سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 45

دوستیابی

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 45 ۲۴ آذر ۱۳۹۷

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 45

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 45

*******

پارت چهل و پنجم:

بعد ناراحت سرشو پایین انداخت و داشت می رفت.
-نرگس …نرگسی (جواب نمیداد، دستشو کشیدم که ایستاد)
ببخشید خوب،وقتی اینجوری میگی دلم هزار راه میره .ببینم ناقلا نکنه خبراییه که مهمه برات؟
بازم سکوت کرد ولی از قدیم میگن “رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون”
چه میشود اگر اتفاقی بینشان بیافتد خدایا ؟

******************

راز عمارت
in jokkade.ir

ساعت 10 صبح بود ومن امروز کلاسم یکم دیرتر شروع میشد .
حاضر شده بودم وداشتم می رفتم که وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم صدای بحث دونفر و شنیدم.
-زن عمو جان ،من مهمونی بیا نیستم . میدونی که حال وحوصله این جور چیزا رو ندارم .
– پسرم حتما باید بیای این مهمونی برای تو و مهرانه.
نزدیکتر که شدم دیدم تهمینه خانم وپسر شجاع هستند.جلو رفتم تا عرض ادبی بکنم.
گاهی برای این که حوصله کیانا سر نره عصرا میریم خونه تهمینه خانم برای همین از قبل اشنا شدیم.
-سلام تهمینه خانم، خوش اومدین ..خوب هستین؟

راز عمارت
in jokkade.ir

تهمینه خانم – سلام دخترم ،ممنونم …تو خوبی ؟ چند روزی میشه که نیستید؟
-سلامت باشین ..کیانا رو اقا کیان میبرن بیرون واسه همین،
منم که درسا زیاد شدن وقت نمی کنم بیام شرمنده.
تهمینه خانم – موفق باشی دخترم وقت کردی حتما بیاها.
-چشم حتما….با اجازتون من میرم دانشگاه.
تهمینه خانم- به سلامت دخترم.
پسر شجاع همچین نگام می کرد که یعنی برو بزار حرفمون رو بزنیم.
گوشیم را از کمد برداشتم و بیرون رفتم عجب حیاط با صفایی دارد این عمارت دلربا
مخصوصا شبهایش وقتی که نور ماه می افتد واقعا بی نظیر می شود.
********

**********

بیوگرافی نویسنده

سید هستم! تمام!

مشاهده تمامی 660 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها