سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

داستان خنده دار - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

فروشگاه جوک کده

فروش ویژه تی شرت یقه ایستاده Alexander


تی شرت یقه ایستاده Alexander، طراحی خاص و کیفیت ممتاز. فری سایز (مناسب برای سایز های L تا XL). آستین بلند و یقه ایستاده. جنس پنبه و بسیار راحت ...

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 39000 تومان

با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند. گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود. با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه همه حیوانات، جنگل را رها کرده وفراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند. در مسیر گاهگاهی خر گریزی میزد و علفی می خورد. روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است، شیر گفت: چه فکری داری؟ روباه گفت: خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم.

داستان خنده دار مرد دست و دلباز 

داستان خنده دار مرد دست و دلباز

داستان خنده دار مرد دست و دلباز

………..

توی اتاق رختکن کلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.

مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت.

بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن …

مرد: الو؟

صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟

بقیه در ادامه مطلب

داستان خنده دار آرزوی شوهر

داستان خنده دار آرزوی شوهر

داستان خنده دار آرزوی شوهر

******

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.

وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:

…..

بقیه در ادامه مطلب 

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

 

********

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!

ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!

ملاگفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

******

بقیه در ادامه مطلب

داستان طنز دانشجوها و استاد

داستان طنز دانشجوها و استاد

داستان طنز دانشجوها و استاد

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند……

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

………….

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود.

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید.

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها……

داستان جذاب ناموسی ۲۲ مرداد ۱۳۹۴

داستان جذاب ناموسی

داستان جذاب ناموسی

داستان جذاب ناموسی

—–

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با حالتی مؤدبانه گفت:

«ببخشید آقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟!»

 

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا دررفت و میان بازار و جمعیت، یقه ی جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

« مرتیکه عوضی..مگه خودت ناموس نداری؟ خجالت نمیکشی؟!»

 

جوان اما خیلی آرام بدون اینکه از رفتار و فحشهای مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد:

«خیلی عذر میخوام..فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین! دیدم به خاطر وضع ظاهر خانومتون دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم..حالا هم یقمو ول کنین! از خیرش گذشتم..»

مرد خشکش زد…همانطور که یقه ی جوان را گرفته بود آب دهانش را قورت داد و زیرچشمی زنش را برانداز کرد..!

 داستان جذاب ناموسی

داستان طنز شمع ۱۸ مرداد ۱۳۹۴

داستان طنز شمع

candles

داستان طنز شمع

………….

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت:

 

من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام…..

…….

بقیه در ادامه مطلب

داستان طنز تصادف ۱۶ مرداد ۱۳۹۴

داستان طنز تصادف 

9525294-vector-illustration-of-cool-glossy-single-emoticon

داستان طنز تصادف

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .

 

بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.

 

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه : 

آه چه جالب شما مرد هستید…

 

ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم .

این باید نشانه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و…

 زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! ……

 

بقیه در ادامه مطلب

حاضر جوابی کودکانه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴

حاضر جوابی کودکانه

Jokkade.ir

حاضر جوابی کودکانه

****

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد ;

زیرا با وجودى که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد.

این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.!!!:-) 

****

 حاضر جوابی کودکانه

hazerjavabi kudakane

****

بقیه در ادامه مطلب

صفحه 1 از 41234


برچسب ها