سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

شعر و داستان - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

داستان دختر خودفروش

داستان دختر خودفروش

داستان دختر خودفروش

**********

مادر آگاه در صدد نصیحت دخترش بر آمد چرا که این خواسته، از نظر اجتماعی امری ناپسندبوده و هست….
و این کار چنین شخصی را هر چند که دارای زیبایی و ثروت باشد، از جامعه ساقط می‌گرداند.
اما دختر بر رأی خود پافشاری نمود.
مادر با اصرار دخترش موافقت کرد اما به چند شرط؛ که اگر در این شرطهای مادر پیروز شد،
اختیارش در دست خودش باشد….
شرط اوّل مادر این بود که از دخترش خواست صبحگاه در جلوی قصر حاکم بایستد
و هنگامی که حاکم از قصر خارج می‌شود و از جلویش می‌گذرد، خود را بر زمین بیندازد؛
گویا که بیهوش شده است و سپس بنگرد که چه چیزی برایش رخ می‌دهد.
دختر شرط مادر را پذیرفت تا ببیند چه می‌شود..

او صبح روز بعد جلوی قصر حاکم رفت و هنگامی که حاکم بیرون شد، خود را به بیهوشی زد و به زمین انداخت.
ناگهان حاکم به سویش شتافت و او را از زمین بلند کرد و همه با اهتمام زیاد دور و برش جمع شدند.
دختر جوان تظاهر کرد که به هوش آمده است و از حاکم سپاسگزاری نمود و شتابان از آن‌جا دور شد
تا به مادرش خبر دهد که در امتحان اوّل پیروز شده است و امتحان دوم چه باشد…

in jokkade.ir

مادرش به او گفت: فردا هم باید به همان‌جا بروی و این نمایشت را به هنگام خروج حاکم که از پیشت می‌گذرد، اجرا کنی.
دختر چنین کرد، اما نتیجه‌اش با نتیجه‌ی دیروزی فرق می‌کرد؛ این بار حاکم به سویش نرفت،
بلکه وزیر رفت و او را از زمین بلند کرد و دور و برش برخی از محافظان جمع شدند و حاکم اصلاً به وی توجهی نکرد!!
دختر باز چنین وانمود کرد که به هوش آمده و از وزیر تشکر کرد و رفت تا واقعه‌ی امتحان دوم را به مادرش خبر دهد.

باز از مادرش نسبت به امتحان سوم پرسید و جواب مادر همین بود که فردا هم باید به هنگام خروج حاکم چنین کنی.

روز بعد هم دختر چنین کرد و هنگامی که خود را بر زمین انداخت،
فرمانده محافظان آمد و او را از راه کنار زد و رهایش نمود و به جز چند نفری هیچ کس نزدیک نیامد و این‌ها هم زود او را ترک کردند..
دختر به سوی مادر بازگشت و آن‌چه را پیش آمده بود، با نوعی دلتنگی و حسرت بازگو نمود
و از مادرش پرسید: آیا امتحان به پایان رسیده است؟

in jokkade.ir

مادر گفت: نه دخترم! فردا هم از تو می‌خواهم که چنین کاری را دوباره انجام دهی
و در آخر مرا از آن‌چه اتفاق می‌افتد با خبر کنی که این آخرین روز امتحان است!
دختر چنان کرد که مادر گفته بود؛ اما این دفعه گریان به نزد مادر آمد که امتحان روز آخر برایش سخت شده بود؛
چرا که کسی به نزدیکش نیامده بود تا او را کمک کند،
بلکه برخی او را مسخره کرده بودند و برخی دیگر بد گفته و عده‌ای با پاهایشان او را کنار زده بودند…

در این لحظه مادرِ فهمیده به دخترش گفت: عاقبت تمام خود فروشان همین است؛
در ابتدا همه از اشراف، ثروتمندان و… پیشت می‌آیند،
اما وقتی که چند روزی از آن گذشت، همه از تو متنفر می‌شوند، بلکه تو را مسخره می‌کنند.
کرامت از دست رفته‌ات هرگز به تو باز نمی‌گردد،
حتى پست‌ترین مردم هم تو را به باد تمسخر میگیرند…
با وجود آن هنوز هم می‌خواهی به دنبال اینکار بروی؟

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 65

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 65

****

پارت شصت و پنجم :

سرم گیج می رفت. چشمامو بستم. این چرا همچین شد؟
-نسترن: سرم گیج می ره!
-مرکا: تموم شد.
اصلا دوست نداشتم چشمامو باز کنم.
-نسترن: وای خدای من!
این حرف نسترن بدجوری فضولیمو فعال کرد .چشمامو باز کردم. همه جا تاریک بود.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: اینجا دیگه کجاست؟
حباب آروم آروم روی زمین نشست و با واکنش خیلی کمی از بین رفت.
-مرکا: رسیدیم. اینجا مرداب آرتمیسه!
-من: پس اون حباب یه جور ماشین مسافربریه؟
نسترن زد زیر خنده. چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم
-من: چرا می خندی!

