت مخالفان حکومت استبدادی خود را از بین ببرد

نقشه‌ای طرح کرد تا امام کاظم (ع) را به شهادت برساند

هارون از فقهای بغداد ( از جمله بهلول )  در خواست کرد تا فتوا بدهند که امام قصد دارد بر علیه حکومت قیام کند و قتل او شرعاً واجب است

اما بهلول از این کار خودداری کرد و از امام چاره جویی نمود

امام به او پیشنهاد کرد خودش را به دیوانگی بزند تا هارون از او دست بردارد

یک روز صبح مردم بغداد بهلول را در کوچه و بازار دیدند که لباس کهنه‌ای به تن کرده

و سوار بر تکه چوبی شده و با کودکان بازی می کند و فریاد می‌زند :

کنار بروید!

مبادا اسب من شما را لگد کند

و این تدبیر او را از صدور فتوا بر علیه امام نجات داد

و هارون وقتی شنید که بهلول دیوانه شده است دست از او برداشت

در روایتی دیگ، سید نعمت الله شوشتری در کتاب غرایب الاخبار به نقل از روضات الجنّات آورده است که

هارون الرشید به پیشنهاد مشاورانش از بهلول خواست که قاضی القضاة بغداد شود ولی او قبول نمی‌کرد و عذر می‌آورد

چون اصرار و فشار هارون از حد گذشت بهلول خود را به دیوانگی زد

گویند وقتی به هارون گفتند که بهلول دیوانه شده است، گفت : او دیوانه نشده بلکه با این تدبیر خود را نجات داده است

بهلول در تاریخ تشیع به عنوان مظهر و مثال مقاومت منفی و سرمشق تقّیه و حکیمی پاکباز و گریزان از خدمت ستمکاران شناخته شده است

حکایات و کلمات و اشعار او دستورالعمل زندگی با شرافت و مشوق شهامت اخلاقی و صلابت دینی است

بهلول در ادبیات و فرهنگ اسلامی به خصوص بین شیعیان در ردیف لقمان حکیم قرار دارد

و سخنانش الهام بخش نویسندگان و شاعران و ضرب‌المثل می‌باشد

کلمه بهلول در لغت عرب به معنی مرد خندان یا کسی که خوبی‌های زیادی دارد است.

بهلول در حدود سال 190 هجری قمری در بغداد وفات کرد و در همان شهر به خاک سپرده شد

بهلول دیونه کیست | بهلول دانا کیست ؟

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش
__________________________

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!”

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ, وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!”
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر، آقای پدر و …

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
اگرمردی هست به من نشان بده.

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش

لطیفه های داغ 93 ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

لطیفه های داغ 93

لطیفه های داغ 93

payamak Khandedar

از کم شعورترین افراد آنهایی هستند که

دو شاخه ی شارژی را که یک نفر در پریز قرار داده دکور پنداشته

آن را میکشند و دوشاخه ی شارژ خود را داخل می کنند !

رو پروفایل بعضیام باس نوشت : وقف عام !

اعتراف میکنم هر روز صبح که بیدار میشم

با خودم تصمیم میگیرم که امروز خیلی خلاق و پر انرژی باشم

ولی بعد یه صدایی تو سرم میگه : آره اینو خوب اومدی

و بعد جفتمون با هم میخندیم و تصمیم میگیریم دورِهمی یه چرتی بزنیم !

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭼﺮﺍﻍ ﺟﺎﺩﻭ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﺭﻭﺵ

ﻏﻮﻟﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﮕﻪ ﻫﺮ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﮕﻮ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﮐﻨﻢ

ﺩﺧﺘﺮﻩ : ﯾﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !

ﻏﻮﻟﻪ o-O : ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺘﻪ ﯾﻪ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﮑﻦ !

ﺩﺧﺘﺮﻩ : پس ﭘﺎﺭﮎ ﺩﻭﺑﻞ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺪﻩ !

ﻏﻮﻟﻪ میگه ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻟﺘﻮ ﺑﮕﻮ …

بچه فامیلمون اوقات فراغتشو با کلاس پیانو و تبلتش پر میکنه

ما بچه بودیم با بالش خونه میساختیم یه ذره نون و آب برمیداشتیم

و ساعتها میرفتیم اون تو !

رفتم خونه دوستم همه چیشون هوشمنده

از تنظیم دمای خونه گرفته تا تنظیم نور

بعد تنها هوشمندی خونه ما اینه که لامپ دستشویی رو روشن میکنیم

هواکش هم باهاش روشن میشه !

یه نوع کرم هم داریم تو وجودمون که معمولا آخر شب فعال میشه

و هدفش مرور تک تک غم ها ، خاطره ها و دیوونه بازیاتونه

و تا حسابی داغونت نکنه دی اکتیو نمیشه !

انتظار داشتن از شعور بعضیا

مثل اینه تو ایستگاه اتوبوس وایسی منتظر هواپیما باشی

سلامتی کسی که نیم ساعت پشت در توالت منتظر بود

و از دلدرد داشت میترکید ولی به خاطر اینکه رفیقش اول بره توالت

…. به خودش !

نخند ، مردونگی رو یادبگیر …

کفش شن پاک خریدم ۱۸۸۰۰۰ تومن

الان هیچی پول ندارم غذا بخورم

هر وقت گرسنه میشم میام بهشون نگاه میکنم !

لامصب خیلی تاثیر داشته ، یه هفته ای ۱۰ کیلو فقط با نگاه کردن کم کردم

ببین اگه باهاشون پیاده روی کنم چی میشه ؟

معجزه میکنه لامصب !

به بعضیام باس گفت : ببین عزیزم !

من یدفه قید قرمه سبزی رو زدم

دو دفعه هم قید ته دیگ ماکارونی رو …

تو که توی زندگیم ازینا بالاتر نیستی که ؟

یکی از آرزوهام اینه که وقتی یه عکسی رو تو گوشیم نشون کسی میدم

هی نزنه چپ و راست بقیه عکسا رو هم ببینه

که البته بعید میدونم !

پیامک شوهر به زن :

نترسیاااا ولی من از پله های اداره افتادم

و خانم جهانپور منو که بیهوش بودمو رسوند بیمارستان بهوش اومدم

احتمال خونریزی مغزی هست ، پای چپ و دنده راستمم شکسته …

جواب زن به شوهر : خانم جهانپور کیه ؟

مدل تبریک گفتن پاى تلفن اینجوریه که

هرکى بتونه یه نفس همه ى جمله هاشو بگه برنده س !

یادش بخیر!@# ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

خودکار بدبخت!

بعدشم من بدبخت!@:ِ:D

55


برچسب ها