ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷
خانه » شعر و داستان » رمان » رمان عاشقانه راز عمارت پارت 1
رمان عاشقانه راز عمارت پارت 1

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 1

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 1

رمان عاشقانه راز عمارت

رمان عاشقانه راز عمارت پارت 1

*******

پارت اول:

بابا اینو ببین چه خوشگله!
بابا سرشو برگردوند تا عروسکم رو ببینه که مامان یدفعه جیغ کشید !
مامان- مهدی …مواظب باش
لبخند از رو صورتم رفت . ماشین دیگه ای از جلو داشت به سمتمون میومد . بابا ماشین رو به سمت دیگه روند
تا به ماشینى که از رو به رو مى یومد ،نخوریم .
صدای مامان که بابام رو صدا مى زد و یا ابوالفضل گفتن بابا وجیغ من که بابا رو صدا میکردم ، تو صدای چپ
شدن ماشین گم شد.
-بابااااا

راز عمارت
in jokkade.ir

به شدت از خواب پریدم .نفس نفس میزدم . اون صحنه از جلو چشمام کنار نمی رفت.
لیوان آبی جلو صورتم گرفته شد،محدثه بود. داشت با لبخند نگام میکرد. فکر کنم از صدای جیغم بیدار شده بود.
لبخند غمگینی به روش زدم ولیوان رو با تشکری گرفتم.

کنارم نشست وگفت: بازم ؟
فقط سرمو تکون دادم .بعد کمی سکوت ، محدثه سعی کرد بحث روعوض کنه.
محدثه- فردا ساعت چند بیلیط داری؟
10:30- صبح تو که نیستِی ؟نه؟
محدثه –هستم بابا ، مگه میشه بدرقه خواهرم نِیام . اول تو رو میرسونیم بعد میرم دانشگاه واسه ثبت نام.
– فداتم
محدثه- مخلصیم
محدثه -اصلا کاش نمی رفتِی ؟ خیلی دلم برات تنگ میشِد دیوونه ؟اصلا اگه بِریا ممکنس خوابگاه پیدا نکنی که …
پنج شش روز مونده تا شروع کلاسا شایدم کمتر تو الان داری میری اون وقت!
-نمیشِد که نرم، مِنِم خیلی دِلم بِرات تِنگ می شِد .
خوابگاه؟ اره راست موگوی ممکنس یکم مشکل باشِد ،اما بازِم میرم . یِعنى ها یِه جوارایی بایِد بِرِم…
میدونی محدثه ،دیگه نمی خوام وجودِم کسی رو ازار بده .نمی خوام این و اون به عنوان یه موجودی بی ارزش، نیگام کنن.
می خوام برم از این شهر .نمی خوام سربار باشم نمیخوا…

راز عمارت
in jokkade.ir

محدثه-این چه حرفیس تو میزنِی! میدونی اگه الان مامان و بابا میشنیدن ،چقدی ناراحت میشدن؟
تو هیچ وقت سربار کسی نبودی ونیستِی. این و اونم که مهم نیست … یعنی اینجا راحت نیستِی؟کسی ناراحتت کردس؟
-نه بابا این چه حرفیس… من خیلیم راحتم .واقعا با شما بودن خیلیم خوبس .شما خانوادمین …
میدونی خودِم خِجالت می کِشم. تو ناراحت نشیا منظورم اینس که … می خوام مستقل بشم.
می خوام خرجیم رو خودم دربیارم. یکم برام سختس که از عمو پول بگیرم … وگرنه زن عمو و عمو از هیچی برام کم نزاشتن.
چه تو این یک سال،چه حتی اون زمانایی که عزیز زنده بود. محدثه بزار یه چیزی بهت بیگم ، شاید فردا دیگه فرصت نشد.
من ازت معذرت می خوام بابت این که بعضی وقتا تو این یه سالا ، شبایی که گاهی به خاطر جیغای من از خواب پریدی
و دم نزدی ،حتی یه بارم به روم نیاوردی … واقعا معذرت می خوام ،منو ببخش .مِمنونم که حتی به عِمو اینا هم چیزی نگفتی.
محدثه بعد از شنیدن حرفام فقط نگام میکرد و چیزی نمی گفت. یدفعه محکم بغلم کرد و با گریه زد به پشتم:
خیلی دیونه ای …من خیلی خوشحالم که خواهری مثل تو ندارم !!!!

راز عمارت
in jokkade.ir

اولش فکرکردم اشتباه شنیدم اما با ادامه جمله ش چشام زد بیرون!
-چون اگه خواهری مثل تو داشتم، مجبور بودم کل عمرم شبا بیدار بمونم.
وقتی قیافه حیرت زدمو دید ، یهو غش کرد از خنده.
چپ چپ نگاش کردم که خندشو جمع کرد.
-شوخی کردم جانی خودم خیلی دوست داشتم، دم اخری این چشای اهویت رو ببینم.
همون جور که چشم غره می رفتم و لبخند کوچیکم رو صورتم بود ،گفتم: اولندش که خیلیم دلت بخواد
خواهرکابوسی داشته باشی . دوما که اهو نیست ،دریاست.
محدثه- اولندش که شوخی کردم .دوما که رنگشو نگفتم، مدل چشاتو گفتم.
تازشم وقتی تعجب میکنیا مثله گربه ها میشی.
-یه بارکی بوگو باغ وحش زدم دیگه.
-اره!

راز عمارت
in jokkade.ir

خواستم لیوان ابی که هنوز آب داشت روبریزم روش که دوید به سمت تختش و پرید روى تشک تخت.
منم بیخیال شدم و رفتم تا این اخرین ساعات از شب رو اگه شد تو خونه ی عزیز بخوابم.
محدثه سرشو از پتو بیرون اورد وگفت: راستی ؟
-هوم!
محدثه با لبخندی شیطون ادامه داد: سوما رو نگفتی؟
همونطور که هر دو میخندیدیم،
گفتم –سوما ؟
-اها ، سوما بگیر بخواب خانم کوچولو وگرنه آب رو هنوز نخوردِما!

**********

اشتراک گذاری مطلب

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

تمامی حقوق مطالب برای سایت تفریحی جوک کده | جوک روز محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع می باشد.
fa_IRPersian
en_USEnglish fa_IRPersian