سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93

خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93 ۸ شهریور ۱۳۹۳

خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93

خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93

خدایا مارو با کیا کردی هفتاد تاااااااااااااااااااااااا
زنه امده مغازه میگه مایکروفون داری{ با یه لهجه ی عجیبی} پیش خودم گفتم اینجا که گوشی فروشی نیست مارو میگی یه روز کامل رفتیم تو کماااااااااا تازه فهمیدم مایکروو میخواد
بیا موج مکزیکی ~~~~~~~~~~~~~~~~~

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

يه شب قرار بود واسم خواستگار بياد كه عصرش با خواهرم دعوام شد(بعععله گودزيلاست)گفت شيوا حالتو جا ميارم خلاصه شب شد و به من گفتن چايي بيار منم از همه جا بيخبر چايي ها رو تعارف كردم و نشستم عاغا اينا چايي رو كه ميخوردن بلافاصله دهنشونو وا ميكردن و باد ميزدن،شما نگو خواهر ذليل شده م فلفل توشون ريخته،اونا هم رفتن پشت سرشونم نگاه نكردن آخه شوووما بگين خواهر انتقام جويه كه من دارم؟دستي دستي بي شوهرم كرد

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

مسیحا از پله برقیای فرودگاه که داشت میومد پایین ما براش دسته گل گرفته بودیم انداختیم گردنش بعد مردم بنده خدا فک کردن از این تکواندو کارایِ قهرمانه …. هی واسش صلوات گفتن ، هـععععی …
مسیحا ام پرو پرو داد میزد من متعلق به شمام ، توروخدا خجالتم ندید…
اعجبــــ …..
مسیحا و این حرفا ،، فک کنم حال و هوای اونور زیادی بش ساخته ….

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»


دیشب خوابه خواب بودم
اتاقمم تاریکه تاریک فقط یه کور سویی از بیرون تو اتاق بود
چشتون روز بد نبینه یهو چشامو وا کردم دیدم گودزیلای خونمون کنار تختم نشسته زل(ذل-ظل-ضل)زده بهم چنان ترسیدم که تمام بندنم لرزید و از شدت لرزش پام محکم خورد تو پهلوش افتاد از تخت پایین D:
قلبم داشت از تو حلقم در میومد
گودزیلا هم که کپ کرده بود و یه خورده فقط یه خورده ترسیده بود در کمال خونسردی میگه چرا میییزنیییی ؟ خوب خوابم نمیااااد(با نهایت عشوه بخونین)
میگم خوابت نمیاد باید عین جن زل بزنی به من نصفه شبی .خو ادم میترسه دیگه
خدایی شما بودین نمیترسیدید؟؟
لایک= اره خدایی ما هم میترسیدیم

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

سوم دبیرستان یه معلم داشتیم خفن قاطی و بی اعصاب بود.یه رفیق هم داشتم خیلی مشنگ وخل وضع بود. یه روز اومد کنار من ردیف اول نشست کیفشو هم گذاشت رو میز . این آقا معلمه هم حواسش نبود جلو میز ما واستاده بود همینجور که درس میداد هی گچو تو دستش میچرخوند تهشو میزد رو کیف این.
این پسره هم نامردی نکرد خیلی شیک و مجلسی دستمال کاغذی درآورد چشم تو چشم معلم شروع کرد به تمیز کردن کیفش آقا یه دفه معلمه قاطی کرد رفت تخته پاک کن رو کشید تو جا گچی جلو تخته دو سه بار بعد اومد زد رو کیف این بدبخت بعد 2 تا با تخته پاک کن زد تو صورتشو بعدشم دستای گچیشو گرفت تو صورت پسره فوت کرد.
کلاس رفت رو هوا من که اینقدر خندیدم اشک از چشام اومد معلمه هم خندش گرفت کلاسو تعطیل کرد
خدا حفظش کنه چقدر معلم با حالی بود

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

نوع برخورد بابام با من بعد از یکسال دوری :
روز اول : بوووس بغلــو خلاصــه . . .
چند روز بعد : برو بوووق بووقق بوووق [سانسور] . . .
روز آخر (رفتن) : چیزی لازم نداری عزیزم (همراه با ناراحتی) . . .
باباهای شمام اینجورین آیا ؟؟؟

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

یه بار هممون تو هال نشسته بودیم هر کی هم سرش به کار خودش بود ، بابامم مثل همیشه جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و همونجوری خوابش برده بود ، یه چند دقیقه که گذشت بابا بیدار شد و خیلی عادی زل زد تو تلویزیون ، یهو خواهرم برگشت سمت من که یه چیزی بهم بگه دید بابام چشاش بازه برگشت بگه بیداری ، یهو گفت اوااااااا بابا تو زنده ای ؟؟؟
بابام OLo
خودش |:
من D:

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

کی باورش میشه من یه عمل جراحی داشتم چند روز پیش (به جون خودم داشتم خیلی هم دوسش داشتم)
یه چیز شیشه مانند رفت تو ساق پای بدبختم رفتم دکتر یه امپول زد بهم بعد دکتره یه نیم دایره به شعاع 1سانت با تیغ جراحی پاره کرد و همراه با اون ماده جون منو در اورد سه تا بخیه هم خوردم قشنگ اشک توچشام جمع میشد بعد از هر بار بخیه بعدش اومد گاز استریل بزنه دید بی حسیه مونده نزده اون امپوله هم مال بعد عمل بود واسه ترمیم زخم ومن اسطوره مقاومت ایران شناخته شدم ناراحتیم اینا نیستا نه ناراحتیم اینه که بعدش مامانم میخواس بزنه منو که چرا یه اخ کوچولو هم نگفتی
خو مادر من هر کی یکی دوتا از اون کتکای شمارو میخورد تریلی هم ردمیشد از روش هیچی نمیگفت چون مرده بود زیر تریلی

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

روی تـــخـــتــــ بــیــمـــارســتـــان دراز بــه دراز افــتـــاده بــودم ، خــودم بــودم و دوتــا مــریــضِ
دیـــگــه کــه جــفــتـــشــون دخــتـــر خـــانــم بــودن ، زیــاد کــاری بــه کــارشــون نــداشــتـــم ….
خــارج دیــگــه ایــن حــرفــارُ نــداشــتــــ ، یــکــیــشــون اتــریــشــی بــود یــکــیــشــون آلــمــانـی
ولــی خــوب لــامــصــبــا زبـــانِ انــگــلــیــســیــشــون فــول بــود ، مــنــم کــه نــگــم بــهــتـــره…
بـــا ایــمـــا و اشـــاره بــاشــون ارتــبــاط بــرقــرار مــیـــکــردم ،، عــیــن انــســانـهـای نـخـسـتین…
یــه روز صــبــح از خــواب کــه بــیــدار شــدم دیــدم جــفــتــشــون راســتــ راســتـــ واســادن بــالــا
ســرم ، مــن یــه دفـــه جــاخـــوردم ، خــودمــو کــشــیــدم عــقــب بــلــنــد گــفــتــــم :
یــا ابـاالــفـــضـــل ، چــی از جــونــم مــیــخــوایــیــن ؟؟؟؟
اونــا بــا تــعــجـــب ایــنــجــوری ازم پــرســیــدن ، ” How is That?? حـــنـــان ،، حـــنـــا ،، “
بــازم تــو خــوابـــ حــرف زده بــودم …… هــــعععععـــی عــاشــقـــی ……
عـــاشـــقـــی رســوای عــالــمــم کــردی …..
راســتـــی اون آخــرا اونــا فــارســی یــاد گــرفــتــه بــودن هــا ولـی
مــن فــقــط در حــد ایــنــکــه بــگــم نــاهــارم چــی شــد ، یــا دســتـــشــویــیــه مــردونــه کــدومــه
آلـمــانــی یــاد گــرفــتـــه بــودم ……
لــایـــک = هــوشــتـــ تــو حــلــقِ جــلــبـــکــــ …

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

یه بار تو دانشگاه نشسته بودم(حتما فهمیدین که کارمند دانشگام) دختره اومده میگه نخ وسوزن میخوام گفتم من نخ و سوزنم کجابود برو از آبدارخونه سوال کن با یه قیافه حق بهجانب برگشته میگه عجب دانشگاهی ماقبول شدیم ها یه نخ وسوزن اینجا پیدا نمیشه
از چی بگم برات…..

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

آقا یه بار با دوتا از دوستام رفتیم ماهی گیری تو یه استخر طبیعی ( آبگیر پرورش ماهی ) دوستم گفت حس تور و قلاب نیست بیا من موتور برق دارم بندازیم تو آب :دی
بعد ماهم قبول کردیم و موتور برقو روشن کردیم و انداختیم و بعد از چند دقیقه یه ماهی سفید ( اصلا تابلو نبود که شمال بود ) پرید بالا ، دوستمم با دیدن ماهی حول شد و گفت آخ جون ماهی پرید تو آب که بگیرتش و برق گرفتش
قیافش : دیر دیر دیر و ماهم در حال خندیدن
من : در حال جوئیدن علفها
اون دوستم : در حال غلت ردن تو زمین
دوستم در حال برق گرفتن : :(((((
ماهی ها : ^_^
جالب اینجاست که خودش پیشنهاد برقو داده بود البته ما بعد از چند ثانیه موتور بزقو خاموش کردیما ( کاملا واقعی بود )
^_^ مِستِر جِفِرسون ^_^

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

چندوقتی بود گیر داده بودم که میخوام بینیمو (همون دماغ خودمون) رو عمل کنم،همش جلو آینه سر دماغو میدادم بالا و کیف میکردم از قیافه بعد عملم،یه بار با شوق اومدم نظر مامان رو بپرسم گفت: خب بسه حالاخیلی خوشگلی میخوای برینی تو صورتت
تا حالا همیچین تعریفی از مامانم خدایی نشنیده بودم

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

یه پسر همسایه داریم دیپلم ردی , سربازی نرفته , بیکار, وضع مالی بابا هم صفر..
تو کوچه جلومون گرفته و خاستگاری (خواستگاری, خواست/خاست گاری و …) کردن که ما
عاشقتون شدیم آخرش هم میگه به این قضیه مثبت فکر کن .
آخه لامصب خداوکیلی …. 😐
در این مواقع دلم میخواد کربن دی اکسید تنفس کنم واااااالا به قرعان.. 😐

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

یه جایی کار می کردم بعد از ظهری گلاب به روتون خواستم برم دسشویی چون خیلی عجله داشتم کمرمو بیرون باز کردم تا خواستم درو وا کنم دیدم واااویلاااااااااا دختر صاحاب کارمون درو واکرد از دسشویی اومد بیرون بیچاره مونده بود بیاد بیرون یا دوباره برگرده اونجا… باسرعت 214 کیلومتر برساعت از محل حادثه گریختم
هیچی دیگه استعفامو نوشتم رفتم دانشجو شدم.

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

یکی از بزرگ ترین شکستهای روحی و روانیم در زندگی این بوده که در طول امتحان روی یه صندلی نشسته بودم که روش نوشته شده بود:
این خر به قیمت توافقی به فروش میرسد

«خاطرات خنده دار و اعترافات جدید 93»

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

بیوگرافی نویسنده

برای دنیا لبخند شما، و برای شما لبخند خدا رو آرزو میکنم. از اینکه به جوک کده سر زدید ممنونم ؛ شاد باشید.

مشاهده تمامی 1043 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها