سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

داستان طنز - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

دوستیابی

داستان طنز ازدواج مجدد

داستان طنز ازدواج مجدد

داستان طنز ازدواج مجدد

************

زنی حس کرد شوهرش میخواهد زن دوم اختیار کند

یک روز صبح چهار تخم مرغ آبپز کرد
و آنها را به رنگهای مختلف رنگ آمیزی کرده و جلوی شوهرش گذاشت

شوهر جویای مسئله شد.

زن به او گفت بعد از اینکه تخم مرغها را خوردی متوجه میشی

مرد هر چهار تخم مرغ رو خورد.
زن گفت متوجه شدی که مزه همه اونها یکی هست؟
زن‌ها هم همینطور هستند. فقط شکلشان متفاوت است

مرد کمی فکر کرد و گفت: ولی من یه کشفی کردم

زن گفت چه کشفی؟

شوهر گفت فهمیدم مرد با چهار تا تخم مرغ بهتر سیر می شود😂

داستان طنز ازدواج ۱۱ بهمن ۱۳۹۷

داستان طنز ازدواج

داستان طنز ازدواج

                     داستان طنز ازدواج

************

پسر بچه ای فیلمی در باره امپراطور چین میدید…..
فیلم که تمام شد رو کرد به مادرش و گفت:
مامان منم وقتی بزرگ شدم مثل این امپراطور هفت تا زن میگیرم…..
یکی آشپزی کنه…..
یکی لباسامو بشوره…..
یکی خونه رو تمیز کنه…..
یکی برام آواز بخونه…..
یکی منو ببره حمام…..
یکی شبا برام قصه بگه…..
یکی هم مشت و مالم بده…..
مادر پرسید:
خوب یکی دیگه نمیخوای که بغلت بخوابه؟
پسر گفت: نه. من تورو دوست دارم. تو توی بغلم بخواب.
چشمان مادر پر از اشک شد.
پسرش را بغل کرد و بوسید و از پسرش پرسید:
خوب اونوقت زنات کجا بخوابن؟
پسر گفت:
برن پیش بابا بخوابن…..
اینبار چشمان پدر پر از اشک شد و پسرش را در آغوش گرفت و گفت:
راضی ام ازت بابایی…..😂😂😂😂😂😂😂😂

خر ما از کُرّگی دم نداشت

خر ما از کُرّگی دم نداشت

            خر ما از کُرّگی دم نداشت

 

طلبکاری بدهکار خود را کشان کشان به محضر قاضی می برد.

در بین راه بدهکار از دستش فرار کرد، سرزده و هراسان به خانه ای که درش باز بود وارد شد تا خود را در گوشه ای پنهان کند.

زن صاحبخانه که حامله بود از مشاهده آن شخص ترسید و بچه خود را انداخت

و شوهر آن زن نیز به طلبکار قبلی از برای شکایت پیوست

آن فراری را از گوشه ای که پنهان شده بود درآوردند و به طرف محکمه قاضی بردند

ولی باز در بین راه از دست آنها فرار کرد و از پشت بام خانه ای خود را به صحن حیاط انداخت

از قضا بر روی سینه طفلی که در آنجا خوابیده بود افتاد و باعث هلاکت آن طفل شد

پدر طفل نیز به دو مدعی سابق پیوست. سه نفری او را اسیر کرده و می بردند.

در بین راه الاغی به گل فرو رفته بود.

شخص مقصر برای اینکه در مقابل اینهمه گناهان ثوابی نیز کرده باشد دم الاغ را گرفت تا از جا بلندش نماید.

بدبختی جدیدی روی داد و دم الاغ کنده شد!! صاحب الاغ مدعی چهارم شد.

چهارنفری او را به خانه قاضی بردند.

 

خر ما از کُرّگی دم نداشت

 

مقصر مزبور برای اینکه قاضی را زودتر از دیگران ببیند جلوتر از دیگران خود را به اطاق خلوت قاضی انداخت

و در آنجا قاضی را دید که مشغول عمل زشتی است!

به قاضی گفت اگر مرا از دست این چهار نفر نجات بدهی من هم اینکارت را نادیده می گیرم و رسوایت نمی کنم.

قاضی خلاصی او را متعهد شد و چون در محضر وی محاکمه شروع شد،

قاضی به شاکی اولی که طلبکار بود و پولش را می خواست

به این نحو حکم داد که بدهی تو را در سه قسط باید بپردازد:

قسط اول را او ندهد! قسط دوم را تو خودت نگیری! و قسط سوم را مطالبه نکنی!

در جواب دومی که زنش در اثر ترسیدن از آن مرد بچه انداخته بود و ادعای خسارت داشت گفت :

باید این شخص عیال تورا مثل اول آبستن و باردار کند و اگر از عهده آن برنیامد فلان مبلغ را نقداً به تو بپردازد!

به مدعی سوم گفت:

طفل این شخص مقصر را نیز باید مانند طفل تو در صحن خانه بخوابانند و تو خودت را از پشت بام بر روی او پرت کن!

مدعی چهارم که صاحب الاغ دم کنده بود،وقتی این سه نوع قضاوت وحکم قاضی را شنید از شکایت خود صرف نظر کرد وگفت:

جناب قاضی، خر ما از کرّگی دم نداشت!!! 😆 

منبع: کتاب داستانهای شیرین ایرانی نوشته اسمعیل شاهرودی

داستان خنده دار مرد دست و دلباز 

داستان خنده دار مرد دست و دلباز

داستان خنده دار مرد دست و دلباز

………..

توی اتاق رختکن کلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.

مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت.

بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن …

مرد: الو؟

صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟

بقیه در ادامه مطلب

داستان خنده دار آرزوی شوهر

داستان خنده دار آرزوی شوهر

داستان خنده دار آرزوی شوهر

******

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.

وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:

…..

بقیه در ادامه مطلب 

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

********

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند
به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند:
ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!

ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو!
جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!

ملاگفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

******

بقیه در ادامه مطلب

داستان طنز دانشجوها و استاد

داستان طنز دانشجوها و استاد

داستان طنز دانشجوها و استاد

**********

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند
و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند
و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند……

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

………….

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند.
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛
برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه.
حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود.

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛
چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید.

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛
هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها……

in jokkade.ir

دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند
و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند
و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد.

نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد.

شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد
برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند
که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود.
هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعدهم چیزی برای خوردن ندارد.

in jokkade.ir

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟
بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند،
حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد.

آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد
و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت
و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود.

ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود.
قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند.

in jokkade.ir

به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد،
میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد
و مال و منالی به هم میزدند و برعکس،
کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند،
دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود،
مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند.

این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛
چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

in jokkade.ir

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند،
متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد
و به این فکر افتادند که “چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی”.

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند:
آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند
و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از … .
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند.

عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند
و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛
چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند
اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود
که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند.
صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند….

داستان طنز شمع ۱۸ مرداد ۱۳۹۴

داستان طنز شمع

candles

داستان طنز شمع

………….

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت:

 

من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام…..

…….

بقیه در ادامه مطلب

داستان طنز تصادف ۱۶ مرداد ۱۳۹۴

داستان طنز تصادف 

9525294-vector-illustration-of-cool-glossy-single-emoticon

داستان طنز تصادف

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .

 

بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.

 

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه : 

آه چه جالب شما مرد هستید…

 

ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم .

این باید نشانه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و…

 زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! ……

 

بقیه در ادامه مطلب


برچسب ها