سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 59

دوستیابی

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 59 ۸ دی ۱۳۹۷

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 59

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 59

*******

پارت پنجاه و نهم:

وقتی پایین رفتم کیانا رو دیدم که تو بغل باباش خوابیده بود .
سلامی اروم گفتم ونشستم . اروم گفتم: خوابیده؟
سرش رو تکون داد و اروم گذاشتش رو کاناپه و خودش رو مبل تکی نشست وگفت :
-با من کاری داشتین ؟
اشاره کردم به کیانا وگفتم :
-اینجا کیانا بیدار میشه اگه میشه بریم سالن ورودی.
چیزی نگفت وهمراه من به اون جا رفتیم .
از اون شب دیگه به اینجا نیومدم و اقابزرگ باز طبق معمول بهم اخم کرد
و حالا جالبه که چشم غره هم رفت.
اروم گفتم : توروخدا نگاش کن ..مرد گنده !

راز عمارت
in jokkade.ir

اقا کیان با تعجب نگام کرد و گفت : چیزی گفتین؟
دستپاچه شدم وگفتم: نه ..نه …با شما نبودم بفرمایید بشینید.
کمی بعد نشستن شروع به صحبت کردم:
-راستش آقا کیان خیلی وقته می خواستم یه سری چیزا بگم که میترسیدم
ولی دیگه نمی تونم بشینم و ناراحتی کیانا رو ببینم.
اقا کیان: چه چیزایی ؟ چی باعث شده که بترسین ؟ من کاری کردم که کیانا ناراحت باشه؟
داشت پشت سر هم سوال می پرسید میگم بچه به کی رفته !
به نظرم پدر و دختر حتما باید خبرنگار بشن .
-نه .. لطفا اجازه بدین میگم.

راز عمارت
in jokkade.ir

آقا کیان- بله بفرمایید.
-از روزی که اومدم این جا شاهد ناراحتی و گاهی هم گریه های کیانا بودم
که بعدا علتش رو متوجه شدم .. .درمورد شما ومادرشون ملیکا خانم ،
باید بگم که من دارم یک راز رو که مژده خانم بهم گفتن رو فاش می کنم
و میدونم کارم اصلا درست نیست. حتی شاید اوضاع خیلی بدتر بشه ،
ولی نمیدونم چرا حس میکنم بین شما عشق عمیقی وجود داره
که میتونه دوباره درست بشه. شما میدونین که ملیکا خانم چرا به لندن رفتن ؟
اقا کیان- خب اره … چون … این موضوع گفتنش ناراحتم میکنه.
-یعنی …. یعنی … شما این همه وقت میدونستین که ملیکا خانم سرطان دارن؟
اقا کیان یهو بعد حرفم ناباورانه نگام کرد. وگفت:
-چی؟ چی داره؟

**********

بیوگرافی نویسنده

سید هستم! تمام!

مشاهده تمامی 660 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها