سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

داستان کوتاه - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

اولین فال حافظ راچه کسی گرفت

اولین فال حافظ راچه کسی گرفت

اولین فال حافظ راچه کسی گرفت

**************

آیا تا کنون به این فکر کرده اید که اولین بار چه کسی و چگونه فال حافظ گرفت؟
و یا چه شد که فال گرفتن از طریق اشعار حافظ متداول شد؟
ادوارد براون مستشرق نامی در جلد سوم “تاریخ ادبیات ایران” که به ایران هم سفر کرده،
در کتاب خود در این مورد اینگونه می نویسد که چون حافظ از دنیا برفت مردم آن روز به تکفیر او پرداخته
و او را باده گسار و ضد دین خطاب کرده
و همگی برآن شدند تا از به خاکسپاری پیکر او در مصلی شهر ممانعت به عمل آورند.

چون عده ای از بزرگان و دانایان شهر با این رفتار مردم مخالف بودند و آنها را نهی می نمودند
سرانجام همگی متفق القول شدند تا از کتاب خود او استخاره ای بزنند
و هرچه از معنای شعر او به دست آمد به آن عمل کنند.

in jokkade.ir

باری، کتاب حافظ آوردند، آن را به دست کودکی دادند تا آن را به صورت اتفاقی باز کند و شعری را بیرون بیاورد.
کودک هم کتاب حافظ را گرفت و آن را گشود و به دست شخصی داد تا بخواند.
غزل شماره 80 از کتاب حافظ بیرون آمد:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

در اینجا بود که دهان مردم از این شعر باز ماند و از کار خود پشیمان گشته
و نظر به تدفین پیکر پاک حافظ در شیراز و مصلی داده شد.

از همان روز بود که لقب “لسان الغیب” یا زبان جادویی و حرف های نگفته به حافظ تلخیص شد.

داستان سوپاپ اطمینان

داستان سوپاپ اطمینان

داستان سوپاپ اطمینان

**************

حاکمی کشوری را اشغال کرد. به وزیر خود گفت :
قوانینی تنظیم کن تا دهن این ملتو سرویس کنیم .
فردای آن روز وزیر نزد شاه آمد و قوانین را خواند:
1. مالیات جدید سه برابر قبلی
2. حقوق ربع عرف بقیه کشورها
3. شاه صاحب جان و مال همه مردم است
4. آروغ زدن ممنوع!!
شاه گفت : بند چهارم چه معنی دارد ؟
وزیر : بند چهارم سوپاپ اطمینان است.

in jokkade.ir

جارچیان قوانین را اعلام کردند. ملت گفتند:
این که جان و مال ما از آن شاه باشد، توجیه دارد؛ چون ایشان صاحب قدرت است، ولی یعنی چه نتوانیم آروغ بزنیم؟
مردم برای این که از امر شاه نافرمانی کرده باشند، در کوچه و پس کوچه آروغ می زدند.
جلسات شبانه و مخفیانه اروغ برگزار می کردند و ….
ماموران هم مدام در حال دستگیری آروغ زن ها بودند
و گاهی به جلسات شبانه و و مخفیانه یورش می بردند و آروغ زن ها را دستگیر می کردند .
روزی شاه به وزیر گفت الان معنی سوپاپ اطمینانی را که گفتی ، فهمیدم
چون باعث شده که هیچ کس به سه قانون اول توجهی نکند!!

داستان پیرمرد عاقل

داستان پیرمرد عاقل

داستان پیرمرد عاقل

**************

پیرمرد ۹۲ ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود.
همسر ۷۰ ساله اش به تازگی در گذشته بود و او مجبور بود خوانندش را ترک کند.
پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان, به او گفته شد که اتاقش حاضر است.
پیرمرد لبخندی بر لب آورد و همینطور که عصازنان به طرف آسانسور می‌رفت به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده روی پنجره هایی از کاغذ چسبانده شده است.
پیرمرد درست مثل بچه ای که اسباب بازی تازه ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت : خیلی دوستش دارم.
به او گفتم ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده اید! چند لحظه صبر کنید الان می رسیم.
in jokkade.ir

او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد. شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده ام.
اینکه من اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم به مبلمان و دکور و غیره و بستگی ندارد.
به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم.
من پیش خودم تصمیم گرفتم که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم میگیرم.
من دو کار می‌توانم بکنم؛ یکی اینکه تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت های مختلف بدنم را که دیگر خوب کار نمی‌کنند بشمارم,
یا اینکه از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت هایی که هنوز درست کار می کنند شکرگزار باشم.

in jokkade.ir

هر روز, هدیه ای است که به من داده می شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته ام تمرکز خواهم کرد.
سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید می توانید بعدا برداشت کنید.
بدین خاطر راهنمایی من به تو این است که هرچه میتوانی شادی های زندگی را در حساب بانکی حافظه ات ذخیره کنی.

راهنمایی های ساده زیر را برای شاد بودن به خاطر بسپاریم :

  1.  قلب تان را از نفرت و کینه خالی کنید.
  2. ذهنتان را از نگرانی آزاد کنید.
  3.  ساده زندگی کنید.
  4.  بیشتر بخشنده باشید.
  5. کمتر انتظار داشته باشید.

رطب خورده منع رطب چون کند؟

رطب خورده منع رطب چون کند؟

رطب خورده منع رطب چون کند؟

 

می گویند در زمان حضرت رسول (ص) مادری همراه کودک خردسالش پیش آن حضرت آمد و گفت:

“یا رسوال الله ! من از دست این بچه عاجز شده ام.

این بچه خرما را زیاد دوست دارد و زیاد میخورد و حالا هم حالش خوب نیست و بیمار است.

طبیب هم گفته که خرما برایش خوب نیست ولی حرف مرا نمی شنود و هرچه سفارش میکنم که خرما نخورد باز هم گوش نمی دهد.

چون فرمایش شما اثر دارد او را به خدمتتان آوردم تا بفرمائید رطب نخورد.”

پیغمبر فرمودند :

“بسیار خوب! شما امروز بروید و فردا دوباره کودک را بیاورید تا او را نصیحت کنم”

مادر بچه اش را برد و فردایش آورد.

رطب خورده منع رطب چون کند؟

پیامبر اکرم(ص) با زبان خوش به او فرمود که از خوردن خرما(رطب) پرهیز کند تا بیماری اش خوب شود

و وقتی خوب شد آنوقت هرچقدر خرما خواست بخورد!

کودک قبول کرد و گفت:

“تا حالا نگفته بودند که چرا نباید خرما بخورم،

اگر درست به من می فهماندند که در این حالت خرما برایم ضرر دارد گوش می کردم و نمی خوردم

ولی مادرم می خواست با داد و فریاد و نفرین و بد و بیراه مرا از خرما خوردن باز دارد،

من هم خرما میخواستم و به توپ و تشر او اهمیت نمی دادم.

همه ی بچه ها می خواهند خوب باشند ولی می خواهند دلیل هرچیزی را بفهمند.”

پیغمبر کودک را نوازش فرمود و وقتی حرفها تمام شد مادرش از حضرت تشکر بسیار کرد و پرسید:

“یا رسول الله! وقتی کار به این آسانی بوده است آیا ممکن است بفرمایید چرا دیروز اورا نصیحت نفرمودید؟

مگر دیروز چه اشکالی داشت که فرمودید امروز بروید و فردا بیائید؟

اگر دیروز نصیحت فرموده بودید دیگر نیازی نبود این راه دور را من دوباره بیایم و حضورتان شرفیاب شوم.”

حضرت فرمود:

“دیروز با امروز از لحاظ ظاهری فرقی نداشته و هردو روز، روز خداست.

علت اینکه من به شما گفتم امروز بچه را ببرید و فردا او را بیاورید این بود:

روزی دیگران را از خوردن خرما منع کنم که خودم خرما نخورده باشم.

حرف هرکس وقتی موثر است که خود گوینده به آنچه می گوید عمل کند.”

منبع: کتاب داستانهای شیرین ایرانی نوشته اسمعیل شاهرودی

ضرب المثل استخوان لای زخم

ضرب المثل استخوان لای زخم

               ضرب المثل استخوان لای زخم

 

یک روز قصابی وقتی داشت با ساطور گوسفندی را شقه میکرد یک استخوان ریزه از دم ساطور پرید و به چشمش رفت و درد گرفت.

قصاب دست روی چشمش گذاشت و فوراً دوید و خودش را به مطب پزشکی رساند.

چشم پزشک، چشم قصاب را معاینه کرد و فهمید که یک ریزه استخوان در آن است

ولی استخوان را درنیاورد و چشم قصاب را دوا زد و آنرا بست و گفت:

چیزی نیست خوب می شود، فردا هم بیایید تا آنرا دوباره معاینه کنم و ببینم.

فردا چشم قصاب بدتر شد و دردش شدیدتر گردید

ولی باز هم پزشک قدری دوا در آن ریخت و از مایع مخصوص چند قطره ای به چشمش چکانید و گفت:

نگران نباشید خوب می شود. چشم عضو حساسی است و باید تا چندروز مرتبا در آن این قطره را بچکانیم تا خوب شود.

طبیب طماع هرروز پول دوا و درمان را می گرفت و استخوان ریزه را از چشم او بیرون نمی آورد

و قصاب هم هرروز نیم من گوشت مغز ران برای طبیب بی انصاف هدیه می برد!

ضرب المثل استخوان لای زخم

این بود تا یک روز که قصاب به طبیب مراجعه کرد و از درد چشم می نالید.

طبیب در مطب نبود.

پسر بزرگش که چشم پزشک خوبی بود بجای پدرش نشسته بود و بیماران را معاینه می کرد.

تا استخوان ریزه را در چشم قصاب دید فوراً آنرا با انبرک و پنس ظریفی از چشمش درآورد

زخم چشم را دوا زد و درد آن هم ساکت شد و گفت:

از امروز چشمتان بهتر می شود اگر بازهم درد داشت یک بار دیگر بیایید تا ببینم

ولی اگر فردا بهتر بود احتیاجی به آمدن نیست از همین دوا تا چندروز هرروز سه چهار قطره به چشمتات بریزید خوب می شود.

قصاب رفت و طبیب جوان خوشحال بود که چشم بیمار را علاج کرده

وقتی پدرش آمد پرسید: کسی نیامد؟

پسر گفت: چرا، آن قصاب آمد و چشمش را دوا زدم و رفت.

ضرب المثل استخوان لای زخم

چندروز گذشت و دیگر از قصاب خبری نشد.

پزشک از پسرش پرسید: با چشم قصاب چه کار کردی که دیگر پیدایش نیست؟

پسر گفت: پدر جان بنظرم چشمش خوب شده. چونکه آنروز با ذره بین من دیدم که یک استخوان خیلی ریز در چشمش باقی مانده،

آنرا درآوردم و دردش ساکت شد و رفت.

لابد دیگر چشمش درد نمیکند،چطور شما آن استخوان ریزه ی داخل چشم اورا ندیده بودید؟!

چشم پزشک گفت: پسرک ساده! چرا دیده بودم ولی تو آن نیم من گوشت خالص هرروز را که می آرود ندیده بودی؟!

من آن استخوان را لای زخم باقی گذاشتم که تا چندروز دیگر هم گوشت ما مفت و مجانی برسد!

واقعا که بعضی از  اطبا این چنینید!

و بجای تلاش در بهبودی مریض تا بتوانند او را نی دوشند و برایش خرج تراشی می کنند!

منبع: کتاب داستانهای شیرین ایرانی نوشته اسمعیل شاهرودی

خر ما از کُرّگی دم نداشت

خر ما از کُرّگی دم نداشت

            خر ما از کُرّگی دم نداشت

 

طلبکاری بدهکار خود را کشان کشان به محضر قاضی می برد.

در بین راه بدهکار از دستش فرار کرد، سرزده و هراسان به خانه ای که درش باز بود وارد شد تا خود را در گوشه ای پنهان کند.

زن صاحبخانه که حامله بود از مشاهده آن شخص ترسید و بچه خود را انداخت

و شوهر آن زن نیز به طلبکار قبلی از برای شکایت پیوست

آن فراری را از گوشه ای که پنهان شده بود درآوردند و به طرف محکمه قاضی بردند

ولی باز در بین راه از دست آنها فرار کرد و از پشت بام خانه ای خود را به صحن حیاط انداخت

از قضا بر روی سینه طفلی که در آنجا خوابیده بود افتاد و باعث هلاکت آن طفل شد

پدر طفل نیز به دو مدعی سابق پیوست. سه نفری او را اسیر کرده و می بردند.

در بین راه الاغی به گل فرو رفته بود.

شخص مقصر برای اینکه در مقابل اینهمه گناهان ثوابی نیز کرده باشد دم الاغ را گرفت تا از جا بلندش نماید.

بدبختی جدیدی روی داد و دم الاغ کنده شد!! صاحب الاغ مدعی چهارم شد.

چهارنفری او را به خانه قاضی بردند.

 

خر ما از کُرّگی دم نداشت

 

مقصر مزبور برای اینکه قاضی را زودتر از دیگران ببیند جلوتر از دیگران خود را به اطاق خلوت قاضی انداخت

و در آنجا قاضی را دید که مشغول عمل زشتی است!

به قاضی گفت اگر مرا از دست این چهار نفر نجات بدهی من هم اینکارت را نادیده می گیرم و رسوایت نمی کنم.

قاضی خلاصی او را متعهد شد و چون در محضر وی محاکمه شروع شد،

قاضی به شاکی اولی که طلبکار بود و پولش را می خواست

به این نحو حکم داد که بدهی تو را در سه قسط باید بپردازد:

قسط اول را او ندهد! قسط دوم را تو خودت نگیری! و قسط سوم را مطالبه نکنی!

در جواب دومی که زنش در اثر ترسیدن از آن مرد بچه انداخته بود و ادعای خسارت داشت گفت :

باید این شخص عیال تورا مثل اول آبستن و باردار کند و اگر از عهده آن برنیامد فلان مبلغ را نقداً به تو بپردازد!

به مدعی سوم گفت:

طفل این شخص مقصر را نیز باید مانند طفل تو در صحن خانه بخوابانند و تو خودت را از پشت بام بر روی او پرت کن!

مدعی چهارم که صاحب الاغ دم کنده بود،وقتی این سه نوع قضاوت وحکم قاضی را شنید از شکایت خود صرف نظر کرد وگفت:

جناب قاضی، خر ما از کرّگی دم نداشت!!! 😆 

منبع: کتاب داستانهای شیرین ایرانی نوشته اسمعیل شاهرودی

داستان عبرت اموز ۱۸ آذر ۱۳۹۴

یه کارت عروسی دستم رسید از بس جذب این کارت شدم گفتم برای شما هم تعریف کنم :
یکی از شخصیتهای مهم دخترش رو عروس میکنه، بعد توی کارت عروسیش مینویسه که :
بِاسْمه تعالی ؛
” خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد ،
شیرین کسی باش که فرهاد تو باشد ” .
دوشیزه فلانی و آقای بهمانی به عقد هم در آمدند!

با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند. گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود. با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه همه حیوانات، جنگل را رها کرده وفراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند. در مسیر گاهگاهی خر گریزی میزد و علفی می خورد. روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است، شیر گفت: چه فکری داری؟ روباه گفت: خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم.

داستان جالب تله موش ۱ شهریور ۱۳۹۴

داستان جالب تله موش 

………………..

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست ..

 

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد  ….

اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . »!

…………

بقیه در ادامه مطلب

داستان خنده دار آرزوی شوهر

داستان خنده دار آرزوی شوهر

داستان خنده دار آرزوی شوهر

******

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.

وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:

…..

بقیه در ادامه مطلب 


برچسب ها