سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

دی ۱۳۹۷ - سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

فال روز یکشنبه 30 دی97

***********

❅✾❅ 🌷 فروردین  ❅✾❅

شاید شما تمام انرژی خود را برای رسیدن به آنچه از ته دل می خواهید، به کار گرفته اید
اما نتیجه چیز دیگری از آب در آمده ست.
احساس می کنید که دچار پوچی شده اید اما این هم جزو طبیعت زندگی است.
اجازه ندهید انرژی های منفی شما را از هدف هایتان دور کند.
جسارت و اراده کلید موفقیت شما در چنین روزی است.
در رابطه عاطفی تان دچار تردید شده اید اما بدانید که هر رابطه ای مشکلات خود را دارد.
اگر زود پا پس بکشید، در آینده پشیمان خواهید شد.

in jokkade.ir

❅✾❅ 🌻 اردیبهشت  ❅✾❅

امروز سرتان به شدت شلوغ است و پروژه های زیادی روی سرتان ریخته که احساس ناتوانی می کنید.
اما این را بدانید که این شرایط سریع تر از آنچه فکرش را بکنید خواهد گذشت.
شما در موقعیت های بدتر از این هم بوده اید پس به خودتان ایمان داشته باشید و به راهتان ادامه دهید.
اگر چه استقلال را دوست دارید اما بهتر است که از دوستان تان کمک بگیرید.
به زودی آنجا که فکرش را نمی کنید تغییری در زندگی تان ایجاد خواهد شد
که بر روحیه تان تاثیر مثبتی خواهد گذاشت.

in jokkade.ir

❅✾❅ 💐خرداد ☀️ ❅✾❅

رازی در سر دارید که بر دوش تان سنگینی می کند،
امروز زمان آن است پرده از این راز بردارید و آن را با دیگران در میان بگذارید.
مطمئن باشید که آنها نیز شما را درک خواهند کرد.
اگر در روابط عاطفی خود به مشکلی برخورده اید، سعی کنید امروز کمی بیشتر انعطاف پذیر باشید.
هر چه با دیگران بیشتر راه بیایید، به نفع تان خواهد بود.
پیشنهادی به شما شده که کمی نگرانتان کرده است،
شاید بد نباشد که قبل از هر تصمیمی خوب در مورد آن تحقیق کنید.

in jokkade.ir

❅✾❅ 🌹 تیر ⛅️ ❅✾❅

امروز ترجیح می دهید تنها باشید و به خودتان کمی استراحت دهید. اگر چه مشفله کاری زیادی ندارید اما ذهن تان به شدت درگیر است و همین موضوع شما را پریشان کرده است. اگر کمی بی خیال تر باشید، همه چیز به سرعت رد خواهد شد. سفری در راه دارید که تجربه های خوبی را برایتان به همراه خواهد داشت و روحیه تان را تغییر می دهد. امروز زمان خوبی برای صحبت های جدی به خصوص با شریک زندگی تان نیست. آن را به روز دیگری موکول کنید.

in jokkade.ir

❅✾❅  مرداد  ❅✾❅

مدت هاست به دنبال دریافت حقیقتی هستید، امروز فرصت کشف آن را پیدا خواهید کرد. این روزها برایتان شیرین و لذت بخش شده است. قدر این آرامش فکری را بدانید و خودتان را از خاطرات تلخ گذشته دور نگه دارید. با فردی ملاقاتی خواهید داشت اگر همه چیز آنطور که شما می خواهید پیش نرفت، نگران نشوید. اگر این رابطه برایتان ارزش دارد، به یکدیگر فرصت بیشتری دهید. مطمئن باشید که پشیمان نخواهید شد.

❅✾❅ 🌼 شهریور ☀️ ❅✾❅

روزهای سختی را پشت سر گذاشتید و وقت آن است که کمی هم به خود و زندگی تان فکر کنید و روی هدف هایی که در پیش دارید متمرکز شوید. شما بهتر از هر شخص دیگری می دانید که برای رسیدن به آرامش چه چیزهایی لازم است. فقط اشکال شما اینجاست که مسائل را پیچیده و سخت می کنید. اگر کمی ساده تر بیاندیشید، ذهن تان نیز در آرامش بیشتری خواهد بود. فردی از راه دور حواس اش به شماست، اگر فکر می کنید که باید به او نزدیک شوید، امروز فرصت مناسبی ست.

in jokkade.ir

❅✾❅ 🌷 مهر ❅✾❅

امروز بر خلاف روزهای دیگر مشغله های هر روز را ندارید، بنابراین بهترین فرصت است تا به مسایل جدی تر بپردازید. اگر به فکر خرید چیزی هستید، همین امروز دست به کار شوید. اگر چه فرد عجولی هستید اما یادتان باشد که با صبر است که به بهترین چیزها خواهید رسید. به زودی توسط یکی از دوستان تان سورپرایز خواهید شد. سعی کنید که کارهای خوب اطرافیان تان را بی جواب نگذارید در غیر این صورت کم کم دوستان خوب تان را از دست خواهید داد.

in jokkade.ir

❅✾❅ 🌻 آبان  ❅✾❅

به زودی خبری می شنوید که هم برایتان احساس شادی و هم ناراحتی به همراه دارد اما سعی کنید ذهن تان را بیش از این درگیر نکنید. با گذشت زمان می فهمید که همه چیز به نفع تان تمام خواهد شد. به دنبال تغییری در زندگی تان هستید اما بهتر است که تا انتهای سال دست نگه دارید. این روزها هر چه ثبات قدم بیشتری داشته باشید بهتر است. اگر مجرد هستید، به میهمانی دعوت می شوید که بهتر است در آن حضور یابید. ارتباط شما با فردی در این میهمانی شکل می گیرد که روزهای خوشی را به همراه خواهد داشت.

in jokkade.ir

❅✾❅ 💐 آذر ☀️ ❅✾❅

امروز رفتارهای اطرافیان تان برایتان غیرعادی شده است، فکر نمی کنید که این شمایید که تغییر کرده اید؟ بهتر است که امروز ارتباطات خود را محدود کنید و به کارهایی که نیاز به تمرکز دارند بپردازید. در مورد موضوعی مدام خیالبافی می کنید، اگر بدانید که واقعیت بسیار شیرین تر از خیال تان است همین حالا دست برای محقق کردن آرزوهایتان دست به کار می شوید. شاید امروز بد نباشد که اولین قدم را بردارید. دوستی بعد مدت ها با شما تماس می گیرد، کینه ها را کنار بگذارید و با او با روی خوش برخورد کنید.

in jokkade.ir

❅✾❅ 🌹 دی ⛅️ ❅✾❅

امروز به دنبال کارهای گروهی باشید زیرا هیجان و به تبع انگیزه بیشتری به شما می دهد. اگر چه شما فرد مستقلی هستید اما ما گاهی به دیگران محتاجیم و امروز از آن روزها برای شماست. به زودی پیشنهادی در محیط کار به شما می شود که حسادت اطرافیان تان را بر می انگیزد. بی توجهی در این شرایط بهترین پاسخ به آنهاست. سعی کنید که روی کار خودتان تمرکز کنید وبه دیگران نشان دهید که از عهده اش بر می آیید. اگر در رابطه عاطفی تان به مشکل برخورده اید، کمی عقب بکشید تا همه چیز آرام شود.

in jokkade.ir

❅✾❅ بهمن ❅✾❅

همیشه قرار نیست همه چیز در کنترل شما باشد، همه ما گاهی اداره امور از دست مان خارج می شود و این طبیعی است. اگر احساس می کنید زندگی تان در مسیری جز آنچه شما می پسندید پیش می رود، نگران نشوید. به تلاش خود آنقدر ادامه دهید تا همه چیز بر وفق مراد شما شود. این روزها با دیگران بیشتر در ارتباط باشید، آنها می توانند پیشنهادهای خوبی به شما دهند. به زودی پولی به دست تان می رسد که اگر در خرج کردن آن محتاط نباشید، خیلی زود از دست تان در خواهد رفت.

in jokkade.ir

❅✾❅  اسفند ❅✾❅

امروز ذهن تان کمی درگیر است. نمی دانید دقیقا چه می خواهید و چه کاری باید انجام دهید. اگر می خواهید یکی از مهمترین تصمیم های زندگی تان را بگیرید، اول از همه آرامش داشته باشد سپس به خودتان وقت کافی دهید و تمام جوانب را به خوبی بررسی کنید تا جای هیچ شک و شبه ای باقی نماند. اگر به دنبال فرصتی برای صحبت کردن با فردی می گردید، بهتر است که پیش زمینه آن را فراهم کنید. مستقیم وارد عمل نشوید. خبر خوبی در انتهای روز به شما می رسد که بسیار خوشحال تان خواهد کرد.

****

دوستان عزیز قابل ذکر است که کلیه فال ها صرفاً جهت سرگرمی می باشد.

جوک 18 به بالا ۳۰ دی ۱۳۹۷

جوک 18 به بالا

 

جوک 18 به بالا

*********

دوس دخترم اشتباهی بهم مسیج داد که: لیلی جونم کُجایی؟
منم گفتم: دارم میرم به استاد بدم
جواب داد: نده بهش
من ترم پیش بهش دادم بهم نمره نداد…

*********
in jokkade.ir
*********

همه چیزای خوب دنیا با (مه) تموم میشه
• قرمه
• قیمه
• م.ـمه

فقط این عمه کارو خراب کرده 😁

*********
in jokkade.ir
*********

‏یه بار داشتم اسپری تاخیری میزدم برم برنامه کنم
سوراخ اسپریه بر عکس بود جای آلتم زدم به چشمم
همه چیز رو با تاخیر می دیدم
مثلا طرف لخت شده بود ، من هنوز می دیدم توی تاکسی هستم

*********
in jokkade.ir
*********

ﻣﻌﯿﻦ ﻣﯿﮕﻪ :
ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺮﯼ؛ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻤﯿﺸﻪ ….

ﻣﻌﯿﻦ ﮐﺎﻣﻼً ﺩﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻪ !!
ﺷﻤﺎ ﯾﻪ ﺳﻔﺮ ﺑﺮﻭ ﺳﺎﺣﻞ ﺁﻧﺘﺎﻟﯿﺎ؛
ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻮﺭﺩﻫﺎﯾﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺮﻩ ﺍﺻﻼً
ﻋﺸﻘﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﯽ !!!!!
ﺣﺘّﯽ ﺍﺭﻣﻨﺴﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ !!!
ﺍﺣﺘﻤﺎﻻً ﻣﻌﻴﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﻗﻢ

*********
in jokkade.ir
*********

ولی دوس دختراتونو ول نکنید برید فوتبال ببینید
فوتبال رو بعدنم میتونی ببینی ،
فوتبال قهر نمیکنه
خلاصش کنم فوتبال بهت نمیده داداش 😐

*********
in jokkade.ir
*********

همسایه ما داشت آشغال میزاشت دم در.
خانمش داد زد بادکنک های که دیشب ترکوندی جا مونده
مثلا رمزی حرف زد فک میکنه مردم خرن

*********
in jokkade.ir
*********

‏یه مدت کلاس کیک بوکسینگ میرفتم
یه سری اومدم خونه بابام گفت چرا پاهات کبوده؟
گفتم تو کلاس مربی زد


گفت کبودی گردنت چی؟ اونم مربی زد؟
گفتم نه اونو مربی خورد

 

*********

 

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 65

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 65

****

پارت شصت و پنجم :

سرم گیج می رفت. چشمامو بستم. این چرا همچین شد؟
-نسترن: سرم گیج می ره!
-مرکا: تموم شد.
اصلا دوست نداشتم چشمامو باز کنم.
-نسترن: وای خدای من!
این حرف نسترن بدجوری فضولیمو فعال کرد .چشمامو باز کردم. همه جا تاریک بود.

جهش در زمان
in jokkade.ir

-من: اینجا دیگه کجاست؟
حباب آروم آروم روی زمین نشست و با واکنش خیلی کمی از بین رفت.
-مرکا: رسیدیم. اینجا مرداب آرتمیسه!
-من: پس اون حباب یه جور ماشین مسافربریه؟
نسترن زد زیر خنده. چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم
-من: چرا می خندی!

جهش در زمان
in jokkade.ir

بریده بریده گفت
-نسترن: حباب، ماشین زما_
-مرکا: درسته!
نسترن خندشو قورت داد. بد جوری ضایع شد.
واقعا حال کردم. نگاه تمسخر آمیزی بهش انداختم و گفتم
-من: ضایع شدی؟

از ضایع شدن آدمایی که خودشون و کاربلد می دونن، خیلی لذت می برم.

**********

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 64

رمان تخیلی جهش در زمان پارت

رمان تخیلی جهش در زمان پارت 64

****

پارت شصت و چهارم :

جهش در زمان
in jokkade.ir

مرکا به سمتمون برگشت و گفت :
-مرکا: همینجا خوبه.
-نسترن: چی؟
عین ملخ به چشماش خیره شدم. خندید و گفت
-مرکا: فک کردی قراره پیاده بریم اونجا؟ تا اونجا کلی راهه!
تا حدودی منظورش رو گرفتم.
به گمونم می خواد یه جور دیگه ای ما رو برسونه.

جهش در زمان
in jokkade.ir

مرکا: تا جایی که امکان داره به من نزدیک شین.
فک کردم باید برم بغلش بشینم. خودمو عین کنه بهش چسبوندم.
خیلی هیکلیه! کنارش مثل یه بچه م. دستاش رو دور گردن دوتامون حلقه کرد.
یهو زیر کف دستاش نور بنفشی درخشید.
-من: ها؟

حبابی بزرگ دور، تا دورمون رو پوشوند.
خیلی آروم از روی سطح زمین بلند شد و توی فاصله ی پنج متری ایستاد.
عین ندید بدیدا به زمین زیر پامون نگاه می کردم.
اولین باریه که تا حد از زمین فاصله می گیرم. خیلی حس خوبی داره!

جهش در زمان
in jokkade.ir

نسترن با دستاش دیواره های حباب رو لمس کرد و گفت
-نسترن: چه جذابه!
می خواستم بگم آره که یکدفعه هر چی جلوی چشمام بود عین چرخ و فلک ،شروع به حرکت کرد.
کل دنیا داشت دور سرم می چرخید.
-مرکا: آروم باشین. الان تموم میشه.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 74

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 74

*******

پارت هفتاد و چهارم:

“دنیا اگه خوب … اگه بد ، با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه”

و اشک هایی که از سر شوق از چشم های اقا کیان و ملیکا خانم می بارید.
خدا می داند این مادر و دختر چقدر دلتنگ بودند؟

“مادر …
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم
مادر …
لالایی … لالایی …”

راز عمارت
in jokkade.ir

سرم رو که برگردوندم متوج ه مهران و نرگس شدم که در همان ورودی خشکشان زده بود
و نرگس هم تحت تاثیر قرار گرفته بود و گریه می کرد.

پسر شجاع رو دیدم که چشمانش پر شده بود
و برای این که جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد دستانش را مشت کرده بود….
وا چی میشه مگه گریه کنی؟
اقا کیان به سمت همسر ودخترش رفت و از روی زمین بلندشان کرد
و خودش دخترش را بغل کرد.

راز عمارت
in jokkade.ir

کم کم همه نشستند و من که همونجا خشکم زده بود،
پسر شجاع آروم طوری که فقط خودمون بشنویم گفت:
-تو دیگه برای چی گریه می کنی ؟ نمایش تموم شده ها!
با حرص نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که راهش رو کشید و رفت .
-پسره ی بیشعور .. اخه به توچه؟ ..اصلا من کی گریه کردم؟
دستی به صورتم کشیدم که خیس اشک بود…
وای وای خدا آبروم رفت….
نه اصلا چرا آبروم بره خوب احساساتی شدم اون از سنگه من چه کنم؟

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 73

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 73

*******

پارت هفتاد و سوم:

“کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم”

از دور نگاهم پسر شجاع رو شکار کرد که گرم صحبت بود.
این کی اومد؟ توجه هر سه به سمتمون جلب شد.
کیانا هنوز متوجهشون نشده بود و برگشت سمتم و گفت:
-دلدا کجا باید بریم؟ بگو دیگه؟
با دستم به پدر ومادرش که حالا بلند شده بودند
و منتظر بودند ،اشاره کردم و گفتم: اونجا.

راز عمارت
in jokkade.ir

“سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم
چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم”

کنجکاو سرش رو به سمت جایی که نشونش داده بودم کج کرد ،
خواست دوباره سوالی بپرسه که متوجهشون شد .
اول متعجب نگاهشون کرد و بعد با جیغی که از خوشحالی بود به سمت مادرش دوید.
کیانا- مامان؟!!
ملیکا- جونم؟ عزیز دلم ؟

راز عمارت
in jokkade.ir

“کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم”

همدیگر رو در اغوش کشیدن و صدای گریه ی کیانا در آغوش مادرش گم شد .

“بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم”

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 72

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 72

*******

پارت هفتاد و دوم:

سینی رو روی میز گذاشتم و خودم هم روی مبل روبرویشون نشستم.
-خیلی خوشحالم که حالتون خوبه ملیکا خانم.
ملیکا –ممنونم عزیزم .. ببخشید تو این مدت باعث زحمت تو هم شدم.
-نه بابا این چه حرفیه … نگهداری از کیانا برای من زحمت نبود و رحمته .. واقعا دختر خوبیه .
آقا کیان- شما لطف دارین و این از خوبیه خودتونه.
ملیکا خانم که با شنیدن اسمش بی تاب شده بود گفت:
-کجاست پس ؟ چرا نمیاد ؟ نکنه مریضه؟
-نه نه.. حالش خوبه … با اجازتون من برم بیارمش.

راز عمارت
in jokkade.ir

تایید کردن و رفتم بالا و در اتاقش رو باز کردم .
مثل فرشته ها شده بود .موهاش رو مثل دو تا توپ خرگوشی جمع کرده بود
و لباس فیروزه ای رو با کفشای سفیدش پوشیده بود .
به محض دیدنم بلند شد: -وای دلداجونم بلیم؟
بوسیدمش وگفتم:
-اره عزیزکم بریم .ولی قبلش می خوام بریم یکی رو ببینیم .

راز عمارت
in jokkade.ir

کیانا- کی ؟
-حالا شما تشریف بیارید بانو .قول میدم که خیلی خوشحال بشی.
دستمو به سمتش دراز کردم و دست کوچولوش رو تو دستم گذاشت
و با هم بیرون رفتیم .این بار با دقت داشتم رو پله ها قدم میزاشتم.

از جیبم ریموت پخش رو برداشتم
و دکمه رو زدم وصدای “مهیار فاضلی” در عمارت پیچید…

**********

پاسخ تست هوش ریاضی2

تست هوش ریاضی 2

پاسخ تست هوش ریاضی2

پاسخ تست هوش ریاضی2

**********

سلام سلام

اول از همه عذر میخام بابت تاخیر در گذاشتن جواب معما
اما خب تقصیر خودتونه
اشتیاقی نشون نمیدین
حتی یه نفر نیومد بگه جواب چی شد ؟!

بهرحال امروز براتون جواب و شرحش رو میگم

خب جواب میشه 11
کیا جواب درست دادن دستاشون بالا :))

حالا بریم سراغ راه حل…

معمای ریاضی
in jokkade.ir

ردیف اول: 3 جفت کفش داریم پس 30 تقسیم بر 3 میشه میشه 10،
خب وقتی هر جفت کفش 10 باشه پس هر لنگه کفش در بیابان نعمته!
نه ببخشید منظورم اینه هر لنگه کفش میشه 5 :))

خب ردیف دوم: یه جفت کفش داریم با دوتا پسربچه تخس!
هر جفت کفش 10بود پس از 20 که کم کنیم می مونه 10تا,
یعنی پسربچه میشه 5.
اما اگه دقت کنید می بینید هرکدوم از این پسربچه ها یدونه سوت تو گردنشونه
این برای ادامه بدردمون میخوره.

ردیف سوم: باز یدونه از اون پسربچه تخس ها داریم با دوجفت سوت,
چون پسربچه 5هستش پس هر جفت سوت میشه4
یعنی هر سوت میشه 2
پس اگه یدونه سوت رو از پسربچه کم کنیم میشه3
پس پسربچه بدون سوت میشه 3

ردیف اخر: یه لنگه کفش داریم که میشد 5
یه پسربچه بدون سوت داریم که گفتیم میشه 3
و یه سوت که میشه 2

حالا قسمت اصلی ماجرا:

از اونجایی که در ریاضی اولویت با عمل ضرب هستش پس اول باید سوت در پسربچه ضرب بشه
یعنی 3*2 که جوابش میشه 6
حالا 6 رو با 5 که همون لنگه کفشه جمع میکنیم میشه 11
پس جواب 11 بود.

به همین راحتی

خب به زودی یه معمای دیگه براتون میذارم

لطفا یکم بیشتر مشارکت کنین

in jokkade.ir

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 71

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 71

*******

پارت هفتاد و یکم:

سرمو که بالا اودم بعد موفقیتم … نگاهم بهشون افتاد که با لبخند نگام می کردند.
وای خدا ابروم رفت. این دومین سوتی.
حالا خداروشکر اونا پشت ایفون رو نمی بینن…
حالا پیش خودشون میگن بچمون رو دست کی سپرده بودیم .
به سمتشون رفتم و خوش امد گویی کردم . اونا هم با لبخند جوابم رو دادند .
خواستم بشینم که یاد یه چیزی افتادم
و تندی با یه ببخشید به طرف آشپزخونه رفتم.
قبل ورود به اشپزخونه به سمت دستگاه پخش رفتم
و برای تکمیل سوپرایزم برای کیانا اهنگ مورد نظرم رو آماده کردم
و ریموتش رو داخل جیب تونیکم انداختم.

راز عمارت
in jokkade.ir

وارد آشپزخونه شدم . وای خدا حالا براشون چی ببرم ؟
چای و قهوه که دیشب تموم شد و فکر کنم محبوبه جون رفته بخره …
میوه ؟ .. نه زشته فقط میوه ببرم؟
یخچال رو باز کردم و سرکی توش کشیدم. …
ظرف میوه که اماده بود و یهو چشمم به شیشه ی آبلیمو افتاد…
اهان یافتم. با هزار مصیبت خاک شیر هم پیدا کردم
و یه شربتی درست کردم که بیا و ببین و بخور!

راز عمارت
in jokkade.ir

اخرین قطعه یخ رو که توشون انداختم , براشون بردم .
ملیکا خانم وقتی من رو دید گفت:
-وای عزیزم زحمت نکش تو ، بیا بشین شرمندمون نکن.
-نه خواهش می کنم این چه حرفیه …
وشربت رو مقابلشون گرفتم:
-بفرمایید.
اقا کیان- به به ..من نخورده فهمیدم که خوشمزس .ممنونم.
ملیکا خانم- دستت درد نکنه عزیزم.
-نوش جان.

**********

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 70

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 70

*******

پارت هفتادم:

ولی چرا به من می گفت محبوبه جون
یعنی از صدا تشخیص نمیده که این صدای یه ادم جوونه ؟
…یدفعه نگاهم به اون یکی دستم افتاد که مقابل دهنم بود به علت خمیازه …
خاک تو سرم!
به طبقه بالا دویدم تا لباسی مناسب بپوشم .
بعد تعویض لباسام داشتم میرفتم پایین که گفتم بزار یه سوپرایزی هم من انجام بدم…
به اتاق کیانا رفتم… اروم خوابیده بود .
اروم صداش کردم چند باری که بلاخره بیدار شد.
کیانا- دلدا بزال بخوابم دیگه

راز عمارت
in jokkade.ir

-عزیزم بلند شو الان وقت خواب نیست …
می خوام یه کاری کنم که خوشحال بشی …
مثلا یه چیزی که خیلی دوست داری چیه ؟

کیانا که حالا تو این یک هفته تفریح ان چنانی نداشت زود بلند شد و گفت:
مثلا بلیم شهل بازی ؟
-حالا تو پاشو کارایی که میگم رو بکن تا بعدا ببینیم چی میشه.
کیانا-چی کال کنم؟
-اول میری یه دوش میگیری منم برات لباس اماده می کنم
بعدش میپوشی … موهات رو همنجور که یادت دادم می بندی
و می شینی تو اتاقت تا بیام صدات کنم باشه؟

راز عمارت
in jokkade.ir

کیانا سری تکون داد و اونقدر هیجان بیرون رفتن داشت
که بدون معطلی به سمت حموم رفت.
منم براش لباس حاضر کردم و رفتم پایین …
وای چه بد شد ؟ تنهان از وقتی رسیدن؟
قدمام رو تندتر کردم تا زودتر بهشون برسم
اما تو پله های اخر پام گیر کرد به شلوارم و
نزدیک بود به صورت بخورم زمین ، که خداروشکر جمع کردم.

**********


برچسب ها