جهش در زمان
in jokkade.ir

بریده بریده گفت
-نسترن: حباب، ماشین زما_
-مرکا: درسته!
نسترن خندشو قورت داد. بد جوری ضایع شد.
واقعا حال کردم. نگاه تمسخر آمیزی بهش انداختم و گفتم
-من: ضایع شدی؟

از ضایع شدن آدمایی که خودشون و کاربلد می دونن، خیلی لذت می برم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 64

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 64

****

پارت شصت و چهارم :

جهش در زمان
in jokkade.ir

مرکا به سمتمون برگشت و گفت :
-مرکا: همینجا خوبه.
-نسترن: چی؟
عین ملخ به چشماش خیره شدم. خندید و گفت
-مرکا: فک کردی قراره پیاده بریم اونجا؟ تا اونجا کلی راهه!
تا حدودی منظورش رو گرفتم.
به گمونم می خواد یه جور دیگه ای ما رو برسونه.

جهش در زمان
in jokkade.ir

مرکا: تا جایی که امکان داره به من نزدیک شین.
فک کردم باید برم بغلش بشینم. خودمو عین کنه بهش چسبوندم.
خیلی هیکلیه! کنارش مثل یه بچه م. دستاش رو دور گردن دوتامون حلقه کرد.
یهو زیر کف دستاش نور بنفشی درخشید.
-من: ها؟

حبابی بزرگ دور، تا دورمون رو پوشوند.
خیلی آروم از روی سطح زمین بلند شد و توی فاصله ی پنج متری ایستاد.
عین ندید بدیدا به زمین زیر پامون نگاه می کردم.
اولین باریه که تا حد از زمین فاصله می گیرم. خیلی حس خوبی داره!

جهش در زمان
in jokkade.ir

نسترن با دستاش دیواره های حباب رو لمس کرد و گفت
-نسترن: چه جذابه!
می خواستم بگم آره که یکدفعه هر چی جلوی چشمام بود عین چرخ و فلک ،شروع به حرکت کرد.
کل دنیا داشت دور سرم می چرخید.
-مرکا: آروم باشین. الان تموم میشه.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 74

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 74

*******

پارت هفتاد و چهارم:

“دنیا اگه خوب … اگه بد ، با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه”

و اشک هایی که از سر شوق از چشم های اقا کیان و ملیکا خانم می بارید.
خدا می داند این مادر و دختر چقدر دلتنگ بودند؟

“مادر …
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم
مادر …
لالایی … لالایی …”

راز عمارت
in jokkade.ir

سرم رو که برگردوندم متوج ه مهران و نرگس شدم که در همان ورودی خشکشان زده بود
و نرگس هم تحت تاثیر قرار گرفته بود و گریه می کرد.

پسر شجاع رو دیدم که چشمانش پر شده بود
و برای این که جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد دستانش را مشت کرده بود….
وا چی میشه مگه گریه کنی؟
اقا کیان به سمت همسر ودخترش رفت و از روی زمین بلندشان کرد
و خودش دخترش را بغل کرد.

راز عمارت
in jokkade.ir

کم کم همه نشستند و من که همونجا خشکم زده بود،
پسر شجاع آروم طوری که فقط خودمون بشنویم گفت:
-تو دیگه برای چی گریه می کنی ؟ نمایش تموم شده ها!
با حرص نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که راهش رو کشید و رفت .
-پسره ی بیشعور .. اخه به توچه؟ ..اصلا من کی گریه کردم؟
دستی به صورتم کشیدم که خیس اشک بود…
وای وای خدا آبروم رفت….
نه اصلا چرا آبروم بره خوب احساساتی شدم اون از سنگه من چه کنم؟

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 73

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 73

*******

پارت هفتاد و سوم:

“کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم”

از دور نگاهم پسر شجاع رو شکار کرد که گرم صحبت بود.
این کی اومد؟ توجه هر سه به سمتمون جلب شد.
کیانا هنوز متوجهشون نشده بود و برگشت سمتم و گفت:
-دلدا کجا باید بریم؟ بگو دیگه؟
با دستم به پدر ومادرش که حالا بلند شده بودند
و منتظر بودند ،اشاره کردم و گفتم: اونجا.

راز عمارت
in jokkade.ir

“سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم
چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم”

کنجکاو سرش رو به سمت جایی که نشونش داده بودم کج کرد ،
خواست دوباره سوالی بپرسه که متوجهشون شد .
اول متعجب نگاهشون کرد و بعد با جیغی که از خوشحالی بود به سمت مادرش دوید.
کیانا- مامان؟!!
ملیکا- جونم؟ عزیز دلم ؟

راز عمارت
in jokkade.ir

“کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم”

همدیگر رو در اغوش کشیدن و صدای گریه ی کیانا در آغوش مادرش گم شد .

“بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم”

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 72

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 72

*******

پارت هفتاد و دوم:

سینی رو روی میز گذاشتم و خودم هم روی مبل روبرویشون نشستم.
-خیلی خوشحالم که حالتون خوبه ملیکا خانم.
ملیکا –ممنونم عزیزم .. ببخشید تو این مدت باعث زحمت تو هم شدم.
-نه بابا این چه حرفیه … نگهداری از کیانا برای من زحمت نبود و رحمته .. واقعا دختر خوبیه .
آقا کیان- شما لطف دارین و این از خوبیه خودتونه.
ملیکا خانم که با شنیدن اسمش بی تاب شده بود گفت:
-کجاست پس ؟ چرا نمیاد ؟ نکنه مریضه؟
-نه نه.. حالش خوبه … با اجازتون من برم بیارمش.

راز عمارت
in jokkade.ir

تایید کردن و رفتم بالا و در اتاقش رو باز کردم .
مثل فرشته ها شده بود .موهاش رو مثل دو تا توپ خرگوشی جمع کرده بود
و لباس فیروزه ای رو با کفشای سفیدش پوشیده بود .
به محض دیدنم بلند شد: -وای دلداجونم بلیم؟
بوسیدمش وگفتم:
-اره عزیزکم بریم .ولی قبلش می خوام بریم یکی رو ببینیم .

راز عمارت
in jokkade.ir

کیانا- کی ؟
-حالا شما تشریف بیارید بانو .قول میدم که خیلی خوشحال بشی.
دستمو به سمتش دراز کردم و دست کوچولوش رو تو دستم گذاشت
و با هم بیرون رفتیم .این بار با دقت داشتم رو پله ها قدم میزاشتم.

از جیبم ریموت پخش رو برداشتم
و دکمه رو زدم وصدای “مهیار فاضلی” در عمارت پیچید…

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 71

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 71

*******

پارت هفتاد و یکم:

سرمو که بالا اودم بعد موفقیتم … نگاهم بهشون افتاد که با لبخند نگام می کردند.
وای خدا ابروم رفت. این دومین سوتی.
حالا خداروشکر اونا پشت ایفون رو نمی بینن…
حالا پیش خودشون میگن بچمون رو دست کی سپرده بودیم .
به سمتشون رفتم و خوش امد گویی کردم . اونا هم با لبخند جوابم رو دادند .
خواستم بشینم که یاد یه چیزی افتادم
و تندی با یه ببخشید به طرف آشپزخونه رفتم.
قبل ورود به اشپزخونه به سمت دستگاه پخش رفتم
و برای تکمیل سوپرایزم برای کیانا اهنگ مورد نظرم رو آماده کردم
و ریموتش رو داخل جیب تونیکم انداختم.

راز عمارت
in jokkade.ir

وارد آشپزخونه شدم . وای خدا حالا براشون چی ببرم ؟
چای و قهوه که دیشب تموم شد و فکر کنم محبوبه جون رفته بخره …
میوه ؟ .. نه زشته فقط میوه ببرم؟
یخچال رو باز کردم و سرکی توش کشیدم. …
ظرف میوه که اماده بود و یهو چشمم به شیشه ی آبلیمو افتاد…
اهان یافتم. با هزار مصیبت خاک شیر هم پیدا کردم
و یه شربتی درست کردم که بیا و ببین و بخور!

راز عمارت
in jokkade.ir

اخرین قطعه یخ رو که توشون انداختم , براشون بردم .
ملیکا خانم وقتی من رو دید گفت:
-وای عزیزم زحمت نکش تو ، بیا بشین شرمندمون نکن.
-نه خواهش می کنم این چه حرفیه …
وشربت رو مقابلشون گرفتم:
-بفرمایید.
اقا کیان- به به ..من نخورده فهمیدم که خوشمزس .ممنونم.
ملیکا خانم- دستت درد نکنه عزیزم.
-نوش جان.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 70

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 70

*******

پارت هفتادم:

ولی چرا به من می گفت محبوبه جون
یعنی از صدا تشخیص نمیده که این صدای یه ادم جوونه ؟
…یدفعه نگاهم به اون یکی دستم افتاد که مقابل دهنم بود به علت خمیازه …
خاک تو سرم!
به طبقه بالا دویدم تا لباسی مناسب بپوشم .
بعد تعویض لباسام داشتم میرفتم پایین که گفتم بزار یه سوپرایزی هم من انجام بدم…
به اتاق کیانا رفتم… اروم خوابیده بود .
اروم صداش کردم چند باری که بلاخره بیدار شد.
کیانا- دلدا بزال بخوابم دیگه

راز عمارت
in jokkade.ir

-عزیزم بلند شو الان وقت خواب نیست …
می خوام یه کاری کنم که خوشحال بشی …
مثلا یه چیزی که خیلی دوست داری چیه ؟

کیانا که حالا تو این یک هفته تفریح ان چنانی نداشت زود بلند شد و گفت:
مثلا بلیم شهل بازی ؟
-حالا تو پاشو کارایی که میگم رو بکن تا بعدا ببینیم چی میشه.
کیانا-چی کال کنم؟
-اول میری یه دوش میگیری منم برات لباس اماده می کنم
بعدش میپوشی … موهات رو همنجور که یادت دادم می بندی
و می شینی تو اتاقت تا بیام صدات کنم باشه؟

راز عمارت
in jokkade.ir

کیانا سری تکون داد و اونقدر هیجان بیرون رفتن داشت
که بدون معطلی به سمت حموم رفت.
منم براش لباس حاضر کردم و رفتم پایین …
وای چه بد شد ؟ تنهان از وقتی رسیدن؟
قدمام رو تندتر کردم تا زودتر بهشون برسم
اما تو پله های اخر پام گیر کرد به شلوارم و
نزدیک بود به صورت بخورم زمین ، که خداروشکر جمع کردم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 63

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 63

*******

پارت شصت و سوم :

نسترن هم خودشو بهم رسوند و گفت
-نسترن: منم همینطور!
نگاهشو به دیوید که پشت سرمون ایستاده بود داد. خودمو کنار کشیدم.
-مرکا: خب دیوید! باید چیکار کنم؟
-دیوید: این دو تا دختر رو به مرداب آرتمیس ببر.

جهش در زمان
in jokkade.ir

آرتمیس؟ این یه اسم قدیمی و تاریخی ایرانیه!
یعنی توی این زمان از این اسمام استفاده می کنن؟
همیشه فک می کردم در آینده این اسما کمرنگ میشه، اما اشتباه می کردم.
-مرکا: باشه. بریم بچه ها!
بین در ایستادم. به دیوید نگاه کردم و با لبخندی گفتم
-من: ممنونم.
-نسترن: منم ازت ممنونم.

جهش در زمان
in jokkade.ir

سرشو بالا و پایین کرد. درو بستم و به سمت مرداب آرتمیس حرکت کردیم.
خدا کنه بازم شیر و پلنگ بهمون حمله نکنه!
دیگه پاهام حال دویدن ندارن. بین جنگل حواسمون تماما به اطرافمون بود.
مرکا که جلوتر از هممون بود گفت
-مرکا: آروم. فقط مواظب باشین.
چهار چشمی مواظب اطرافم بودم. نسترن نگاش به کف زمین بود.
به گمونم از خار و تله می ترسه.
چند قدمی از خونه ی دیوید دور شدیم که یهو مرکا از حرکت ایستاد.
نکنه بازم صدای پای جونوری رو شنیده! بدبخت شدیم رفت.
من و نسترن نگاهی معنی دار به هم دیگه انداختیم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 62

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 62

*******

پارت شصت و دوم :

نسترن نگاهی بهم انداخت و گفت
-نسترن: کجا میری؟
با اعتماد به نفس گفتم
-من: لطفا مکان اون مرداب رو به ما بگید. عجله داریم!
نمی دونم رفتن به اونجا کار درستیه یا نه، اما چاره ای نیست.

جهش در زمان
in jokkade.ir

دیوید سرشو به نشونه ی تایید حرفم تکون داد و گفت
-دیوید: باشه. با مرکا اومدین. درسته؟ اون می دونه کجاس!
-من: آخه مرکا دیگه رفته. فک نکنم بیاد.
خندید و گفت
-دیوید: بهش می گم. امکانات خیلی زیاده.

راستش من عاشق مرکا شدم. خیلی دوس دارم دوباره ببینمش.
از چهره ی زیبا و بدون تغییرش خوشم میاد!
اما چطوری خبرش می کنه؟ با موبایل؟

جهش در زمان
in jokkade.ir

از روی صندلی بلند شد و به سمت اتاق رفت.
ما منتظر موندیم. بعد از چند دقیقه با لبخند رضایتی برگشت و گفت
-دیوید: پشت دره!
به در خیره شدم. نصفی از چهره ی زیبای مرکا پشت در معلوم بود.
با دیدنش خوشحال شدم و بدون توقف به سمت در حرکت کردم
-نسترن: سارا!

در رو باز کردم. با لبخند نرمی رو به رو شدم.
-من: مرکا! از دیدنت خیلی خوشحالم.

**********


برچسب ها