سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 55

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 55 ۴ دی ۱۳۹۷

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 55

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 55

*******

پارت پنجاه و پنجم:

هرچه زودتر باید با اقا کیان در مورد ملیکا خانم حرف بزنم.
کیانا هر روز داره بیشتر رنج می کشه و این براش خوب نیست مگه اون چند سالشه؟ …
نمیزارم اون هم بدون داشتن این دو نعمت زندگی کنه …
میدونم نباید یه سری چیز هارو بگم اما به خاطر کیانا مجبورم!
انقدر تو فکر بودم که وقتی به خودم اودم دیدم کیانا تو بغلم خوابش برده
و چیز جالبی که رو صورتش بود و باعث خوشحالیم میشد لبخند رو صورتش بود.
وقتی داشتم از پشت درخت اومدم بیرون …
پسر شجاع رو دیدم که تو بالکن اتاقش ایستاده و داره با لبخند محوی تماشامون میکنه .

راز عمارت
in jokkade.ir

بی اعتنا رد شدم نمیدونم چرا این پسر یه لبخند درست حسابی نمیزنه .
شاید لبخندش خراب شده!!

از دانشگاه تازه رسیده بودم وخیلی خسته بودم .
امروز دو تا امتحان میان ترم داده بودم که یکی از یکی سختتر ،
دوهفته فرجه بود و بعدش امتحانای ترم شروع می شد . برای امتحانا باید سخت بخونم .
کیانا از رو نرده پله ها سر خورد و اومد پایین
وقتی من رو دید با خوشحالی دوید طرفم وهمونطورم جیغ میزد:
-دلدا جونم…

راز عمارت
in jokkade.ir

دستامو از هم باز کردم وگفتم: جونم؟
پرید تو بغلم وگفت : باهات قهلم ها؟ باهام حلف نزن:
ابرو هام پرید بالا وگفتم: چرا؟ چیکار کردم که این شده مجازاتم بانوی من؟
کیانا دستاشو توبغلش جمع کرد وبه حالت قهر وگفت:
-چون که تو نقاشی تو لشونم ندادی؟
یاد نقاشی افتادم که حتی شروعش نکرده بودم. تازه گیا چه بی برنامه شده بودم.
دستم رو به سرم زدم وگفتم : وای …هنوز نکشیدمش.
کیانا – چی ؟ چلا اون لوز داشتی میکشیدی که ؟
-اون روز نکشیدم …امروز حتما میکشمش ..اصلا تو شب ببینش باشه خانم کوچولو؟
سرشو تکون داد و چون محبوبه جون صدامون میکرد برای نهار رفتیم .

**********

بیوگرافی نویسنده

سید هستم! تمام!

مشاهده تمامی 533 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها