سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

اعترافات احمقانه - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

اعتراف و متن های خنده دار 93

اعترافت و متن های خنده دار 93

یه بار مجبور شدم برم یه مجلس ختمی که مسجدش صندلی نداشت
موقعی رسیدم که روضه خون داشت خودشو میکشت.
همون موقع یه نفر از کنار دیوار بلند شد و من جاشو گرفتم
و تکیه دادم یه لحظه دنیا دور سرم چرخید
و سقف مسجد اومد جلوی نظرم و صدای خنده رفت هوا!
دیوار نبود. برزنت بود تو زنونه فرود اومده بودم!

»»»»»

اعتراف و متن های خنده دار 93

eteraf va matn hay khandehdar 93

«««««

تو دوران دانشگاه با بعضی از بچه ها بد جور تیریپ مرام و معرفت داشتیم
و هی تعارف به هم تیکه پاره میکردیم.مثلاً دوستم رد میشد میگفت غلامم……
منم میگفتم خاک پاتم و این حرفا.این قضیه هی بالا گرفت و تیکه ها دیگه از حد خارج شده بود
که من دیگه به انتها رسوندمش.از پنجره کلاس داشتم محوطه رو نگاه میکردم
که رفیقم حسن بین همه دخترا و پسرا داد زد:
داش ایمان…..نوکر خر پدرتم……
منم هول شدم گفتم پدرم خودش خرته…..

»»»»»

اعتراف و متن های خنده دار 93

eteraf va matn hay khandehdar 93

«««««

خاطرات خنده دار جدید

خاطرات خنده دار جدید

چند وقت پیش دعوت داشتیم عروسی…موقع شام گودزیلای فامیل (5 سالشه)اومد پیشم نشست…خلاصه دیدم همش با غصه نگا میکنه
بش گفتم اجی بلا چت شده حالا؟
میدونید چی گفت ؟نه جون من میدونید چی گفت؟
گفت:روج لب داری؟گفتم :اره خووو
گفتش :الان باهاته گفتم:اره تو کیفمه
گودزیلا:اخیییش خیالم راحت شد…گفتم الانه غذا بخورم روجم پاک میشه…
والا ما هم سن اینا بودیم …اصن وللش …ولی میگم بزارین بگم:ما هم سن اینا بودیم بستنی یخی قرمز میخوردیم که لبامون سرخ شه کمی شاد شیم هیییییییییح روزگار !

»»»

خاطرات خنده دار جدید

khaterat khandedar jadid

«««

 

دیروز با آبجیم رفتم بیرون بعدازجلو ی کبابی رد شدیم دیدم ابجیم جلو دماغشو گرفته :
من :چیه چرا دماغتو گرفتی بوش ک خوبه
ابجیم : اخه بو هرچی بهم بخوره دوس دارم بخورم وگرنه حالم بد میشه
یه صد متر رفتیم جلو تر چشتون روز بد نبینه بو فاضلاب میومد .
گفتم آبجی جان نظرت راجبه این چیه بازم دوس داری بخوری خخخخخخخ

 

»»»

خاطرات خنده دار جدید

khaterat khandedar jadid

«««

اقا بنده دیشب به اتفاق نامزدم رفته بودیم بیرون میخواستم یکم سربه سرش بزارم راجع به ارواح و جن و این چیزا حرف میزدم حسابی ترسید منم کلی کیف کردم .
اقا یدفه ی گربه پرید جلومن و ترانه
من یه جیغ بنفش کشیدم و با سرعت نور فرار کردم
همینجوری که میدویدم برگشتم اونو نگاه کردم دیدم داره دویدن منو تماشا میکنه یعنی ضایع شدمااا

»»»

خاطرات خنده دار جدید

khaterat khandedar jadid

«««

خاطرات خنده دار و جالب پاییز 93

خاطرات خنده دار و جالب پاییز 93

آقا ی بار سر کلاس تجهیزات توزیع هوایی شبکه برق نشسته بودیم یه دختره ردیف جلوی ما داشت چرت میزد یکی از بروبچ داشت کنفرانس میداد راجع به تلفات کابل که یهو وسط کنفرانس بلند گفت (تلفات)دختره از خواب پرید فکرد گفته صلوات بلند صلوات فرستاد که کل کلاس یهو دسته جمعی هلی کوپتری زدیم
کل کلاس:)))))))))))))))))))
دختره:(((((
بیچاره مجبور شد اون درسو حذف کنه

»»»»
خاطرات خنده دار و جالب پاییز 93

khaterat khandehdar in jokkade
»»»

مامانم بعد افطار:
دخترم برا سحری چی بپزم؟؟؟ تا میام جواب بدم به قول حیاتی(گوینده خبر) خاطر نشان میکند: من که با نون و پنیر سیر میشم و برام کافیه داداشتم که مسافره و باباتم که روزه نمیگیره… نگفتی چی درست کنم؟؟؟؟

خلاصه چنان تو رودربایستی گیر انداخت منو که گفتم من اصلا سحری نمیخوام… میخوام بدون سحری بگیرم!!
هیچی دیگه الان 3-4 ساعت مونده به افطار دیگه دارم نفسای آخرمو میکشم
فقظ محض حلالیت طلبیدن پست گذاشتم نه تعریف خاطره؛

»»»»
خاطرات خنده دار و جالب پاییز 93

khaterat khandehdar in jokkade
»»»

خاطرات خنده دار جدید ایرانی

خاطرات خنده دار جدید ایرانی

عاغا یه شبی از شبای تاریک من از بیخوابی اومدم پا نت عاغا شانس اون شب من عجیب گشنه م شده بود مونده بودم برم اشپرخونه نرم؟؟؟برم؟؟؟؟
دلو زدم ب دریا گفتم در راه شکم عیب نداره … رفتم…
(مامانم پای تلویزیون خوابش برده بود)
تا در اتاقو باز کردم صدای باد اومد مامانم از خواب پرید گفت عه در اتاقتو نبند صدا باد میاد از خاب میپرم!!!
من : چشم مادر جان
رفتم غذا کشیدم قاشق گذاشتم رو بشقاب(قاشق نصفه ش بیرون بشقاب بود)
اومدم برگردم تو اتاق دقیقااااااا بالا سر مامانم قاشق افتاد رو سرامیک شَتَرَق(شپلق شلپلق پلشلق ) عاغ مامانم از خاب پرید مثه این جنگ زده ها : ووووووووووووویییییییییی
من کلا الفرااااااااار تو اتاق قاشقم ول کردم رفتم تو اتاق فقط خندیدم….بعد رفتم قاشقو بردارم دیدم مامانم داره همینطوری چشا گرددددددد نیگام میکنه(وای حسه جنگ ستارگان گرفته بودم) منم قاشقو برداشتم رفتم تواتاق درو بستم دیدم مامانم صدام میزنه (یا ابرفرررررررض) در اتاقو باز کردم بله مامان جان؟؟؟؟
مامانم : بیشور عحمق(احمق) مگه نمیگم در اتاقو نبند؟؟؟؟
من : بله بله درسته مادر جان چشم
هیچی دیگههههههه کلا ماشالا ب شجاعتم شکم ارزش همه چیو داره D:

«««««
خاطرات خنده دار جدید ایرانی

khaterat khandehdar jadid irani

««««

 

اغا این مامان ما تازه کلیه شو عمل کرده منم ریا نشه روزه بودم دارم به مامانم کمک کنم لباس بپوشه بریم بیمارستان تو کمک غرق بودم به من میگه اه برو اونور دهنت بو میده نمی خوام کمک کنی عایا این حق منه این جوری ضایع شم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

«««««
خاطرات خنده دار جدید ایرانی

khaterat khandehdar jadid irani

««««

خاطرات خنده دار و اعترافات جدید

خاطرات خنده دار و اعترافات جدید

بچه ها یک سوتی دادم یک سوتی دادم که نگوووووووووو
یعنی بد ضایع شدم
یحث ماه رمضون بود
منم داشتم با گوشیم انگری بردز بازی می کردم اصلا حواسم به بازیم بود همه داشتن حرف می زدن یهو گفتم:آخ آخ آخ خیلی بد می شه اگه ماه رمضون بیفته تو نیمه شعبان
یهو دیدم همه ترکیدن از خنده هیچی دیگه اب شدم
حالا بیا و ثابت کن که حواسم نبوده که فکر نکن نمیدونستم آخه یه ساعت داشتم گوش می کردم که ماه قمری چیه و ماه شمسی چیه…
یعنی من نمیدونم………به خدا اینارو میدونم حواسم بوووووووووو

««««

 

خاطرات خنده دار و اعترافات جدید

khaterat khandehdar or eterafat jadid

»»»»

جان حافظ اگه بخام دروغ بگم!!
عاغا من توی دوران خوندن واسه کنکور..زد به سرم که برم فال حافظ بگیرم ببینم زیر1000 میشم و یه پول درست وحسابی هم گیرم میاد یانه؟به خدا اگه بخام دروغ بگم..این اومد:
(ای صاحب فال همین موقعیتی که داری..شکرگذار باش..همین هم برای تو زیادی است..شاید همین هم نبودی…شکر گذار باش…شاید همین را از دست بدهی…شاید دراینده…)!!
هیچی دیگه منم فوری کتاب حافظ رو بستم..تا مارو به کشتن نداده!!
ببین حافظ یه بار بهت رو انداختیم!!

««««

خاطرات خنده دار و اعترافات جدید

khaterat khandehdar or eterafat jadid

»»»»


برچسب ها