سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

خاطرهای خنده دار سری 1

خاطرهای خنده دار سری 1 ۱۹ خرداد ۱۳۹۳

خاطرهای خنده دار

خاطرهای خنده دار

خاطرهای خنده دار سری1

 

نزدیک ظهر بود دیدم زنگ درمون رو میزنن از اونجایی که آیفون مون خراب بود از بنجره نگاه کردم دیدم یه بچه ی ۲-۳ سالست! تا منو دید گفت: سلــــــــــــــام!شما تو ساختمونتون بچه کوچیک ندارید؟
من: 😐
گفتم:چی؟
گفت: من مالِ این خونه ام؟
بعد از تحقیقاتی که انجام دادیم فهمیدیم که اینا تازه به محل ما اسباب کِشی کرده بودن، اونم خونشون رو گم کرده بوده!!!
:))))))))))))

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

اعتراف می کنم که 9-8سالم که بود جلوی همسایه مون مریم آب جوب می خوردم که جلب توجه کنم…اونم با دوستاش هر دفعه منو می دید می گفت:علیرضا آب جوب بخور!!! منم سریع کلمو می کردم تو جوب یه قلپ می کشیدم بالا…وقتی با دوستاش می خندیدند انگار که دنیارو بهم می دادند…همیشه فکر می کردم یه روز زنم می شه تا آخر عمر براش آب جوب می خوردم که خوشحال شه…وقتی شوهر کرد کلی گریه کردم

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

مامانم كافي ميكس درست كرده داشتم نگاش ميكردم گفت ميخوري؟!
گفتم دستت درد نكنه قربون معرفتت واسه منم درست كن
ميدونين چي گفت؟؟؟
نــــــــــــــــــــــه؟ ميدونين چي گفت؟
گفت نه تو چايي بخور كافي ميكس گرونه!
ببينيد بچه هاي تو سبدي و سر راهي و اينا وقتي به يه خونواده داده ميشن يه حقوقي بايد براشون درنظر گرفته بشه!
يعني بايد دوستشون داشت!درست نيست خدا رو خوش نمياد!

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

اقا این چهارتاباندای سینما خانوادگی تو چشم چپم اگه دروغ بگم.چندسال پیش عموم جوون مرگ شد و ماهم سخت داغدار بودیم طوری که نطقمون وا نمیشد. هرروز فک و فامیل و همسایه ها واسه عرض تسلیت میومدن.یه همسایه داشتیم پیرزن بود اومده بود خونمون واسه عرض تسلیت همینجوری که همه ساکت نشسته بودیم بیچاره اومد دلا شه از رو میز خرما برداره ززززززززارت ازش در رفت.حالا قیافه ما دیدنی بود یعنی من انقد پاهامو چنگ زدم که خندم نگیره زخم شده بود دیگه از قیافه خانواده م نگم براتون.خدایی دلمونو شاد کرد پیرزنه.لامصب اینجور موضوها تا ابدتو زهنه ادم

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

عاغا تو خیابون با رفقا ایستاده بودیم که ییهو یه پسر و دختر اومدن از جلویه ما رد شدن. منم محض خنده به پسره گفتم : ببین انگار جنیفر لوپزو انداخته کنارش اینقد کلاس میاد!!!
آقا چشتون روز بد نبینه . . . دختره خیلی شیک و مجلسی اومد یکی محکم خوابوند زیر گوشم و گفت کودن من هیلاری دافم . . .
.
.
خدایا این تحریما با مردم چه کرده؟!!!!!!

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

امروز داشتم با اتوبوس به سمت خونه میرفتم از غضا(غذا،غزا،قضا،قزا،قذا)یه خانوم هم بقل ما نشسته بود.یه آدرسی رو از من پرسید تا خاستم دهنمو وا کنم و اینو راهنمایی کنم یوهو کل اتوبوس به صورت خودجوش نقش نقشه ی ایران رو ایفا کردن.یکی از دورترین نقطه نسبت به ما داش آدرس رو شرح میداد(من موندم فقط این صدای ما رو از کجا شنید)یه نفر دیگه دوتا صندلی از ما جلوتر بود که گفت نه این اشتباه گفت.یکی دیگه هم گفت اگه از این راه بری راحت تری.خلاصه این خانوم بیخیال آدرس شد و همراه من صندلی رو داش گاز میزد.فقط یه سوال اینجا برام پیش اومده.اگه من به جای اون خانوم آدرسو میپرسیدم همه اینجوری جوابمو میدادن؟

یه بار خونه تنها بودم رفتم سر یخچال دوتا کیوی برداشتم که بخورم ;یه لحظه جو منو گرفت اومدم مثله این دلقکا چندتا توپو با یه دست میندازن بالا و میگیرن(فهمیدین که؟!)بکنم که یکی از کیویا افتاد رو زمین ،منم اومدم اون یکی دیگرو بگیرم پام رفت رو یکی رو زمین و له شد(نامرد فکر کنم اندازه ۲ تا هندونه آب داشت هر قسمتو که نگا میکردی پر از آب کیوی بود!) حالا اون یکی دیگم از شانسه من صاف رفت افتاد تو قابلمه آبگوش (اینم خودم درشو برداشته بودم)دیوار پر از آبگوشت شد. حالا اومدم تمیز کنم از شانسه ما هم تلفن زنگ خورد هم آیفون،منم که تسلیم شده بودم درو باز کردمو خودمو آماده هر اتفاق ناگواری کردم ! اونام من بدبختو هر جور تونستن تحقیر کردن و هی میگفتن حداقل میموندی این پت(داداشم)هم میومد مت(خودم)!
ازون روز به بعد شدم سوژه فامیل هرجا میشینم بهم کیوی میدن و ……

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

یکی از مارمولک بازیام تو بازی اسم فامیله
هیچ وقت کم نمیارم یه چیزی سر هم میکنم
برای مثال با ح
ماشین=حویدو (کلی دعوا و بحث با بازیکانا و سرانجام ختم به خیر)
شهر=حناوه (کلی داد و بیداد کردن که شما اطلاعاتتون پایینه این شهر تو عراق هست)
اشیا=حنرویی(جیغغغغغغغ شما بلد نیستین با این وسیله هوا رو از خشکی درمیارن و هوا پاکیزه میشه)
خخخخخخخخخ مارمولکیم برای خودم به دهه 80 بودنم افتخار میکنم همتونو جون به سر کردیم

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

یه مخاطب خاص داشتم خونشون روبروی خونه ما بود انزمان خیلی از مردم تلفن نداشتند شبها که میخاستم برم پیشش از داخل اتاق چندتاکبریت روشن میکردم اونم جواب میدادومیرفتم یه شب که برف زیادی اومده بود رفتم تو کوچه هرچی منتظرشدم نیومد دم در داشتم یخ میزدم از سرما یکدفعه چشمم به پنجره خودمان افتاد دیدم یکی داره کبریت روشن میکنه دست ازپادرازتر بگشتم خونه دیدم پدرم داره میخنده

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

همه میگن دهه هشتادیا خفنن. اینو داشته باشید از دهه شستیا: چندین سال پیش دوتا پسرعموم که بچه بودن داشتن با هم بازی میکردن. یکیشون که 6 سالش بوده به زور اسباب بازی اونیکیو میگیره. داداش 4سالش که عصبانی بوده میره آشپزخونه یه کارد بزرگ میاره جلو همه به داداشش میگه: اگه اسباب بازیمو ندی باباتو سر میبرم!!!!!! داداش 6 سالشم زود میزنه زیر گریه!! حالا جمع حاضر +باباشونم که اونجا بوده از خنده فک و شکم درد میگیرن. خودتون دیگه صحنه رو مجسم کنید…ما دهه شستیا ……..!!

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

تـــابســتون بــود…
بـــعد مـــنم از اوســتام حـــقـوق گـــرفــته بــودم داشــتم خـــیلی خــر کــیف و ســر ِحال بـا جـــیــب ِ پـــُر پـــول مـــیرفــتم خـــونــه..؟؟!!!
ســوار ِ تــاکــسی شــدم…
رانـــنده یــه مـــَرده مــُــسِـن و عـــینکــی بـــودO-O
درآوردم یـــه دوهـــزاری دادم بــهش..؟؟!!!
یـــارو شــاکــی شــد گـــُف :بــابا چــه وضـــعشه؟؟؟پـــول خــورد بــدید تــو رو قــرآن!!!
مــنم تــیریپ خـــســته از ایــنای کــه قــید ِ مـــالِ دنــیا رو زدن ورداشــتم و گــفـتم:حـــیف نیــست بــخـاطــر ِ دو تـــومـن صــورت ِ خــوشـکــلــتو چــین و چــروکــی مــیکنی؟؟؟ اصـــن بــقیش مـــال ِ خـــودت!!!
یـــارو یــدفــه نـــرم شــد گـــُفت:آخــه هــمه کــه عــین ِ شــما آقا نــیستـن بــقـیه نــخوان…تــا پــنجــاه تــومــنیه آخرشــو مــیخوان.!!!
مــنم حــرفشــو تــصدیق کـــردم و خــلاصـه ده دیـــقــه هــمینجوری درد و دلــو تــشکر از مـــن کـــرد…؟؟!!!
آخـــرش مـــوقـــع پـــیاده شدن گـــفــتم حـــاجی دســتـت درد نــکنه اون بــقیه ی مـــنم بدی مــمنون مــیشم…:)))))
یـــارو عــــینــه پـــلنــگه تـــیر خــورده داشـــت آتــیش مـــیگــرفت دس کـــرد یـــه دو تومــنی انداخــت رو صـــندلی شــاگــرد پـــولشــم کــم نــکرد…:((((
مـــنم خـــودمو زدم بــه اون راه پــولو ورداشــتمو راه اُفــتادم…
فــقط فــک کــنم پـــیر ِ مـــردِ مـــوقــع ِ رفـــتــن یــه چــی گـــُف تــو ایــن مــایــه هــا:،بــر پـــدرت لــعنــت…نـــمیدونــم یــکیشو گـــُف دیـــگــه…:))))))))))

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

عاغا من يه دوست داشتم خيلي خالي ميبست وسعي ميكردبگه خيلي پولدارن!يه روز داشت درموردخانواده وفاميلاش صحبت ميكردكه همه شون دكتري دارنداونم همه از كشورهاي خارجي!رسيدبه خالش گفت:خالم دكتراي زبان وادبيات فارسي داره.گفتم ازكجا؟!!گفت:از فرانسه!!!!
من:دي
دوستم:(((
ادبيات فارسي درفرانسه:O

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

یه سری هم سوار تاکسی شدم از این تاکسی عتیقه ها که هنوزم دونفر جلو سوار میکنن 😐
رسیدیم سر یه پیچ یهو در باز من از در آویزون شدم 😐
ینی امکانات و ایمنی یه چیزی تو مایه های گوشی glx 😐
جالبه پیاده که شدیم داشت در رو چک میکرد که خراب نشده باشه آخه نه اینکه من اندازه یه گودزیلا وزن دارم… 😐

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

عاغا ینی معلمام معلما قدیم… سر جلسه امتحان زیست نوبت اول نشسته بودم خداییش انقد سخت بود نمیشد تنهایی حلشون کنی یه نگاهی به دور و برم انداختم دیدم هیچکدوم از مراقبا حواسش نیس منم شروع کردم با دوستم که اون سر سالن نشسته بود سر یه سوال مشورت کردن داشتیم به جواب میرسیدیم که یهو دیدم یکی از مراقبا که معلم ادبیات خودمم بود جفتم ایستاده! عاغا منو بگو یه لحظه فاتحمو خوندم بعد یه نگاهی به معلمم کردم دیدم ذوق مرگ شده و با خنده میگه مچتو گرفتم ینی اون لحظه داشت احساس میکرد اورستو فتح کرده خلاصه این که لوم که نداد هیچی بم بسکوت تعارف کرده میگه بخو جون بگیری!!! نه اخه چی بش بگی؟؟!

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

ما 1 ابر گودضيلا داريم 3 سالشه برادر بزرگ تر ما داشت تو بالكن سيگار مي كشيد اين گودضيلا ديده بود.داداشه ما هم بهش گفته بود به كسي نگشا هر كي پرسيد علي كو بگو داره نماز ميخونه! ما داستانو فهميديم به گودزيلا گفتيم………:((علي چي كار ميكنه؟)) گودزيلا :((نماز ميخونه.)) ما:((اگه برات پاستيل بخرم ميگي؟)) گودزيلا :((اره)) ما دوباره :((بگو تا پاستيل بخرم)) گودزيلا :((عمراااااااااااااااااااا� �ا اول بخر بعد ميگم.)) خلاصه ما رفتيم پاستيل خريديم اومديم….ما:((بيا اينم پاستيل بگو.)) گودزيلا :(( باشه ميگم.)) ما:((بگووووووووووووووووووو� �وو!!!)) گودزيلا :((گفتم كه داره نماز ميخونه :)))))))))))))))))))))) )) يعني ميخاستم بتركونمش كه در رفت دهه هشتاديم اينقد پرروو با 3 سال سن فريبم داد :((

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

ما1 گودزيلا داريم 7 سالشه (اول دبستانه)‌داداشم داشت ميگفت كه ليسانس داره اونوقت كار گير نمياد.!!!! اين گودزيلا اومد گفت علي ما خدمتكاره مدرسمون بيمارستانه بيا جاش كار كن!!!!! داداشم به شوخي گفت منو راه نميدن كه اونم نه گذاشت نه بر داشت گفت نهههههههههههه بيا من پارتيت ميشم قبولت ميكنن

*

خاطرهای خنده دار سری 1

*

بیوگرافی نویسنده

برای دنیا لبخند شما، و برای شما لبخند خدا رو آرزو میکنم. از اینکه به جوک کده سر زدید ممنونم ؛ شاد باشید.

مشاهده تمامی 1043 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها