سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

داستان طنز ازدواج

دوستیابی

داستان طنز ازدواج ۱۱ بهمن ۱۳۹۷

داستان طنز ازدواج

داستان طنز ازدواج

                     داستان طنز ازدواج

************

پسر بچه ای فیلمی در باره امپراطور چین میدید…..
فیلم که تمام شد رو کرد به مادرش و گفت:
مامان منم وقتی بزرگ شدم مثل این امپراطور هفت تا زن میگیرم…..
یکی آشپزی کنه…..
یکی لباسامو بشوره…..
یکی خونه رو تمیز کنه…..
یکی برام آواز بخونه…..
یکی منو ببره حمام…..
یکی شبا برام قصه بگه…..
یکی هم مشت و مالم بده…..
مادر پرسید:
خوب یکی دیگه نمیخوای که بغلت بخوابه؟
پسر گفت: نه. من تورو دوست دارم. تو توی بغلم بخواب.
چشمان مادر پر از اشک شد.
پسرش را بغل کرد و بوسید و از پسرش پرسید:
خوب اونوقت زنات کجا بخوابن؟
پسر گفت:
برن پیش بابا بخوابن…..
اینبار چشمان پدر پر از اشک شد و پسرش را در آغوش گرفت و گفت:
راضی ام ازت بابایی…..😂😂😂😂😂😂😂😂

بیوگرافی نویسنده

سید هستم! تمام!

مشاهده تمامی 655 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها