سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

داستان طنز - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

خر ما از کُرّگی دم نداشت

خر ما از کُرّگی دم نداشت

            خر ما از کُرّگی دم نداشت

 

طلبکاری بدهکار خود را کشان کشان به محضر قاضی می برد.

در بین راه بدهکار از دستش فرار کرد، سرزده و هراسان به خانه ای که درش باز بود وارد شد تا خود را در گوشه ای پنهان کند.

زن صاحبخانه که حامله بود از مشاهده آن شخص ترسید و بچه خود را انداخت

و شوهر آن زن نیز به طلبکار قبلی از برای شکایت پیوست

آن فراری را از گوشه ای که پنهان شده بود درآوردند و به طرف محکمه قاضی بردند

ولی باز در بین راه از دست آنها فرار کرد و از پشت بام خانه ای خود را به صحن حیاط انداخت

از قضا بر روی سینه طفلی که در آنجا خوابیده بود افتاد و باعث هلاکت آن طفل شد

پدر طفل نیز به دو مدعی سابق پیوست. سه نفری او را اسیر کرده و می بردند.

در بین راه الاغی به گل فرو رفته بود.

شخص مقصر برای اینکه در مقابل اینهمه گناهان ثوابی نیز کرده باشد دم الاغ را گرفت تا از جا بلندش نماید.

بدبختی جدیدی روی داد و دم الاغ کنده شد!! صاحب الاغ مدعی چهارم شد.

چهارنفری او را به خانه قاضی بردند.

 

خر ما از کُرّگی دم نداشت

 

مقصر مزبور برای اینکه قاضی را زودتر از دیگران ببیند جلوتر از دیگران خود را به اطاق خلوت قاضی انداخت

و در آنجا قاضی را دید که مشغول عمل زشتی است!

به قاضی گفت اگر مرا از دست این چهار نفر نجات بدهی من هم اینکارت را نادیده می گیرم و رسوایت نمی کنم.

قاضی خلاصی او را متعهد شد و چون در محضر وی محاکمه شروع شد،

قاضی به شاکی اولی که طلبکار بود و پولش را می خواست

به این نحو حکم داد که بدهی تو را در سه قسط باید بپردازد:

قسط اول را او ندهد! قسط دوم را تو خودت نگیری! و قسط سوم را مطالبه نکنی!

در جواب دومی که زنش در اثر ترسیدن از آن مرد بچه انداخته بود و ادعای خسارت داشت گفت :

باید این شخص عیال تورا مثل اول آبستن و باردار کند و اگر از عهده آن برنیامد فلان مبلغ را نقداً به تو بپردازد!

به مدعی سوم گفت:

طفل این شخص مقصر را نیز باید مانند طفل تو در صحن خانه بخوابانند و تو خودت را از پشت بام بر روی او پرت کن!

مدعی چهارم که صاحب الاغ دم کنده بود،وقتی این سه نوع قضاوت وحکم قاضی را شنید از شکایت خود صرف نظر کرد وگفت:

جناب قاضی، خر ما از کرّگی دم نداشت!!! 😆 

منبع: کتاب داستانهای شیرین ایرانی نوشته اسمعیل شاهرودی

داستان خنده دار مرد دست و دلباز 

داستان خنده دار مرد دست و دلباز

داستان خنده دار مرد دست و دلباز

………..

توی اتاق رختکن کلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.

مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت.

بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن …

مرد: الو؟

صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟

بقیه در ادامه مطلب

داستان خنده دار آرزوی شوهر

داستان خنده دار آرزوی شوهر

داستان خنده دار آرزوی شوهر

******

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.

وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:

…..

بقیه در ادامه مطلب 

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

 

********

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!

ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!

ملاگفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

******

بقیه در ادامه مطلب

داستان طنز دانشجوها و استاد

داستان طنز دانشجوها و استاد

داستان طنز دانشجوها و استاد

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند……

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

………….

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود.

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید.

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها……

داستان طنز شمع ۱۸ مرداد ۱۳۹۴

داستان طنز شمع

candles

داستان طنز شمع

………….

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت:

 

من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام…..

…….

بقیه در ادامه مطلب

داستان طنز تصادف ۱۶ مرداد ۱۳۹۴

داستان طنز تصادف 

9525294-vector-illustration-of-cool-glossy-single-emoticon

داستان طنز تصادف

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .

 

بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.

 

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه : 

آه چه جالب شما مرد هستید…

 

ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم .

این باید نشانه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و…

 زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! ……

 

بقیه در ادامه مطلب

حاضر جوابی کودکانه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴

حاضر جوابی کودکانه

Jokkade.ir

حاضر جوابی کودکانه

****

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد ;

زیرا با وجودى که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد.

این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.!!!:-) 

****

 حاضر جوابی کودکانه

hazerjavabi kudakane

****

بقیه در ادامه مطلب

داستان طنز دروغگویی ۱۰ مرداد ۱۳۹۴

داستان طنز دروغگویی

40649_822

داستان طنز دروغگویی

………

دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.

 

در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.

 

از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”

 

فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.

 

مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”….

 

فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.

 

– وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟

فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!

 

 – خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟

 

فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.


برچسب ها