سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

داستان کوتاه - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

فروشگاه جوک کده

فروش ویژه تی شرت یقه ایستاده Alexander


تی شرت یقه ایستاده Alexander، طراحی خاص و کیفیت ممتاز. فری سایز (مناسب برای سایز های L تا XL). آستین بلند و یقه ایستاده. جنس پنبه و بسیار راحت ...

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 39000 تومان

ناپلئون بناپارت ۸ تیر ۱۳۹۵

ناپلئون بناپارت
 متولد 15 آگوست 1769 ، مرگ 5 می 1821
 ناپلئون بناپارت مشهورترین فرمانده نظامی و سیاستمدار و رهبر فرانسه در قرن نوزدهم بود که با نام ناپلئون اول شناخته می شود و سیاست هایش اروپای قرن نوزدهم را به شکلی بنیادین تغییر داد. مورخین در خصوص او نظریات مختلفی ارائه نموده اند. عده ای او را یک میلیتاریست صرف و عده ای او را تجلی روح شیطان دانسته اند. عده ای او را مظهر و نماد یک فرد خود ساخته و عده ای او را یک فرصت طلب می دانند. اما آنچه همه مورخین و تقریبا تمامی کسانی که با او سروکار داشته اند می گویند این است که او یک استثنا بود. یکی از دشمنانش در خصوص او میگوید:
 اصولا با این کلماتی که ما بکار میبریم نمی توان ناپلئون را توصیف
کرد.ناپلئون فردی بسیار سخت کوش و پراستقامت بود که در نگاه اول به جثه کوچک آن مرد این مسئله آشکار نمی شد اما خود او می گوید:
 من هنوز انتهای طاقت کاری خود را نیافته ام.
 گاهی پیش می آمد که او 3 یا 4 روز بدون استراحت کار می کرد. وقتی پزشکش به او پیشنهاد داد که کمتر کار کند و اندکی استراحت نماید در جواب او گفت:
 گاو بسته شده است باید خیش کند.وی هرگز به وضعیت ظاهری خود اهمیت نمی داد. خیاط او همیشه مینالید و میگفت که مندرس جامه ترین فرد دربار امپراطور، خود ِ امپراطور است. ناپلئون همیشه یک لباس  ژنرالی که از سال های  پایانی دهه 1790 می پوشید را مورد استفاده قرار می داد و این لباس را که فرسوده و کهنه شده بود را تا آخر عمر به تن داشت. خیاط او می گفت:
 امپراطور پس از پاره شدن لباس ژنرالی خود اصرار میکند که آن را وصله کنم و یا بدوزم. وی دارای ذهنی سریع و چالاک و اراده ای قوی بود. او حتی در جنگ نیز گاهی تا چند روز استراحت نمی کرد و می توانست به سرعت از موضوعی به موضوع دیگر بپردازد. خود ِ وی می گوید من همه کارها را در ذهن خود در کشوهائی قرار می دهم و زمانی که لازم میشود به چیزی جدید فکر کنم کشوی کار قبلی را می بندم و کشوی جدید را می گشایم و به این ترتیب است که هیچ فکری در ذهن من با فکر دیگر مخلوط نمی شود. برای توصیف او همین بس که مورخین ادعا می کنند هیچ کس دیگری، نه

سه درس مهم زندگی ۱۹ آذر ۱۳۹۴

سه درس مهم زندگی
١_ اگر میخواهی دروغی نشنوی، اصراری برای شنیدن حقیقت نداشته باش…

٢_ به خاطر داشته باش هرگاه به قله رسیدی همزمان در کنار دره ای عمیق ایستاده اى…

٣_ هرگز با یک آدم نادان مجادله نکنید، تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند…

داستان عبرت اموز ۱۸ آذر ۱۳۹۴

یه کارت عروسی دستم رسید از بس جذب این کارت شدم گفتم برای شما هم تعریف کنم :
یکی از شخصیتهای مهم دخترش رو عروس میکنه، بعد توی کارت عروسیش مینویسه که :
بِاسْمه تعالی ؛
” خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد ،
شیرین کسی باش که فرهاد تو باشد ” .
دوشیزه فلانی و آقای بهمانی به عقد هم در آمدند!

با سوادان بیشتر در معرض لگد خرند. گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود. با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه همه حیوانات، جنگل را رها کرده وفراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند. در مسیر گاهگاهی خر گریزی میزد و علفی می خورد. روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است، شیر گفت: چه فکری داری؟ روباه گفت: خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم.

داستان خنده دار مرد دست و دلباز 

داستان خنده دار مرد دست و دلباز

داستان خنده دار مرد دست و دلباز

………..

توی اتاق رختکن کلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.

مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت.

بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن …

مرد: الو؟

صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟

بقیه در ادامه مطلب

داستان جالب تله موش ۱ شهریور ۱۳۹۴

داستان جالب تله موش 

………………..

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست ..

 

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد  ….

اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . »!

…………

بقیه در ادامه مطلب

داستان خنده دار آرزوی شوهر

داستان خنده دار آرزوی شوهر

داستان خنده دار آرزوی شوهر

******

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.

وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:

…..

بقیه در ادامه مطلب 

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

 

********

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!

ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!

ملاگفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

******

بقیه در ادامه مطلب

داستان طنز دانشجوها و استاد

داستان طنز دانشجوها و استاد

داستان طنز دانشجوها و استاد

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند……

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

داستان جالب مرد درستکاری که شهر دزدها را بهم ریخت

………….

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود.

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید.

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها……

صفحه 1 از 812345... »»


برچسب ها