سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 5

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 5 ۲۳ آبان ۱۳۹۷

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 5

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 5

*******

پارت پنجم:

صبح زود که هوا گرگ ومیش بود ،رفتم بیرون چون دیگر خانم معینی ان جا نبود و شیفتش عوض شده بود .
اگر مسئول دیگر مرا می دید، برای خانم معینی بد میشد. تاکسی گرفتم وبه راننده گفتم مرا به هتلی ببرد.
راننده نگاهی به سرو وضعم کرد و به سمتی رفت . نگاهش جنس بدی نداشت ولی متوجه نگاهش هم نشدم .
بعد جلوی یک هتل پنج ستاره نگه داشت. از ورودیش و ظواهر پیدا بود که هتل مجللی است .

وارد هتل شدم هتل بسیار زیبا و شیکی بود. به سمت پذیرش رفتم مردی جوان جلو امد.
مرد-سلام بفرمایید..
-سلام صبحتون بخیر من یه اتاق می خواستم.
مرد- چند خوابه؟
-یه خوابه.
مرد –بله یه لحظه صبرکنین.
از ان طرف مردی صدایش کرد و با ببخشیدی به سمت او رفت.
صدایشان را می شنیدم انگار ان مرد می خواست تسویه کند,
وقتی قیمت دوشبی که مانده بود را شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورم،
من این همه پول نداشتم که بدهم! سرم رو پایین انداختم و یواش از هتل خارج شدم.

خدایا ممنون که ابرومو خریدی، وای خدای من چه ابرو ریزی میشد.
نه این که پولی نداشته باشم، نه، داشتم. ولی من می خواستم یک هفته دیگر در تهران بمانم و اگر کاری پیدا نکردم برگردم.
این تصمیمی بود که با محدثه گرفته بودیم و تا موقع تسویه که من خبری از قیمت ها نداشتم
و اگر حتی یک روز هم در این هتل بمانم باز زیاد است و من در این یک هفته مخارج دیگری هم دارم.
حالا متوجه نگاه راننده شدم که از پوشش ام فکر کرده بود باید من را به همچین هتلی بیاورد!

راز عمارت
in jokkade.ir

عصر بود و من خسته از دنبال کار گشتن ،ان هم با ان چمدان سنگین.
هوا داشت تاریک میشد و من حتی وقت نکرده بودم از ساندویچ هایی که از وقتی امدم تهران شده بود شام و نهارم بخرم و بخورم .
خستگی وگشنگی و درد دستم باعث شد وسط خیابان بایستم
و همان طور که بازویم را ماساژ میدادم سرم را به اطراف چرخاندم چشمم به مسجدی خورد.
انگار نور امیدی در دلم روشن شده باشد، با عجله از خیابان عبور کردم و به سمت مسجد رفتم.
چون شب شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) بود، مسجد خیلی شلوغ بود .
گوشه ای در همان ورودی مسجد چمدان ام را روى زمین قرار دادم و کنار ضریح نشستم.
انقدر عجله کردم که حتی یادم رفت اسم امامزاده را بخوانم .

راز عمارت
in jokkade.ir

سرم را به ضریح تکیه داده بودم وارام ارام با خدا حرف میزدم ونمی دانم چه زمانی اشکانم سرازیر شد.
-ای خدا چرا کمکم نمی کنی ؟ من بی کسم، غریبم، تو این شهر رسمش اینه، اینجوری غریب نوازی میکنن خدا ؟
خدا خودت که میدونی با چه زحمتی این همه تلاش کردم که تهران قبول شم تا باعث افتخار عزیز شم.
اما عزیزو ازم گرفتی، چرا؟ باشه، نمی پرسم چرا! من چاکرتم خدا .وقتی عزیز رفت، عمو گفت دنیا که تموم نشده زندگی هست.
ببین تو الان بهترین دانشگاه قبول شدی پاشو برو دنبال درست. امیدت به خدا باشه .
پاشو و برو روح عزیز و مامان و باباتو شاد کن .خدا عزیز و عمو و … همه میگن امیدت به خدا باشه کمکت میکنه.
اما خدا،من هیچ کمکی نمی بینم. از دستم ناراحت نشیا، ولی تو هیچ وقت به من کمک نکردی . تا میام شاد شم،شادی رو ازم میگری خدا!
خودت که میدونی با چه زحمتی این همه تلاش کردم که تهران قبول شم تا باعث افتخار عزیز شم!

مخاطب حرفامو خانم فاطمه قرار دادم و گفتم:
خانم جان، اصلا مگه نمی گن هرکی به شما متوسل بشه خدا دست رد به سینش نمی زنه ،پس کمکم میکنی؟
یعنی من انقدر بدم که حتی لایق درس خوندنم نیستم. اخه مگه چه گناهی کردم ؟
تنها گناهم این که از وقتی عزیز رفته نماز نمی خونم ..باشه خدا من عهد میبندم که اگه کمکم کردی نمازمو بخونم
و تو حجاببم یکم دقت کنم شرمندتم خدا. من معامله نمیکنما این یه نذره !

راز عمارت
in jokkade.ir

نمی دونم چقدر گریه و زاری کردم با صدای دختری به خودم اومدم:
-عزیزم نمی دونم چه مشکلی داری ولی ایشالا حل میشه انقدر بی تابی نکن.
بعد لیوان ابی که دستش بود و به سمتم گرفت. وای تشنم بود، خوب شد. خواستم لیوان و بگیرم که یکم کشیدعقب.
با تعجب نگاش کردم .
-اول دعا کن بعد، اخه میگن اب نطلبیده مراد است.
دعایی کردم و لیوان رو سر کشیدم .
-سلام بر لبان تشنه ی حسین.
بهش نگاهی کردم:
– ممنون خانم.
خانم-نوش جان عزیزم.
کمی بعد بلند شدم و عزم رفتن کردم .اما یه جورایی از این امامزاده حس خوبی گرفته بودم.

راز عمارت
in jokkade.ir

اومدم بیرون جایی که چمدانم را گذاشتم، ولی چمدانم نبود!
یا زهرا کجاست پس؟ همه پولای نقدمو برای این که از دزدیده شدن در امان باشه تو اون گذاشته بودم ،
بجز کمی که با اون حتی نمی تونستم برگردم اصفهان .
همینجور که دستم رو سرم بود داشتم این ور اون ور امامزاده رو نگاه می کردم که یدفعه صدای یه اقایی اومد:
– خانم …خانم لطفا یه لحظه ..خانم
به عقب برگشتم، یه اقای مسن اما بسیار شیک و قد بلند که لباس خادمی پوشیده بود،به سمتم اومد.

به اطرافم نگاه کردم کسی جز من اونجا نبود.
روبه مرد پرسیدم:
– با منید؟
سرشو تکون داد، جلوتر رفتم .
اقا-دخترم فکر کنم این چمدون شما باشه ؟
با دیدن چمدونم انگار دنیارو بهم دادن ،خیلی خوشحال شدم و کلی از اون اقا تشکر کردم.
گفت : وقتی من اومدم ،دیده که حواسم نیست چمدونو برداشته برده تو. خادم اونجا بود.
خواستم کمی از پول رو با این که زیاد نبود بهشون بدم ولی اصلا قبول نکرد
و گفت وظیفشون است که به افرادی که به این امامزاده میان خدمت کنه.
تو دست دیگش هم یه پرس غذا بود که اونو به سمتم گرفت وگفت:
-اینم نذری هست دخترم
با کلی تشکر هر دو رو گرفتم و به سمت نا کجا اباد راه افتادم.

 

**********

بیوگرافی نویسنده

سید هستم! تمام!

مشاهده تمامی 477 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها