سایت تفریحی جوک کده | جوک روز

خاطرات خنده دار جدید شهریور ۹۳

خاطرات خنده دار جدید شهریور ۹۳ ۲ شهریور ۱۳۹۳

 

خاطرات خنده دار جدید مرداد ۹۳

 

khaterat khandehar jokkade.ir  300x199 خاطرات خنده دار جدید مرداد 93

 

قورباغه توی کلاس وَرجه وُرجه میکرد. آقای افتخاری گفت : قاسم این قورباغه رو از کلاس بنداز بیرون ! قاسم گفت : آقا اجازه ؟ ما از قورباغه میترسیم.
آقای افتخاری گفت : ساسان تو این قورباغه رو بنداز بیرون ! ساسان گفت : آقا اجازه ؟ ما هم میترسیم.
آقای افتخاری گفت : بچه ها کی از قورباغه نمی ترسه ؟
من گفتم : آقا اجازه ؟ ما نمیترسیم !!!
آقای افتخاری گفت : کیف و کتابتو بردار گمشو از کلاس برو بیرون …
گمون کنم محمود منو لو داده باشه و گرنه آقای افتخاری از کجا میدونست که من قورباغه رو به کلاس آوردم ؟!

«خاطرات خنده دار جدید شهریور ۹۳»

مدير اداره اي كه توش كار ميكنم (مدرك دكتراش رو پارسال گرفته) اومده فلش خودشو داده تا 1 سري اطلاعات شركت رو براش كپي كنم…
بعد بهش ميگم اقاي فلاني فلشتون ويروس داره!
(حالا چشا گرد شده – صدا بغض دار )ميگه: امكاااااااااااااان نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چطوري ؟
من كه همش درش رو ميبندم ميزارمش تو اين پاكت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به همين دكمه دابل كليك ماوس قسم
براي همه بيماران رواني و اختلالات فكري ذهني مثل من دعا كنيد …….چن ماهه تو تيمارستان بستري ام ………….
اي خداااااااااااااااااا

«خاطرات خنده دار جدید شهریور ۹۳»

ی شوهرخاله دارم خیلی مرد نازنینیه..ولی رانندگیش ته خندس!!حداکثر سرعتی ک میره 30تاس.دخترخالمم میگه وقتی بابام رانندگی میکنه میشه دید ملت توو بقالی چیا میخرن! حتا مورد داشتیم دخترخالم فهمیده طرف توو مغازه کد کارت شارژو اشتباهی وارد کرده!

«خاطرات خنده دار جدید شهریور ۹۳»

دیشب داشتیم با بابام و شوهرخالم در مورد استخری که رفتیم صحبت می کردیم و میخندیدیم. مامانم هم که دست و پا شکسته یه چیزایی متوجه شده بود اومده میگه من هم بودم؟
اصن یه وضعی!!!!

«خاطرات خنده دار جدید شهریور ۹۳»


يه روز وقتي كوچيك بوديم ميخواستيم با دخترخالم كه دوسال ازم بزرگتر بود ماكاروني درست كنيم(توجه كنيد كه من ماكارونيو خيلي خوب درست ميكنم بخاطرهمين ميخواستيم برا عموم ايناهم ببريم آخه مامان باباي ما خونه نبودن) خلاصه شروع كرديم درست كردن ماكاروني تا ريختن تو قابلمه خوب شد ولي يهو قابلمه از دست منه فلك زده افتاد و همش ريخت رو سراميكاي كف آشپزخونه(حالا خودتون تصور كنيد چي شد ديگه) خلاصه با دخترخالم فكر كرديم چيكار كنيم كه يهو من همه رو با دستم ريختم تو قابلمه و گذاشتم دم بياد.(اونجوري نكن قيافتوهاااا مجبور بودم و بحث آبرو بود هههههه) ولي خدايي خيلي خوشمزه شد اون ماكاروني تقريبا هيچي ازش نموند مام صداشو در نياورديم
بله يه همچين آدمايي هستيم ما (-:

«خاطرات خنده دار جدید شهریور ۹۳»

گفتوگوی من ومربی مهد کودکم(بچه بودم دیگه)درحظور مادرم
مربی یه چاقو گرفته تو دستش: masiاین چیه؟
-خانوم جاغو
مربی:میدونم چاقویه دست تو چیکار می کرد؟
-دیل مونا دد میتلد
-میدونم دل مونا درد میکرد این دست تو چیکار میکرد؟
من :میخاشم عملیش تونم…خانوم خوبیش تونم ولی فلال تلد
مربی:میبینید خانوم (مادرم)من از دست این اعجوبتون چی میکشم امروز یه لحظه ازش غافل شدم مونای بدبختو انقد دورحیاط دونده الان بهش نزدیک میشی جیغ میزنه فرارمیکنه دفعه اولش که نیست سرنصف بچه هاو شکونده همین دیروز داشت مو های مهدی رو می کشید که گرفتمش…
صدای مونا ازحیاط:نتشیدم …نتشیدم(نکشیدم)
من:خانوم جاغومو بدید دیل مونا هنوز دد میتنه ..عملیش تونم
مربی:خانوم خواهش میکنم اینو دیگه این جا نیارید 😐

«خاطرات خنده دار جدید شهریور ۹۳»

ماجرای واکسن زدن من:
اول که به بابام گفتم بوبویی اگه من مردم حلالم کن.گفت حرف نزن اگه با واکسن زدن می مردی ده سال زودتر میومدم بهت میزدم.
بعد که رفتم تو اتاق به اون خانومه که میخواست واکس بزنه گفتم میشه بزنی تو دست راستم؟
گفت چرا مگه چپ دستی؟
گفتم نه میخوام دست راستم درد بگیره دیگه نتونم کار کنم!

«خاطرات خنده دار جدید شهریور ۹۳»

اقا دو روز پیش که ایلام اومد خوزستان روهم لرزوند! حالا هفت صبح زلزله اومده من فکر کردم توهم زدم^_^ بعد وقتی صدای جییییغ مامانمو شنیدم فهمیدم نخیر واقعیه 😐
هیچی دیگه ما پناه گرفتیم و تا شب به کارای پدرو مادر گرام خندیدم D:
از مجموعه کاراشون توی اون روز:
جمع کردن طلاها و پول ها و وسایل ضروری در وسط پذیرایی 😐
بستن ساک برای مواقع ضروری 🙂

حالا خوبه یه کوچولو زمین لرزید اینقد غوغا به پا شد ^_^
تازه همه ی مردم شهر هم تواین گرما ریخته بودن توکوچه ها 😐
بعدش من باخیال راحت داشتم چت میکردم^_^
همچین ادم بیخیال و شجاعی هستم من ^_^

«خاطرات خنده دار جدید شهریور ۹۳»

عید فطر دایی بابام کله فامیلو دعوت کرد ویلاشون شمال جاتون خالی^_^ جاده ترافیک بود ترافیک که میگم یه چیزی میگم یه چیزی میشنویاااا(یعنی میخونیااا) 17 ساعت از تهران تا رویان تو راه بودیم مردم تو جاده از بیکاری به هم زل میزدن پسر عمه ماهم قاطی کرد یهو نه گذاشت نه برداشت گفت: مردم انگار اومدن باغ وحش همچین نگام میکنن!!!!
یعنی خورد شدن شخصیت خودش تا این حد!!!!!
اعتراف که آسفالتای جاده رو ما گاز زده بودیم که ترافیک شده بود و هنوز هم در حال فرار از دست پلیس راهنمایی و رانندگی و راهداری هستیم

بیوگرافی نویسنده

برای دنیا لبخند شما، و برای شما لبخند خدا رو آرزو میکنم. از اینکه به جوک کده سر زدید ممنونم ؛ شاد باشید.

مشاهده تمامی 1043 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها